2/08/2003
24 سال پيش ..روزهايی مشابه اين روزها ، چقدر روی اسفالت خيابانها نشستيم و اين سرود را با هم خوانديم ؟ يا اين سرود را ؟ يا اين یکی را ؟ (سرود بيداری ، پيام آزادی شعار استقلال ملک و آبادی در اين سرای خوب ما طنين دارد...)
چقدر با هم خوانديم برپا خيز از جا کن بنای کاخ دشمن ؟ چقدر با هم خوانديم زندانی ای اوج فرياد
زيبا ترين سرود آن روزهامان مگر اين نبود ؟
ای رفيقان ، قهرمانان، جان در ره ميهن خود بدهيم بی مهابا.
مگر نمی خوانديم نويد استقلال ميهن است. سپيده در حال دميدن است ؟
مگر نمی خوانديم گر چرخ به کام ما نگردد ، کاری بکنيم تا نگردد.
چرخ به کام ما نگشت. اما کاری هم نکرديم که نگردد.
رفقا، رفقای از دست رفته ام، رفقايی که در چهار گوشه اين دنيا آواره ايد ..دلم تنگ است .دلم برای همه تان تنگ است. دلم برای آن نان بربری ها و پنير ها که گوشه های خيابانهای تهران می خورديم و بعد باز دنبال جايی می گشتيم که بتوانيم داد بزنيم وسرود بخوانيم تنگ است. آن روزها که از وقتی پليس دنبالت می کرد ، از هر فاصله ای که می پريدی می دانستی کسی هست که تو را می گيرد و نمی گذارد زمين بخوری.و هر بار زمين می خوردی، هربار توان دويدن در تو نبود می دانستی کسی هست که تو را همراهی می کند و نمی گذارد وا بمانی. کسی که حتی اسمش را هم نمی دانی . دلم برای شما..برای شما همه خوبان من تنگ است. می دانيد بعد از شما هرگز آن خوبی را تجربه نکردم.هرگز با دوستانی از خانه بيرون نيامدم و يک تومن دو تومن پول ها را روی هم بگذاريم و بگوييم خوب ما 10 تومان داريم. و حس کنيم که گروه ثروتمندی هستيم دلم برای خوبی های مان تنگ است.
امروز تنها سرودی که برايم مانده اين است .
بهارا به زندان ما بنگر ، آنجا که غم چيره بر جان
به اين ميهن لاله ها بنگر انجا که گل می دهد جان
بهارا بر ايران ما گذری میهن گل خون شهيدان
بر اين وادی لاله ها گذری يادگار هزاران شهيران
رفقا...دلم تنگ است.
چقدر با هم خوانديم برپا خيز از جا کن بنای کاخ دشمن ؟ چقدر با هم خوانديم زندانی ای اوج فرياد
زيبا ترين سرود آن روزهامان مگر اين نبود ؟
ای رفيقان ، قهرمانان، جان در ره ميهن خود بدهيم بی مهابا.
مگر نمی خوانديم نويد استقلال ميهن است. سپيده در حال دميدن است ؟
مگر نمی خوانديم گر چرخ به کام ما نگردد ، کاری بکنيم تا نگردد.
چرخ به کام ما نگشت. اما کاری هم نکرديم که نگردد.
رفقا، رفقای از دست رفته ام، رفقايی که در چهار گوشه اين دنيا آواره ايد ..دلم تنگ است .دلم برای همه تان تنگ است. دلم برای آن نان بربری ها و پنير ها که گوشه های خيابانهای تهران می خورديم و بعد باز دنبال جايی می گشتيم که بتوانيم داد بزنيم وسرود بخوانيم تنگ است. آن روزها که از وقتی پليس دنبالت می کرد ، از هر فاصله ای که می پريدی می دانستی کسی هست که تو را می گيرد و نمی گذارد زمين بخوری.و هر بار زمين می خوردی، هربار توان دويدن در تو نبود می دانستی کسی هست که تو را همراهی می کند و نمی گذارد وا بمانی. کسی که حتی اسمش را هم نمی دانی . دلم برای شما..برای شما همه خوبان من تنگ است. می دانيد بعد از شما هرگز آن خوبی را تجربه نکردم.هرگز با دوستانی از خانه بيرون نيامدم و يک تومن دو تومن پول ها را روی هم بگذاريم و بگوييم خوب ما 10 تومان داريم. و حس کنيم که گروه ثروتمندی هستيم دلم برای خوبی های مان تنگ است.
امروز تنها سرودی که برايم مانده اين است .
بهارا به زندان ما بنگر ، آنجا که غم چيره بر جان
به اين ميهن لاله ها بنگر انجا که گل می دهد جان
بهارا بر ايران ما گذری میهن گل خون شهيدان
بر اين وادی لاله ها گذری يادگار هزاران شهيران
رفقا...دلم تنگ است.
