9/21/2002
یک دوستی به نام جارچی سوئد( لطفش پاینده) یک چیزی در صفحه نظر خواهی نوشتند. که فکر کردم بد نیست که گپی با ایشون داشته باشم هر جند که در قسمت نظر خواهی نوشتم، اینجا هم بنویسم. چون در اون صفحه جا محدودتره. انگار بیش از یک تعداد محدود کلمه رو نمیشه پشت هم قطار کرد.
خلاصه اگر دوستی مایل است در صفحه نظر خواهی میتونه comment ایشان رو بخونه(چون یک سری اصلاحات در صفحه انجام دادم که بر خلاف اصلاحات وطن موفق بود تونستم یک سر و سامونی به نظر خواهی بدم ، اما نظرات قبلی مهو شدند، حالا چون میخواستم خودم رو از تک و تا ننداخته باشم و این همه نوشته رو به زباله دانی نندازم ،نظر این دوست ، جار چی سوئد، رو گذاشتم ته همین نوشته تا همه فیض ببرند.)
آدم بیاد روی وبلاگ خودش هم نظر بده. به این میگن سلف سرویس :)
جارچی جان میدونم چی میگی.
دیروز به دنیا نیومدم، فرق خیلی چیزها رو با هم میدونم (آنچه که نمیدونم خیلی بیشتر است از آنچه که میدونم،و این رو هم میدونم)
آنچه من نوشتم از حق انتخاب در کشوری است که مهد تمدن و دمکراسی نام گرفته. و نه در رابطه با فاجعه بشری که به نام دیکتاتوری در کشور ما و خیلی کشور های دیگه که راه نفس رو به مردمبسته،این رو حد اقل منی که از آنجا اومدم و به انتخاب آزاد خودم هم نیومدم میشناسشم عزیز.
اما راجع به رفتن به ایران ، بزار یک لطیفه کوتاه برات بگم شاید بتونه دلیل نرفتنم به ایران رو توضیح بده:
بعد از حلال اعلام شدن ماهی اوزون بورون توسط فقیه عالی قدر که انگار توانسته بود یک فلس در دم ماتهت این ماهی شریف پیدا کنه و صنعت صادرات ایران رو از کفر و جور و ستم و از همین حرفا در امان نگه داره ، دم در بهشت یک صف بلند تشکیل شد از آدما. همه هم ماشالا ایرانی، با فرهنگ چندین هزار ساله البته.
یکی پرسید: اینا واسه چی اینجا جم شدن ؟
جواب شینید که از آنجا که رهبر عالیقدر مسلمانان این ماهی مستضعف را از چنگال استکبار جهانی نجات داده و به دامان منزه اسلام عزیز برگردانده، ـبه زبان ساده یعنی که ماهی هلال شدـ
اینها که قبلا به دلیل خوردن اوزون برون رفته بودن جهنم، الان میتونند برن بهشت.
همان یکی ـ که انگار کله اش بوی قرمه سبزی هم میداد و نمیدانست که سئوال زیادی گاهی دردسر داره ـ اشاره ای کرد به گروهی که بلاتکلیف منتظر ایستاده بودند کرد و پرسید: اونا چی ؟ اونا منتظر چی هستند؟
و کسی که جواب میداد گفت: اونا اوزون برون رو با عرق خوردن...حالا منتظرند که عرق حلال بشه.
خلاصه عزیز،ا گر منظورم رو متوجه میشی و باز سو تفاهمی پیش نمی یاد و نمیگی که فلانی الکلی هستی و چه و چه ها ....منم یه جورائی باید صبر کنم که عرق حلال بشه تا بتونم برم بهشت.
برایت عمری دراز و همراه با حداقل پیش داوری ها رو آرزو میکنم .
خلاصه اگر دوستی مایل است در صفحه نظر خواهی میتونه comment ایشان رو بخونه(چون یک سری اصلاحات در صفحه انجام دادم که بر خلاف اصلاحات وطن موفق بود تونستم یک سر و سامونی به نظر خواهی بدم ، اما نظرات قبلی مهو شدند، حالا چون میخواستم خودم رو از تک و تا ننداخته باشم و این همه نوشته رو به زباله دانی نندازم ،نظر این دوست ، جار چی سوئد، رو گذاشتم ته همین نوشته تا همه فیض ببرند.)
آدم بیاد روی وبلاگ خودش هم نظر بده. به این میگن سلف سرویس :)
جارچی جان میدونم چی میگی.