بابا لوس نشين ديگه . آقای محمد موحد با شما هستم. و نيز با هرکس ديگه ای که تا می بينه نوشته اش نيست يا اينکه به غلط جای ديگری را باز می کنه و کامنتش را نمی بيند ، فرياد به هوا می رود که آی مردم..سانسورچی را بگيريد. اين آقای موحد که ديگه نور علا نور (++++) می بره و می دوزه..بعد هم می گه از اين و اون هم بدتری.
چند روز، دقیقا دو روز سيستم نظرخواهی من ، Haloscan اشکال داشت. وقتی برگشت تعداد کثيری از نوشته ها غیب شده بود. بعد از یک صبح تا بعد از ظهر مقداری از آن نوشته ها برگشت اما نوشته هايی که در طول آن صبح تا بعد از ظهر نوشته شده بود رفت و هرگز هم بر نگشت. اگر باور نمی کنيد از تمام کسانی که اين سيستم را دارند بپرسيد. بازجويی را به خود شما می سپارم. شما که جوخه اعدام داريد. گروه بازجویی هم تشکيل دهيد ديگر.
آقای موحد...بد هم نمی شد اول سئوال می کرديد و بعد حکمتان را صادر می کرديد و مرا به جوخه اعدامتان می سپرديد.
من هرگز سانسورچی نبوده و نيستم. بدترين کاری که میدانم حذف نظر ديگران است. اين نظر غلط يا درست هرگز از وبلاگ من حذف نمی شود. آقای موحد ديگه شورش را در آورديد.به جای سئوال کردن از اينکه چه شد و چه نشد. من را با آخوندک ها مقايسه می کنيد؟؟ دست مريزاد
اِ ...کفر آدم را در می آرن ها ....
چند روز، دقیقا دو روز سيستم نظرخواهی من ، Haloscan اشکال داشت. وقتی برگشت تعداد کثيری از نوشته ها غیب شده بود. بعد از یک صبح تا بعد از ظهر مقداری از آن نوشته ها برگشت اما نوشته هايی که در طول آن صبح تا بعد از ظهر نوشته شده بود رفت و هرگز هم بر نگشت. اگر باور نمی کنيد از تمام کسانی که اين سيستم را دارند بپرسيد. بازجويی را به خود شما می سپارم. شما که جوخه اعدام داريد. گروه بازجویی هم تشکيل دهيد ديگر.
آقای موحد...بد هم نمی شد اول سئوال می کرديد و بعد حکمتان را صادر می کرديد و مرا به جوخه اعدامتان می سپرديد.
من هرگز سانسورچی نبوده و نيستم. بدترين کاری که میدانم حذف نظر ديگران است. اين نظر غلط يا درست هرگز از وبلاگ من حذف نمی شود. آقای موحد ديگه شورش را در آورديد.به جای سئوال کردن از اينکه چه شد و چه نشد. من را با آخوندک ها مقايسه می کنيد؟؟ دست مريزاد
اِ ...کفر آدم را در می آرن ها ....
فيلم تسخير مقدس. يا Divine Intervention ساخته فيلم ساز فلسطينی اليا سليمان است که خود هم در فيلم نقش دارد. ( در استکهلم در سينما زيتا نمايش داده می شود)
فيلم به پدر اليا سليمان که در سال 1948 در زير شکنجه نيروهای اسرائيلی کشته شد، هديه شده .
فيلم بسيار سمبوليک ساخته شده و زندگی روزانه مردم در ناصره ، در رام اله و در اورشليم را زير چکمه های اسرائيلی ها و تحقير و توهينی که انسانها برای رفت و آمد بين اين چند شهر تحمل می کنند ارائه می دهد. در فيلم مرد و زنی که عاشق هم هستند و در دو شهر رام الله و اورشليم زندگی می کنند ، در مرز بين اين دو شهر همديگر را روزانه چند ساعت در اتوموبيل ملاقات می کنند . عشق بازی و ابراز علاقه اين دو تن به گرفتن دست همديگر و بازی بين دستها خلاصه می شود. هيچ شور و شوقی در چهره اين دو تن ديده نمی شود. و به طور کلی در فيلم انسانها بسيار سرد و بی روح با يکديگر برخورد می کنند.آيا زندگی زير چکمه های اسرائيلی ها شور را از بين برده ؟
در صحنه ای بسيار سمبوليک زمانی که زن بر سر قرار نمی آيد مرد صحنه ای را تصور می کند. چند مرد اسرائيلی به سمت تصوير زنی فلسطينی تمرين تيراندازی می کنند.او از پشت تصوير بيرون آمده و با سنگ انداز و نيز با نارنجک از خود دفاع می کند. در قسمتی از اين صحنه بر زمين سوراخ سوراخ شده ، پرچم فلسطين نقش می شود. و زن بر قراز سر مردان ، مسيح گونه به حالت صليب می ايستد و گلوله هايی که به سوی او شليک شده چون تاج خار مسيح دور سر او قرار می گيرند.