دیروز به دنیا نیومدم، فرق خیلی چیزها رو با هم میدونم (آنچه که نمیدونم خیلی بیشتر است از آنچه که میدونم،و این رو هم میدونم)
آنچه من نوشتم از حق انتخاب در کشوری است که مهد تمدن و دمکراسی نام گرفته. و نه در رابطه با فاجعه بشری که به نام دیکتاتوری در کشور ما و خیلی کشور های دیگه که راه نفس رو به مردمبسته،این رو حد اقل منی که از آنجا اومدم و به انتخاب آزاد خودم هم نیومدم میشناسشم عزیز.
اما راجع به رفتن به ایران ، بزار یک لطیفه کوتاه برات بگم شاید بتونه دلیل نرفتنم به ایران رو توضیح بده:
بعد از حلال اعلام شدن ماهی اوزون بورون توسط فقیه عالی قدر که انگار توانسته بود یک فلس در دم ماتهت این ماهی شریف پیدا کنه و صنعت صادرات ایران رو از کفر و جور و ستم و از همین حرفا در امان نگه داره ، دم در بهشت یک صف بلند تشکیل شد از آدما. همه هم ماشالا ایرانی، با فرهنگ چندین هزار ساله البته.
یکی پرسید: اینا واسه چی اینجا جم شدن ؟
جواب شینید که از آنجا که رهبر عالیقدر مسلمانان این ماهی مستضعف را از چنگال استکبار جهانی نجات داده و به دامان منزه اسلام عزیز برگردانده، ـبه زبان ساده یعنی که ماهی هلال شدـ
اینها که قبلا به دلیل خوردن اوزون برون رفته بودن جهنم، الان میتونند برن بهشت.
همان یکی ـ که انگار کله اش بوی قرمه سبزی هم میداد و نمیدانست که سئوال زیادی گاهی دردسر داره ـ اشاره ای کرد به گروهی که بلاتکلیف منتظر ایستاده بودند کرد و پرسید: اونا چی ؟ اونا منتظر چی هستند؟
و کسی که جواب میداد گفت: اونا اوزون برون رو با عرق خوردن...حالا منتظرند که عرق حلال بشه.
خلاصه عزیز،ا گر منظورم رو متوجه میشی و باز سو تفاهمی پیش نمی یاد و نمیگی که فلانی الکلی هستی و چه و چه ها ....منم یه جورائی باید صبر کنم که عرق حلال بشه تا بتونم برم بهشت.
برایت عمری دراز و همراه با حداقل پیش داوری ها رو آرزو میکنم .
شنبه، روز بی حوصله گی
دیشب تا 5 صبح با یک آقای محترم ( این جوری گفتم چون خودش هم اینو میخونه :) داشتم رو اینترنت گپ میزدم. حالا چرا ؟ چه عرض کنم. چرا رو اینترنت؟ چه عرض کنم ؟ خونه ش یه جورائی همین بغله . اما این جوری خوبه . از سوء تفاهم های دائمی دور میشی ، میتونی شیطنت هم بکنی بدون اینکه مجبور باشی پیامد هاشو تحمل کنی ، بعدا هم که تو برنامه ای ، جائی دیدیش، اصلا میتونی به روی خودت نیاری و سنگین رنگین مثل یک خانوم رفتار کنی، (لبته کسانی که منو میشناسن میدونند که این از من برنمی یاد)
دلم گرفته بود. من که تا لنگ ظهر خوابیدم، شنبه است آخه ، اما اون میگفت که باید صبح زود بره سر کار. (دلم نمیسوزه براش، حق انتخاب رو حداقل در این مورد در اینجا که داریم)
الان که سری به وبلاگهای آشنا زدم ( هرکداممان چند تا favorit داریم دیگه، کسانی که از نوشتنشون خوشمون میاد یا کسانی که دوستشون داریم چون میشناسیمشون) دیدم که حافظ نازنینم راجع به راسیسم( نژادپرستی) در ایران گفته.
روزی که تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم دوستی که در سوئد بود به من گفت: از مشکلات و مسائلت خبر دارم.میدونم که از روی ناچاری میای، اما اینو باید بهت بگم که بدونی ، میتونی تحمل کنی که عمرت رو در سوئد به عنوان یک شهروند درجه دو بگذرانی ؟ همانگونه که افغان ها در کشور ما زندگی میکنند؟
درکی از این کلمه نداشتم، شهروند درجه دو، یعنی چه؟ اما امروز میدونم یعنی چه.