فيلم بسيار سرد و خشک پيش می رود. زندگی روزمره انسانها ، دعواها و دشمنی ها ی همسايه ها همه و همه چهره ای از زندگی انسانهايی است که ناچار به زندگی در محيطی تحقير آميز زير نفوذ سربازهای اسرائيلی زندگی می کنند.
فيلم تسخير مقدس کانديد جايزه جشنواره کان شده است.
امروز 8 فوريه مساوی با 19 بهمن است. روز سياهکل.
روزی که جنبش چريکی در ايران بر عليه ديکتاتوری نظام شاهنشاهی سر علم کرد.
رد کردن جنبش چريکی و انديشه ترور مسلحانه امروز کار بسيار ساده ای است. اما در آن زمان ، با وجود امکانات بسيار محدود مطالعاتی ، اين عزيزان صادقانه جان بر کف گذاشتند و برای دفاع از آرمانهايشان و دفاع از حقوق پايمال شده انسانها به ميدان آمدند. و همين آغازی شد برای تشکيل اولين جنبش چريکی چپ در ايران. سازمان چريکهای فدايی خلق ايران. نامشان گرامی باد.
سرود آفتاب کاران جنگل را بشنويم
روزی که جنبش چريکی در ايران بر عليه ديکتاتوری نظام شاهنشاهی سر علم کرد.
رد کردن جنبش چريکی و انديشه ترور مسلحانه امروز کار بسيار ساده ای است. اما در آن زمان ، با وجود امکانات بسيار محدود مطالعاتی ، اين عزيزان صادقانه جان بر کف گذاشتند و برای دفاع از آرمانهايشان و دفاع از حقوق پايمال شده انسانها به ميدان آمدند. و همين آغازی شد برای تشکيل اولين جنبش چريکی چپ در ايران. سازمان چريکهای فدايی خلق ايران. نامشان گرامی باد.
سرود آفتاب کاران جنگل را بشنويم
شنبه 15 فوريه روز بين الملی اعتراض بر عليه جنگ. در اين روز قرار است در تمام کشور ها تظاهراتی بر عليه جنگ سازمان داده شود. در استکهلم ساعت 2 بعد ازظهر در ميدان مرکزی شهر برای اعتراض بر عليه جنگ تحميلی بر مردم عراق جمع خواهيم شد. شب همان روز در دانشگاه استکهلم جشن ضد جنگ با شرکت داوطلبانه هنرمندان خوب و راديکال سوئدی برگزار خواهد شد از آن جمله است ميکائيل ويه که نامش برای انسانهای آرمان خواه و انسان دوست سوئدی و مهاجران مقيم سوئد نامی آشناست.
بچه های وبلاگ نويس سوئد...ازتون توقع دارم ها....
بچه های وبلاگ نويس سوئد...ازتون توقع دارم ها....
2/06/2003
مسئله اختلاف سنی بين زن و مرد مسئله ای است که ريشه در فرهنگ و سنت ها دارد و گذشت از آن ساده نيست.نگاه به زن به عنوان وسيله ای برای توليد مثل و توانايی زن در توليد مثل که نسبت به شرايط سنی او محدود می شود شايد يکی از ريشه های اين مشکل است. ايده آل سازی اجتماعی نسبت به بدن زن ، که آن را در شرايط سنی خاصی متحقق می سازد يکی ديگر از اين ريشه هاست . اختلاف سنی زياد و بسيار زياد مرد و نسبت به زن بسيار پذيرفته تر است ، حال آنکه من بارها از مردان شنيده ام وقتی با مردی برخورد می کنند که از همسر يا دوست دخترش چند سال کوچکتر است ، فورا می گويند که طرف رفته با مادرش ازدواج کرده . با يکی از آشنايان مرد زمانی در مورد مردی صحبت می کرديم که به همسرش آشکارا خيانت می کرد و اين موجب زجر همسرش بود. آن آشنا گفت آخر مهشيد جان زنش از خودش سه سال بزرگتر هم هست. به او گفتم تو خودت از دوست دخترت 19 سال بزرگتری. اميدوارم به همين ساده گی برخورد کنی اگر روزی بشنوی او با مرد ديگری رابطه داشته است .
من زنان مستقل و مطمئن به خودی را می شناسم که در تماس با مردی که چند سال از خودشان کوچکتر است ، اعتماد به نفس خود را از دست می دهند. و اين را بدون شک تحت تاثير روابط اجتماعی پيرامون آنان می دانم.
چندی پيش دوستی داشتم که با مردی آشنا شد که از خودش 10 سال کوچکتر است. می ديدم که اين اختلاف سن او را آزار می دهد و در موقعيت متزلزلی قرار می دهد. بارها با او صحبت کردم که اگر اين مسئله برای آن مرد حل شده است نبايد برای تو مشکلی باشد. با اين حال می ديدم که پذيرفتن آن برای او ساده نبود. چندی پيش دوباره ديدمش. حال بسيار خوبی داشت و از آن تزلزل در او اثری نبود. پرسيدم رابطه ات چگونه است و چطور کنار آمدی.شوخی کرد که با توجه به سابقه ای که از او داشتم برايم جالب بود.و در عين حال نشانگر آن بود که او اعتماد به نفس از دست داده اش را دوباره به دست آورده است. دوستم گفت:
بهش گفتم: فعلا می توانيم با هم بمانيم . تا روزی که من يکی از تو جوانتر پيدا کنم و يا تو يکی از من مسن تر.