گله و شکایت از زمین و زمان کار من نیست. چاره ای بجزرفتن نبود و سوئد نزدیکترین امکان. اما اینجا بارها معنای راسیسم رو چشیدم. و هربار به یاد رفتاری که با افغان ها در کشور خودمون میشه افتادم و...
روزی در همین استکهلم زیبای خودم ـ که الان هفت سالی هست که شهر منه ـ آشنائی رو دیدم، حال و احوال و سر صحبت و درد و دل ...
از راسیسم سوئدی ها مینالید و اینکه دنیای بسته ای دارند و در طول تاریخ ( اینجوری انگار که حرفا حسابی تر میشه، با یک عبارت در طول تاریخ اضافه کردن به درد دل هامون) همیشه اینطور بودن و این مسئله نشئت میگیره از اینکه در نقطه شمالی اروپا واقع شدن و سرمای محیط روحشون رو به فرهنگ های دیگر بسته...وچه..و چه ها...
وفتی که حرفاش تموم شد ازش پرسیدم: شنیدم که اسباب کشی کردید . منزل نو راحته؟
گفت : آه آره...اون محلهً قبلیمون رو که میدونی..هر چی ترک و عرب و سومالیایی بود ریخته اونجا . اما اینجا همه سوئدی هستند.
نگاهش میکردم و میخواستم در نگاهش ببینم که آیا خودش متوجه هست که چه اندازه حرفش تهوع آور است. اما نه....
ترک، کرد، بلوچ.گیلک....اینها ایرانی هستند...اما تحقیر و توهین و شهروند درجه بودن را در خاک خود حس میکنند.
افغان ها از ظلم طالبان به کشور ما پناهنده شدند.پناهنده گان سیاسی کشور ما . بهداشت ، مسکن درخور انسان ، تحصیل کودکان ، همه و همه از ایشان دریغ شد.
و امروز درد بازگشت ،بهتر بگویم اجبار باز گشت و دربدری برای زنانی که با افغان ازدواج کرده اند.( راستی یک تک پا اینجا را امضا کنید)
انجا که آمپر میهن پرستی میزند بالا بی محابا به فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار میکنیم، تمدن ، فرهنگ ، انسانهای آزاده...
اما در مملکت خودمان و یا در ممالکی که پناهنده هستیم حتی بی فرهنگ ترین و لمپن ترین اروپائی , و آمریکائی را به همزبانان افغان خود ترجیح داده ایم.
چندی پیش در مجلسی نزد دوستان شاعر و نویسنده افغان بودم ، چند دوست دیگر ایرانی هم بودند ، یکی از این دوستان در وقت تنفس به من گفت:هفته پیش یک خانوم افغان را دیدم ، شاید باور نکنی مهشید ، اما این خانوم دکترای زبان و ادبیات داشت....
من منتظر شدم..منتظر شدم..منتظر شدم..اما نه، خبر همین بود!!!
پرسیدم: من هنوز منتظرم تا ببینم چه چیزی در خبر شما برای من میتواند باور نکردنی باشد.
گفت: متوجه نشدی؟ این خانوم دکترای....
گفتم : آخه مرد حسابی، کجای این باورنکردنی است، چرا صدای مرا در می آورید؟ یعنی یک افغان ، و مخصوصا یک زن افغان قادر به کسب مدرک دکترا نمی تواند باشد و حالا که گرفته موجب تعجب است ؟
این آقا یک آدم خوب بود. قصدم انتقاد از او نیست . قصدم متفاوت جلوه دادن خودم هم نیست.
شاید به این فکر نکرده ایم که تعجب کردن از پیشرفتهای علمی و...افراد یا ملتی ، تحقیر آن ملت است و نه تصدیق یا تعریف از آن ملت.
دنیا به شدت دارد کوچک میشود.
با کمی مایه و وقت میتوان از این سوی دنیا در فا صله کمی به آن سوی دنیا رفت.
از دهکده جهانی حرف میزنیم.
اما در این دنیای کوچک ساکنان این دهکده جهانی چه تحقیر و فرودست انگاشته شدنی را برای آنچه هستند تحمل میکنند؟
آدم آدم است؟؟؟؟؟؟؟
دیشب تا 5 صبح با یک آقای محترم ( این جوری گفتم چون خودش هم اینو میخونه :) داشتم رو اینترنت گپ میزدم. حالا چرا ؟ چه عرض کنم. چرا رو اینترنت؟ چه عرض کنم ؟ خونه ش یه جورائی همین بغله . اما این جوری خوبه . از سوء تفاهم های دائمی دور میشی ، میتونی شیطنت هم بکنی بدون اینکه مجبور باشی پیامد هاشو تحمل کنی ، بعدا هم که تو برنامه ای ، جائی دیدیش، اصلا میتونی به روی خودت نیاری و سنگین رنگین مثل یک خانوم رفتار کنی، (لبته کسانی که منو میشناسن میدونند که این از من برنمی یاد)
دلم گرفته بود. من که تا لنگ ظهر خوابیدم، شنبه است آخه ، اما اون میگفت که باید صبح زود بره سر کار. (دلم نمیسوزه براش، حق انتخاب رو حداقل در این مورد در اینجا که داریم)
الان که سری به وبلاگهای آشنا زدم ( هرکداممان چند تا favorit داریم دیگه، کسانی که از نوشتنشون خوشمون میاد یا کسانی که دوستشون داریم چون میشناسیمشون) دیدم که حافظ نازنینم راجع به راسیسم( نژادپرستی) در ایران گفته.
روزی که تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم دوستی که در سوئد بود به من گفت: از مشکلات و مسائلت خبر دارم.میدونم که از روی ناچاری میای، اما اینو باید بهت بگم که بدونی ، میتونی تحمل کنی که عمرت رو در سوئد به عنوان یک شهروند درجه دو بگذرانی ؟ همانگونه که افغان ها در کشور ما زندگی میکنند؟
درکی از این کلمه نداشتم، شهروند درجه دو، یعنی چه؟ اما امروز میدونم یعنی چه.
گله و شکایت از زمین و زمان کار من نیست. چاره ای بجزرفتن نبود و سوئد نزدیکترین امکان. اما اینجا بارها معنای راسیسم رو چشیدم. و هربار به یاد رفتاری که با افغان ها در کشور خودمون میشه افتادم و...
روزی در همین استکهلم زیبای خودم ـ که الان هفت سالی هست که شهر منه ـ آشنائی رو دیدم، حال و احوال و سر صحبت و درد و دل ...
از راسیسم سوئدی ها مینالید و اینکه دنیای بسته ای دارند و در طول تاریخ ( اینجوری انگار که حرفا حسابی تر میشه، با یک عبارت در طول تاریخ اضافه کردن به درد دل هامون) همیشه اینطور بودن و این مسئله نشئت میگیره از اینکه در نقطه شمالی اروپا واقع شدن و سرمای محیط روحشون رو به فرهنگ های دیگر بسته...وچه..و چه ها...
وفتی که حرفاش تموم شد ازش پرسیدم: شنیدم که اسباب کشی کردید . منزل نو راحته؟
گفت : آه آره...اون محلهً قبلیمون رو که میدونی..هر چی ترک و عرب و سومالیایی بود ریخته اونجا . اما اینجا همه سوئدی هستند.
نگاهش میکردم و میخواستم در نگاهش ببینم که آیا خودش متوجه هست که چه اندازه حرفش تهوع آور است. اما نه....
ترک، کرد، بلوچ.گیلک....اینها ایرانی هستند...اما تحقیر و توهین و شهروند درجه بودن را در خاک خود حس میکنند.
افغان ها از ظلم طالبان به کشور ما پناهنده شدند.پناهنده گان سیاسی کشور ما . بهداشت ، مسکن درخور انسان ، تحصیل کودکان ، همه و همه از ایشان دریغ شد.
و امروز درد بازگشت ،بهتر بگویم اجبار باز گشت و دربدری برای زنانی که با افغان ازدواج کرده اند.( راستی یک تک پا اینجا را امضا کنید)
انجا که آمپر میهن پرستی میزند بالا بی محابا به فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار میکنیم، تمدن ، فرهنگ ، انسانهای آزاده...
اما در مملکت خودمان و یا در ممالکی که پناهنده هستیم حتی بی فرهنگ ترین و لمپن ترین اروپائی , و آمریکائی را به همزبانان افغان خود ترجیح داده ایم.
چندی پیش در مجلسی نزد دوستان شاعر و نویسنده افغان بودم ، چند دوست دیگر ایرانی هم بودند ، یکی از این دوستان در وقت تنفس به من گفت:هفته پیش یک خانوم افغان را دیدم ، شاید باور نکنی مهشید ، اما این خانوم دکترای زبان و ادبیات داشت....
من منتظر شدم..منتظر شدم..منتظر شدم..اما نه، خبر همین بود!!!
پرسیدم: من هنوز منتظرم تا ببینم چه چیزی در خبر شما برای من میتواند باور نکردنی باشد.