اين حرف او مرا به ياد مصاحبه ای با منيرو روانی پور انداخت . از او پرسيده بودند ، نمی ترسی که همسرت ترکت کند و به دنبال زنی جوانتر برود. در اين صورت چه می کنی؟ منيرو شانه اش را بالا انداخته بود و گفته بود : آنوقت می روم و يک جوانتر از او را پيدا می کنم.
در جامعه ای مصرفی که زن به عنوان جنس و کالا خريد و فروش می شود ، جسم و جان زن تحت تهاجم قرار می گيرد. و سن و سال و زيبايی ظاهری بنياد های ارزش گذاری زنان می شوند.
انسانهايی که از خود را از اين قيود آزاد کنند ، ارتباط زيبا وعميقتری را تجربه خواهند کرد.
من زنان مستقل و مطمئن به خودی را می شناسم که در تماس با مردی که چند سال از خودشان کوچکتر است ، اعتماد به نفس خود را از دست می دهند. و اين را بدون شک تحت تاثير روابط اجتماعی پيرامون آنان می دانم.
چندی پيش دوستی داشتم که با مردی آشنا شد که از خودش 10 سال کوچکتر است. می ديدم که اين اختلاف سن او را آزار می دهد و در موقعيت متزلزلی قرار می دهد. بارها با او صحبت کردم که اگر اين مسئله برای آن مرد حل شده است نبايد برای تو مشکلی باشد. با اين حال می ديدم که پذيرفتن آن برای او ساده نبود. چندی پيش دوباره ديدمش. حال بسيار خوبی داشت و از آن تزلزل در او اثری نبود. پرسيدم رابطه ات چگونه است و چطور کنار آمدی.شوخی کرد که با توجه به سابقه ای که از او داشتم برايم جالب بود.و در عين حال نشانگر آن بود که او اعتماد به نفس از دست داده اش را دوباره به دست آورده است. دوستم گفت:
بهش گفتم: فعلا می توانيم با هم بمانيم . تا روزی که من يکی از تو جوانتر پيدا کنم و يا تو يکی از من مسن تر.
اين حرف او مرا به ياد مصاحبه ای با منيرو روانی پور انداخت . از او پرسيده بودند ، نمی ترسی که همسرت ترکت کند و به دنبال زنی جوانتر برود. در اين صورت چه می کنی؟ منيرو شانه اش را بالا انداخته بود و گفته بود : آنوقت می روم و يک جوانتر از او را پيدا می کنم.
در جامعه ای مصرفی که زن به عنوان جنس و کالا خريد و فروش می شود ، جسم و جان زن تحت تهاجم قرار می گيرد. و سن و سال و زيبايی ظاهری بنياد های ارزش گذاری زنان می شوند.
انسانهايی که از خود را از اين قيود آزاد کنند ، ارتباط زيبا وعميقتری را تجربه خواهند کرد.
امروز بعد از يک هفته بيماری به سر کار برگشتم. خيال نکنيد سرما خورده گی الکی بود ها !! نخير !! ذات الريه ای کرده بودم که نگو. هنوز هم پنی سيلين م تمام نشده است . من معمولا بيماری های مهم مهم می گيرم. امروز همکارم معتقد بود هنوز صدايم خوب نشده و مثل کلاغ غار غار می کنم. :)
دز اين يک هفته که در خانه بودم وقتی از اينترنت و کتابهايم خسته می شدم ، تلويزيون را باز می کردم. چيزهايی ديدم که واقعا ترسناک است. من زياد تلويزيون نگاه نمی کنم . يعنی برای خودش روشن نيست که ور ور کند. اخبار و برنامه های مستند و بعضی فيلم ها را از مجله هفته گی تلويزيون جدا می کنم و برايشان وقت می گذارم. اما اين روزها بی حوصله گی و سر درد موجب می شد که خيلی از برنامه های نديده را ببينم.
يکی از اين برنامه ها که موجب ترس من شد تبليغات بود. شو های تبليغاتی. یک نفر شومن، چند نفر مهمان ، تعداد زيادی تماشاچی، برای اينکه به تو بقبولانند که اين مثلا ماهی تابه ای که ما داريم می فروشيم بهترين ماهی تابه دنياست و زندگی تو بدون اين ماهی تابه از زندگی سگ بدتر است. اصلا تو چه آدمی هستی که تا به حال همچی ماهی تابه ای نخريدی؟ اسم خودت را می گذاری آدم. به تدريج اين ماهی تابه زير پوست تو می خزد و شبت را آشفته می کند. زندگی بدون اين ماهی تابه مثل کابوسی است که بودن آن ، آن را به رويايی فرحبخش مبدل می کند. تازه اگر در عرض نيم ساعت زنگ بزنی اين چيز اضافی را ، که به لعنت خدا نمی ارزد و بدرد لای جرز هم نمی خورد مفت و مجانی به تو می دهيم ، ديگر منتظر چی هستی؟ دِ زنگ بزن ديگه....