گفت: متوجه نشدی؟ این خانوم دکترای....
گفتم : آخه مرد حسابی، کجای این باورنکردنی است، چرا صدای مرا در می آورید؟ یعنی یک افغان ، و مخصوصا یک زن افغان قادر به کسب مدرک دکترا نمی تواند باشد و حالا که گرفته موجب تعجب است ؟
این آقا یک آدم خوب بود. قصدم انتقاد از او نیست . قصدم متفاوت جلوه دادن خودم هم نیست.
شاید به این فکر نکرده ایم که تعجب کردن از پیشرفتهای علمی و...افراد یا ملتی ، تحقیر آن ملت است و نه تصدیق یا تعریف از آن ملت.
دنیا به شدت دارد کوچک میشود.
با کمی مایه و وقت میتوان از این سوی دنیا در فا صله کمی به آن سوی دنیا رفت.
از دهکده جهانی حرف میزنیم.
اما در این دنیای کوچک ساکنان این دهکده جهانی چه تحقیر و فرودست انگاشته شدنی را برای آنچه هستند تحمل میکنند؟
آدم آدم است؟؟؟؟؟؟؟
یکی میتونه به من بگه چرا این نظر خواه من همه نظر ها رو زیر همه نوشته ها میزنه؟
حالا نه اینکه کرور کرور نظر میدن و من جا کم بیارم ها..نه... اما just in case
حالا نه اینکه کرور کرور نظر میدن و من جا کم بیارم ها..نه... اما just in case
ساکتی ، در خودت غوطه میزنی
میپرسندو میپرسند و میپرسند.
میگوئی : عزیزی مرد....
میگویند : آه مرگ زیاد شده. من یکی رو میشناسم هفته پیش مرد. طفلک سنی نداشت.
میگوئی : از سرطان ...
میگویند : آه ...سرطان زیاد شده. همه سرطان میگیرند. من خودم یک نفر رو میشناسم هفته پیش! سرطان گرفت و مرد، جوون جوون.
میگوئی: سرم دارد از درد میترکد.....
میگویند: آه ...سر درد اینقدر زیاد شده ، من خودم مرتب سر درد میگیرم.
میگوئی: دارم خفه میشوم....
میگویند: آه...خفه گی زیاد شده، من خودم یکی رو میشناسم........
......................
میگویند : آه ..چرا تنهائی ...چرا با کسی حرف نمیزنی ...آخه تو هیچ معلومه چته ؟
میپرسندو میپرسند و میپرسند.
میگوئی : عزیزی مرد....
میگویند : آه مرگ زیاد شده. من یکی رو میشناسم هفته پیش مرد. طفلک سنی نداشت.
میگوئی : از سرطان ...
میگویند : آه ...سرطان زیاد شده. همه سرطان میگیرند. من خودم یک نفر رو میشناسم هفته پیش! سرطان گرفت و مرد، جوون جوون.
میگوئی: سرم دارد از درد میترکد.....
میگویند: آه ...سر درد اینقدر زیاد شده ، من خودم مرتب سر درد میگیرم.
میگوئی: دارم خفه میشوم....
میگویند: آه...خفه گی زیاد شده، من خودم یکی رو میشناسم........
......................
میگویند : آه ..چرا تنهائی ...چرا با کسی حرف نمیزنی ...آخه تو هیچ معلومه چته ؟
9/20/2002
تمام شب در آئینه گریه میکردم
عزیزی بعد از هفت سال مبارزه با سرطان دیشب همسفر باد شد،
باید دوباره یاد بگیرم که پرواز را به خاطر م بسپرم.
آدم نمی شوم من، یاد نمیگیرم.
اما من غمین
گلهای یاد هیچ کسی را پرپر نمیکنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم
کسرائی
عزیزی بعد از هفت سال مبارزه با سرطان دیشب همسفر باد شد،
باید دوباره یاد بگیرم که پرواز را به خاطر م بسپرم.
آدم نمی شوم من، یاد نمیگیرم.
اما من غمین
گلهای یاد هیچ کسی را پرپر نمیکنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم
کسرائی
9/18/2002
در دهه 40 میلادی کتابی در فرانسه انتشار یافت،این کتاب در مدت کوتاهی به زبان های مختلف دنیا ترجمه شد و به زودی به عنوان یکی از پایه های دانش فمینیستی شناخته شد. نام این کتاب "جنس دوم " ونام نویسنده آن " سیمون دوبوار" امروز نامی شناخته شده برای تمامی انسانهائیست که به عدالت اجتمائی و جنسی اعتقاد دارند.
"انسانها زن و مرد به دنیا نمی آیند ، بلکه زن و مرد تربیت میشوند."
سیمون دوبوار با جمله فوق نقش تربیت را در تثبیت نقش های جنسیتی مشخص کرد. جامعه شناسان ،روانشناسان و دانشمندان فمینست در طول 6 دهه اخیر همواره با برجسته کردن نقش تربیت در شکل گیری رفتار اجتماعی انسانها ، بر اهمیت دگرگونی شیوه ها ی تربیتی در از از بین بردن الگوهای جنسیتی تاکید کرده اند، اما این الگوها در جوامع مختلف کم و بیش به قوت خود باقیست.
در بسیاری از جوامع به خصوص جوامعی که از ساختار سنتی برخوردار است آموزش دختران جوان تحت تاثیر تبعیضات جنسی از امتیازات کمتری نسبت به آموزش پسران برخوردار است.
دختران به رشته های خاص کم و بیش "زنانه " هدایت میشوند و فرصت های شغلی محدودتری در اختیارشان قرار میگیرد. در پی آمد زندگی و تشکیل خوانواده نیز کار ایشان در خارج از خانه و در جهت امرار معاش مشغله فرعی به حساب می آید ، چنانچه در بسیاری موارد بعد از تولد فرزندان مجبور به ترک شغل و خانه نشینی جهت نگهداری از خوانواده میگردند.دختران جوان ما از همان اوان کودکی می آموزند که هویت خود را به عنوان "جنس دوم" بپذیرند، گذشت ، فداکاری ، و نادیده گرفتن خواسته های و آرزوهای فردی خود در راستای منافع " خوانواده" از جمله خواص پسندیده هر زن و دختر "خوب " به شمار می آید . در این بازار ارزش گذاری زنی پسندیده است که با الگوهای پیش تعین شده اجتماعی سازگار باشد و هویت خود را به عنوان انسان درجه دو بپذیرد.
اعتراض ها و طغیان هایی که بر علیه این شیوه پرورش رخ میدهد مباسفانه به دلیل عدم آگاهی به شکل " پسرنمائی " و نفی جنسیت خود ظاهر میشود و نه اعبراض به نظام کورجنس و آموزشهای جنسیت مدارانه و آنان که تسلیم این گونه آموزش میشوند بدون هیچگونه آعتماد به نفسی می آموزند که در سایه مردان پیرامون خود زندگی کنند.
در سایه قرار گرفتن با تربیت دختران اجین و آمیخته میشود. با وجود کسی در کنار خود موجودیت می یابند. دختر کسی هستند،خواهر کسی هستند ، همسر کسی هستند و در سنین کهولت مادر کسی هستند. برای کسی بودن، برای مطرح بودن، نیازی به کوشش در جهت کسب علم یا حرفه ای نیست. ضرورتی نیست تا خود شخص مهمی بشوند، همین کافیست که همسر مرد مهمی بشوند.
این هویت فرعی که ریشه در تفاوت تربیت جنسیتی انسانهاست در فرهنگ مردسالار تولید،تایید و ترویج میشود و از سوی مروج ان آن طبیعی و بدیحی شمرده میشود.
حال زمانی که اندیشه ای این فرهنگ واین شیوه تربیت جنسیتی رابه چالش میطلبد همواره با این سئوال روبرو میشود که : " چه کسانی نقش اصلی را در تربیت کودک بر عهده دارند ؟ "
طرح این سئوال که آن پرسش ابدی " مرغ اول آمد با تخم مرغ " را در ذهن زنده میکند قصدی جز مقصر جلوه دادن زنان در انتخاب شیوه تربیتی را دنبال نمیکند، با این تفاوت که علم جامعه شناسی جنسیت پاسخی منطقی برای این سوال دارد.
تبلیغ و ترویج فرهنگ مردسالار همجنان که نفی و نقد این اندیشه ربط مستقیمی به جنسیت صاحبان تفکر ندارد. از آنجایی که مادران تربیت شده همین فرهنگ هستند مسلم است که نقش اصلی را در بازتولید این فرهنگ و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر ایفا میکنند.
آنچث این چرخه موش خرما را از حرکت باز میدارد آگاهی جنسیتی یا به عبارت دیگر آگاهی فمینیستی است.آگاهی از نقش هایی که سنت و عرف به زنان و مردان در جامعه داده منجر به مقابله با پذیرفتن این نقشها ونیز سرباز زدن از انتفال آن به نسل آینده میشود.