زندگی کمرشيال.زندگی تجارتی. زندگی تبليغاتی..
talk show های مختلف آمريکايی . برای مردمی که خسته از سر کار به خانه برمی گردند و نه درد جنگ عراق برايشان مسئله است و نه مشکلات زنان افغان بعد از سقوط طالبان. تنها درد اينجا اين است که آن يکی با چند نفر خوابيده است و آن ديگری آیا با دوست دختر دوستش همبستر شده يا نه . و آن ديگری آيا پدر بچه هست، آنطور که دخترک ادعا می کند ؟ آيا دروغ سنج و آزمايش خون می تواند اين ادعا ها را ثابت کند؟
دنيای ترسناکی بود. دنيای شناور بودن در سطح و غافل بودن از آنکه چه بر روز مردم می رود. بی تفاوتی. مسخ.
دنيای ترسناکی که متاسفانه به شدت عام و همه گانی است. حرف زدن از فقر فلسفی در اين دنيا بيهوده بود. انسان در اينجا مسخ شده. خالی شده. و پر شده از هيچ.
به کتابهايم حمله ور شدم. جندين کتاب را که از ايران بدستم رسيده بود به شدت ورق زدم.تيراژ : 2000 نسخه ، 2300 نسخه، 2500 نسخه....
اين مسخ سرزمين مرا هم رها نکرده است. اين مسخ نه شرقی ، نه غربی، جهانی است.
برای فردا با بچه ها قرار گذاشتم. برويم بيرون ، قهوه ای بخوريم ، گپی بزنيم و با هم فيلمی ببينيم. برای پشت سر گذاشتن اين هفته ترسناک پادزهر بهتری وجود ندارد.
دز اين يک هفته که در خانه بودم وقتی از اينترنت و کتابهايم خسته می شدم ، تلويزيون را باز می کردم. چيزهايی ديدم که واقعا ترسناک است. من زياد تلويزيون نگاه نمی کنم . يعنی برای خودش روشن نيست که ور ور کند. اخبار و برنامه های مستند و بعضی فيلم ها را از مجله هفته گی تلويزيون جدا می کنم و برايشان وقت می گذارم. اما اين روزها بی حوصله گی و سر درد موجب می شد که خيلی از برنامه های نديده را ببينم.
يکی از اين برنامه ها که موجب ترس من شد تبليغات بود. شو های تبليغاتی. یک نفر شومن، چند نفر مهمان ، تعداد زيادی تماشاچی، برای اينکه به تو بقبولانند که اين مثلا ماهی تابه ای که ما داريم می فروشيم بهترين ماهی تابه دنياست و زندگی تو بدون اين ماهی تابه از زندگی سگ بدتر است. اصلا تو چه آدمی هستی که تا به حال همچی ماهی تابه ای نخريدی؟ اسم خودت را می گذاری آدم. به تدريج اين ماهی تابه زير پوست تو می خزد و شبت را آشفته می کند. زندگی بدون اين ماهی تابه مثل کابوسی است که بودن آن ، آن را به رويايی فرحبخش مبدل می کند. تازه اگر در عرض نيم ساعت زنگ بزنی اين چيز اضافی را ، که به لعنت خدا نمی ارزد و بدرد لای جرز هم نمی خورد مفت و مجانی به تو می دهيم ، ديگر منتظر چی هستی؟ دِ زنگ بزن ديگه....
زندگی کمرشيال.زندگی تجارتی. زندگی تبليغاتی..
talk show های مختلف آمريکايی . برای مردمی که خسته از سر کار به خانه برمی گردند و نه درد جنگ عراق برايشان مسئله است و نه مشکلات زنان افغان بعد از سقوط طالبان. تنها درد اينجا اين است که آن يکی با چند نفر خوابيده است و آن ديگری آیا با دوست دختر دوستش همبستر شده يا نه . و آن ديگری آيا پدر بچه هست، آنطور که دخترک ادعا می کند ؟ آيا دروغ سنج و آزمايش خون می تواند اين ادعا ها را ثابت کند؟
دنيای ترسناکی بود. دنيای شناور بودن در سطح و غافل بودن از آنکه چه بر روز مردم می رود. بی تفاوتی. مسخ.
دنيای ترسناکی که متاسفانه به شدت عام و همه گانی است. حرف زدن از فقر فلسفی در اين دنيا بيهوده بود. انسان در اينجا مسخ شده. خالی شده. و پر شده از هيچ.