در مقابل عدم وجود آگاهی فمینیستی نیز مشکلاتی را به بار خواهد داشت.
زنان که در طول زندگی خود ستم ناشی از مردمداری حاکم را حس میکنند چنانچه این احساس را با آگاهی در هم نیامیزند لبه تیز شمشیر خشم و عصیان خود را به سوی مردان ( که خود نیز قربانیان این فرهنگ هستند) نشانه میگیرند. همان گونه که قربانیان ستم ملی به جای مبارزه با اصل شوینیزم، شوینیزم خودساخته ای را در مقابل فرهنگ مسلط سازمان میدهند.
اندیشه فمینیستی اندیشه ای مرد ستیز ، مرد گریز ، و نابرابر نیست.اندیشه فمینیستی به فصد جایگزین کردن تفکر زن سالار به جای مرد سالار حرکت نمی کند.
اندیشه فمینیستی خواستار برابری حقوق بی قید و شرط زن و مرد در اجتماع است ، خواستار بر انداختن تفکر سالار منش است ،تفکری که انسانها را بر اساس جنسیت وگرایش جنسی ایشان ارزش گذاری میکند.
فمینیسم یکی از بزرگترین جنبشهای اجتماعی قرن ماست ، جنبشی که بدون اتکا به هیچگونه سلاح و تدارکات نظامی، بدون جنگ و خون ریزی ،تنها با پیام آگاهی و آزادی همه گیر شده است و همواره رشد میکند.
اهداف این جنبش تنها با تحول پذیرفتن یک جنس به وقوع نخواهد پیوست، برای رسیدن به این هدف حضور مردان ضروری است.
"انسانها زن و مرد به دنیا نمی آیند ، بلکه زن و مرد تربیت میشوند."
سیمون دوبوار با جمله فوق نقش تربیت را در تثبیت نقش های جنسیتی مشخص کرد. جامعه شناسان ،روانشناسان و دانشمندان فمینست در طول 6 دهه اخیر همواره با برجسته کردن نقش تربیت در شکل گیری رفتار اجتماعی انسانها ، بر اهمیت دگرگونی شیوه ها ی تربیتی در از از بین بردن الگوهای جنسیتی تاکید کرده اند، اما این الگوها در جوامع مختلف کم و بیش به قوت خود باقیست.
در بسیاری از جوامع به خصوص جوامعی که از ساختار سنتی برخوردار است آموزش دختران جوان تحت تاثیر تبعیضات جنسی از امتیازات کمتری نسبت به آموزش پسران برخوردار است.
دختران به رشته های خاص کم و بیش "زنانه " هدایت میشوند و فرصت های شغلی محدودتری در اختیارشان قرار میگیرد. در پی آمد زندگی و تشکیل خوانواده نیز کار ایشان در خارج از خانه و در جهت امرار معاش مشغله فرعی به حساب می آید ، چنانچه در بسیاری موارد بعد از تولد فرزندان مجبور به ترک شغل و خانه نشینی جهت نگهداری از خوانواده میگردند.دختران جوان ما از همان اوان کودکی می آموزند که هویت خود را به عنوان "جنس دوم" بپذیرند، گذشت ، فداکاری ، و نادیده گرفتن خواسته های و آرزوهای فردی خود در راستای منافع " خوانواده" از جمله خواص پسندیده هر زن و دختر "خوب " به شمار می آید . در این بازار ارزش گذاری زنی پسندیده است که با الگوهای پیش تعین شده اجتماعی سازگار باشد و هویت خود را به عنوان انسان درجه دو بپذیرد.
اعتراض ها و طغیان هایی که بر علیه این شیوه پرورش رخ میدهد مباسفانه به دلیل عدم آگاهی به شکل " پسرنمائی " و نفی جنسیت خود ظاهر میشود و نه اعبراض به نظام کورجنس و آموزشهای جنسیت مدارانه و آنان که تسلیم این گونه آموزش میشوند بدون هیچگونه آعتماد به نفسی می آموزند که در سایه مردان پیرامون خود زندگی کنند.
در سایه قرار گرفتن با تربیت دختران اجین و آمیخته میشود. با وجود کسی در کنار خود موجودیت می یابند. دختر کسی هستند،خواهر کسی هستند ، همسر کسی هستند و در سنین کهولت مادر کسی هستند. برای کسی بودن، برای مطرح بودن، نیازی به کوشش در جهت کسب علم یا حرفه ای نیست. ضرورتی نیست تا خود شخص مهمی بشوند، همین کافیست که همسر مرد مهمی بشوند.
این هویت فرعی که ریشه در تفاوت تربیت جنسیتی انسانهاست در فرهنگ مردسالار تولید،تایید و ترویج میشود و از سوی مروج ان آن طبیعی و بدیحی شمرده میشود.
حال زمانی که اندیشه ای این فرهنگ واین شیوه تربیت جنسیتی رابه چالش میطلبد همواره با این سئوال روبرو میشود که : " چه کسانی نقش اصلی را در تربیت کودک بر عهده دارند ؟ "
طرح این سئوال که آن پرسش ابدی " مرغ اول آمد با تخم مرغ " را در ذهن زنده میکند قصدی جز مقصر جلوه دادن زنان در انتخاب شیوه تربیتی را دنبال نمیکند، با این تفاوت که علم جامعه شناسی جنسیت پاسخی منطقی برای این سوال دارد.
تبلیغ و ترویج فرهنگ مردسالار همجنان که نفی و نقد این اندیشه ربط مستقیمی به جنسیت صاحبان تفکر ندارد. از آنجایی که مادران تربیت شده همین فرهنگ هستند مسلم است که نقش اصلی را در بازتولید این فرهنگ و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر ایفا میکنند.
آنچث این چرخه موش خرما را از حرکت باز میدارد آگاهی جنسیتی یا به عبارت دیگر آگاهی فمینیستی است.آگاهی از نقش هایی که سنت و عرف به زنان و مردان در جامعه داده منجر به مقابله با پذیرفتن این نقشها ونیز سرباز زدن از انتفال آن به نسل آینده میشود.
در مقابل عدم وجود آگاهی فمینیستی نیز مشکلاتی را به بار خواهد داشت.
زنان که در طول زندگی خود ستم ناشی از مردمداری حاکم را حس میکنند چنانچه این احساس را با آگاهی در هم نیامیزند لبه تیز شمشیر خشم و عصیان خود را به سوی مردان ( که خود نیز قربانیان این فرهنگ هستند) نشانه میگیرند. همان گونه که قربانیان ستم ملی به جای مبارزه با اصل شوینیزم، شوینیزم خودساخته ای را در مقابل فرهنگ مسلط سازمان میدهند.
اندیشه فمینیستی اندیشه ای مرد ستیز ، مرد گریز ، و نابرابر نیست.اندیشه فمینیستی به فصد جایگزین کردن تفکر زن سالار به جای مرد سالار حرکت نمی کند.
اندیشه فمینیستی خواستار برابری حقوق بی قید و شرط زن و مرد در اجتماع است ، خواستار بر انداختن تفکر سالار منش است ،تفکری که انسانها را بر اساس جنسیت وگرایش جنسی ایشان ارزش گذاری میکند.
فمینیسم یکی از بزرگترین جنبشهای اجتماعی قرن ماست ، جنبشی که بدون اتکا به هیچگونه سلاح و تدارکات نظامی، بدون جنگ و خون ریزی ،تنها با پیام آگاهی و آزادی همه گیر شده است و همواره رشد میکند.
اهداف این جنبش تنها با تحول پذیرفتن یک جنس به وقوع نخواهد پیوست، برای رسیدن به این هدف حضور مردان ضروری است.
9/15/2002
نمیدانم این طرح تا چه مدت باقی میماند، پس تا از کفتان نرفته تماشا کنید
امروزدر سوئد روز انتخابات است ، و من هم الان از پای صندوق رای برمیگردم.
احساس میکنم که میان بد وبدتر وبدترین ، بد را انتخاب کرده ام.
باور نمیکنید؟ سوئد؟ مهد دمکراسی؟
میگوئید خوشی دلم را زده؟
باورم کنید
دارم خفه میشوم.
is there anybody out there
احساس میکنم که میان بد وبدتر وبدترین ، بد را انتخاب کرده ام.
باور نمیکنید؟ سوئد؟ مهد دمکراسی؟
میگوئید خوشی دلم را زده؟
باورم کنید
دارم خفه میشوم.
is there anybody out there
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.
سهراب ،
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ ،
گاهی یک پیاله شراب، و مهربانی سهراب و تنهائی فروغ
و یک ترانه
تا شب را روشنه سر کنم.
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.
سهراب ،
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ ،
گاهی یک پیاله شراب، و مهربانی سهراب و تنهائی فروغ
و یک ترانه
تا شب را روشنه سر کنم.