به کتابهايم حمله ور شدم. جندين کتاب را که از ايران بدستم رسيده بود به شدت ورق زدم.تيراژ : 2000 نسخه ، 2300 نسخه، 2500 نسخه....
اين مسخ سرزمين مرا هم رها نکرده است. اين مسخ نه شرقی ، نه غربی، جهانی است.
برای فردا با بچه ها قرار گذاشتم. برويم بيرون ، قهوه ای بخوريم ، گپی بزنيم و با هم فيلمی ببينيم. برای پشت سر گذاشتن اين هفته ترسناک پادزهر بهتری وجود ندارد.
2/05/2003
وجود حساسيت نسبت به مسئله زنان در جامعه ايرانی نويد آينده ای روشن تر برای زنان ايران را به ارمغان می آورد. مقاله زير با نام زن وجود ندارد در ماهنامه دانشجويی راه نو نشانگر همين حساسيت هاست.
بگذار بگدازندمان. جنبش زنان آمده است که بماند.
بگذار بگدازندمان. جنبش زنان آمده است که بماند.
ـ می يايی ديگه ؟
ـ خوب معلومه که مي يام .
ـ مادرت چی ؟ اجازه می ده ؟
ـ يک کاريش می کنم .
ـ می خوای من بيام اجازه تو بگيرم.
ـ مامان چشم ديدن تو يکی رو نداره ...اينو تو دلم گفتم.ـ نه، فوقش در می رم ديگه. يک کاری می کنم.
ـ مثل اون بار نشه که درو روت قفل کردن و نگذاشتن بيای بيرون ها..فردا سالروز سياهکل رو می خوان بگيرن..بايد بتونی بيای.
ـ مي يام بابا. حالا برو وگر نه بو می برن. می گم با هم درس می خونيم ، يک چيزی می گم ديگه.
فردا زود از خونه بيرون آمدم. به مادر گفته بودم که زود برمی گردم. هوا سرد بود اما براي اينکه شک نبرد که به تظاهرات می روم لباس زياد گرمی نپوشيدم.پلوور برادرم را که برداشتم يواش گفت : تظاهرات می ری ؟ گفتم سيس!!! مامان نفهمه . گفت : باشه اما وای به حالت اگه پليور سوراخ تهويلم بدن ها ..اونوقت خودم می کشمت .و کر کر خنديد .
با شبنم قرار داشتم و با هم رفتيم جلو دانشگاه.
پلاکارد های بزرگ. " ايران را سراسر سياهکل می کنيم " آرم سازمان چريکهای فدايی خلق ، شعارهای مختلف روی پلاکادهای بزرگ و کوچک.
بچه ها رو پيدا کرديم .
ـ تو سردت نيست تو اين هوا ؟
با هم در صف قرار گرفتيم . پسرا زنجير بسته بودند . من و شبنم رفتيم که بريم تو زنجير.
ـ شما برين تو بهتره .
ـ چرا ؟ مگه ما چه مونه ؟
ـ هيچی تون نيست . رفيق بزار بمونن.
در مقابل هيکل مردهای قوی هيکل مثل دو تا جوجه فسقلی بوديم . 15 سالمان به زحمت می شد. وزن من کمی بيشتر از 35 کيلو بود. اما شبنم هميشه کمی تپل بود. گاهی که صف کشيده می شد احساس می کردم که پاهايم روی زمين قرار ندارند . نگاه پسرها ی دوطرف مهربان و کمی خنده دار بود. لابد پيش خودشان کلی به ما فحش می دادند که خودمان را توي زنجير جا کرديم . زير پل حافظ که رسيديم سرود اتحاد می خوانديم .
اتحاد اتحاد اتحاد. ای ملت. ما با هم متحد می شويم ، تا برکنيم ريشه استبداد. درود درود درود ...
دستها را محکم به هم می کوبيديم و زير پل صدايش هزار برابر می شد.
/خمينی مدتی بود آمده بود. چند تا از بچه ها دسته دسته قرار می گذاشتند که فلان روز برن ديدنش.
ـ تو نمی يای ؟
ـ نه .
ـ رهبره !!!
ـ نمی يام...
يکی از روزهای تظاهرات خود جوش در دانشگاه علم و صنعت. در آمفی تاتر دانشگاه بچه ها ريختند و عکس شاه را با شعار مرگ بر شاه پايين آورند . فرياد هاي مرگ بر شاه تمام سالن آمفی تاتر را پر کرده بود. قاب عکس شاه را پايين کشيدند و آن را بر زمين کوبيدند عکسش را در آورند و آن را تکه تکه کردند. فرياد های مرگ بر شاه قطع نمی شد. ناگهان نمی دانم از کجا عکسی از خمينی روی دست بچه ها پيدا شد. عکس خمينی را چند بار پيش از اين هم ديده بودم . من خانواده مذهبی نداشتم و پدرم هر وقت پنچر می کرد به آخوند ها فحش می داد. من نسبت به خمينی سمپاتی خاصی نداشتم. تازه فهميده بودم که اگر عمامه سياه باشد يعنی طرف سيد است. مثل مادر زن دايی که در روضه زن دايی اينا قران می خوند و من و دختر دايی چادر را می کشيديم سرمان و می خنديديم و زن دايی هوار می کشيد آهای میخوايد بخنديد می ريد بيرون ها..آجيل مشکل گشا هم خبری نيست. من سفره های خانه زن دايی را دوست داشتم. آش رشته اش حرف نداشت. خونه خودمان هرگز از اين خبر ها نبود.
آن روز که عکس خمينی بالا رفت ناگهان فرياد ها عوض شد. يک سری داد زدند : جاويد شاه ....و با دست عکس خمينی را نشان دادند. يک باره همه داشتند با دست عکس خمينی را نشان می دادند و داد می زدند جاويد شاه.عکس خمينی را به جای عکس شاه بر ديوار زدند. فرياد جاويد شاه با نمايش عکس خمينی آمفی تاتر را پر کرده بود. حتی شبنم هم داد می زد.
به شبنم گفتم چی شد ؟ گفت هيچی با با ..شعار ه ديگه . گفتم : چی چی شعاره...يعنی درد ما عوض کردن شاه است ؟ گفت : نه با با ...چه می دونم. گفتم : من شعار نمی دم. /
دستها را محکم به هم می کوبيديم . زير پل صدايش چندين برابر می شد.
ناگهان صدای گلوله ها آمد. يکی ، دو تا ، و رگبار ها شروع شد. بجه ها از هر طرف می دويدند . شبنم را گم کردم .
می دويدم و نمی دانستم به کدام طرف. يکی از پسرها دنبالم دويد و گفت چه می کنی..اون طرف سربازان ..از اين طرف. دستم را گرفت . دستانش آنقدر بزرگ بود که فکر می کردم دارم دنبالش پرواز می کنم . يک اشک آور کمی جلوتر از من منفجر شد. نفسم گرفته بود . پسر داد زد. نفس نکش. گاز را نده تو. و اين موجب شد که خودش هم نفس کشيد. هر دو به زانو روی اسفالت افتاديم . چند تا از پسر ها به طرفمان دويدند . دونفر او را بلند کردند . يکی من را بغل زد و دويد. کمی آنطرفتر در يکی از فرعی ها ميان بچه ها من هنوز نفسم بالا نمی آمد. يکی از بچه ها سيگاری روشن کرد و گفت بکش. همه گی از سيگار پک زديم . و احساس کردم می توانم نفس بکشم.
ـ بهتر شدی ؟
ـ خوبم.
پس معطلش نکن...بدو.
دويديم به خيابان اصلی مردم داد می زدند . رهبران ما را مسلح کنيد. شبنم را تصادفی ديدم . دست هم را گرفتيم تا باز گم نشيم . ناگهان دو موتور با دو سوار دو ترکه از راه رسيد . موتوری ها اسلحه داشتند . اسلحه ها کلاشينکف روسی بود . و يکی شان هم کلت داشت. از ديدنشان صورتم داغ شد. مردم داد می زدند : درود بر فدايی . اين دو موتور سوار بچه های چريک فدايی بودند . اشک به پهنای صورتم می ريخت. به شبنم نگاه کردم . شبنم هم اشک می ريخت. داد زدم . تمام شد. شبنم تمام شد. شاه رفت. پيروز شديم . می بينی .... مسلح می شويم . چيزی نمانده ...دو تايی دست هم را گرفته بوديم و بالا پايين می پريديم . ما ظلمو نفله کرديم ..آزادی رو قبله کرديم .
رگبار گلوله ها شروع شد. دويديم ..شبنم را گم کردم. همينطور اطراف را می ديدم و می دويدم . هر کس به من می رسيد فقط می گفت : بدو ، از اين ور، از آن ور، آن طرف نه ، آن طرف محاصره است. از اين ور ...
حکومت نظامی ساعت 3 بعد از ظهر
تنها صدايی که شنيده می شد صدای داد و فرياد و گلوله بود . جلوي يک درمانگاه رسيدم. مردی شانه هايم را گرفت و مرا نگاه داشت. ـ برو بيمارستان . برو اون تو..اينجا کشته می شی. از بس دويده بودم صدايم در نمی آمد . نفسم هم بالا نمی آمد. گفتم : ـ نه نمی خواهم. گفت ...برو..خون لازم دارند. گروه خونی ات چيه ؟ گفتم 0 مثبت . گفت همان را لازم دارند . معطل نکن . برو .
مثل بچه ای که کتکش زده باشند و از بازی بيرونش کرده باشند به درون بيمارستان رفتم. همه جا پر از زخمی بود. يک روپوش سفيد را گير آوردم و گفتم آمدم خون بدم. نگاهی به من کرد و گفت : تو خيلی بچه هستی. گفتم هيچم . 15 سالم است. گفت به هرحال بدن ضعيفی داری. گفتم : هيچم . من 0 مثبت هستم. شنيدم که لازم داريد . نگاه کرد و گفت . 0 مثبت هميشه لازم داريم . پانسمان بلدی بکنی ؟ گفتم بله . گفت برو به اون پرستار کمک کن. اگه خون هم لازم داشتيم ميام سراغت.
مرتب مجروح و تير خورده می آمد . آنها را که می شد ديگر خودم می بستم. يکی دو تای اول حالم داشت بد می شد. اما بعد ديگه عادت شد. ديگه شب شده بود . همان پرستار گفت : تو خونه نبايد بری ؟ کدوم ور می شينی؟ می خوای زنگ بزنی خونه ؟ حالا مادرت طفلک ...ـ آخ...مادرم... نه خانم ما تلفن نداريم .
ـ بيا با يکی از اين ماشين ها تا يک جايی می بردت. برو.
ـ به محله که رسيدم ساعت 8ـ9 شب بود. از سر کوچه که رسيدم تو پسر همسايه داد زد سرم : کجايی تو...مادرت داره ديونه می شه. ديگه داشتيم می رفتيم دنبال نعشت تو بيمارستانا بگرديم.
مادر از آن طرف کوچه مرا ديد . ودر حالی که فحش می داد به طرفم می دويد . انگار که چند سال پير شده بود . سعی کردم آرامش کنم و برايش توضيح بدهم که چه شد که نتوانستم بيايم. مادر گوش نمی کرد. زخمهای دست و صورتم را می بوسيد و فحشم می داد.
20 بهمن سال 1357 بود.در يکی از خيابانهای تهران من و شبنم دستان هم را گرفته و بالا پايين می پريديم .به پهنای صورتمان اشک می ريختيم . ما ظلمو نفله کرديم . آزادی را قبله کرديم.
24 سال گذشت. شبی سرد در ماه بهمن است. من در گوشه ای از اين دنيا ايستاده ام که خاک وطنم نيست و به پهنای صورتم اشک می ريزم .
و شب همچنان باقيست ...آری ..شب...
ـ خوب معلومه که مي يام .
ـ مادرت چی ؟ اجازه می ده ؟
ـ يک کاريش می کنم .
ـ می خوای من بيام اجازه تو بگيرم.
ـ مامان چشم ديدن تو يکی رو نداره ...اينو تو دلم گفتم.ـ نه، فوقش در می رم ديگه. يک کاری می کنم.
ـ مثل اون بار نشه که درو روت قفل کردن و نگذاشتن بيای بيرون ها..فردا سالروز سياهکل رو می خوان بگيرن..بايد بتونی بيای.
ـ مي يام بابا. حالا برو وگر نه بو می برن. می گم با هم درس می خونيم ، يک چيزی می گم ديگه.
فردا زود از خونه بيرون آمدم. به مادر گفته بودم که زود برمی گردم. هوا سرد بود اما براي اينکه شک نبرد که به تظاهرات می روم لباس زياد گرمی نپوشيدم.پلوور برادرم را که برداشتم يواش گفت : تظاهرات می ری ؟ گفتم سيس!!! مامان نفهمه . گفت : باشه اما وای به حالت اگه پليور سوراخ تهويلم بدن ها ..اونوقت خودم می کشمت .و کر کر خنديد .
با شبنم قرار داشتم و با هم رفتيم جلو دانشگاه.
پلاکارد های بزرگ. " ايران را سراسر سياهکل می کنيم " آرم سازمان چريکهای فدايی خلق ، شعارهای مختلف روی پلاکادهای بزرگ و کوچک.
بچه ها رو پيدا کرديم .
ـ تو سردت نيست تو اين هوا ؟
با هم در صف قرار گرفتيم . پسرا زنجير بسته بودند . من و شبنم رفتيم که بريم تو زنجير.
ـ شما برين تو بهتره .
ـ چرا ؟ مگه ما چه مونه ؟
ـ هيچی تون نيست . رفيق بزار بمونن.
در مقابل هيکل مردهای قوی هيکل مثل دو تا جوجه فسقلی بوديم . 15 سالمان به زحمت می شد. وزن من کمی بيشتر از 35 کيلو بود. اما شبنم هميشه کمی تپل بود. گاهی که صف کشيده می شد احساس می کردم که پاهايم روی زمين قرار ندارند . نگاه پسرها ی دوطرف مهربان و کمی خنده دار بود. لابد پيش خودشان کلی به ما فحش می دادند که خودمان را توي زنجير جا کرديم . زير پل حافظ که رسيديم سرود اتحاد می خوانديم .
اتحاد اتحاد اتحاد. ای ملت. ما با هم متحد می شويم ، تا برکنيم ريشه استبداد. درود درود درود ...
دستها را محکم به هم می کوبيديم و زير پل صدايش هزار برابر می شد.
/خمينی مدتی بود آمده بود. چند تا از بچه ها دسته دسته قرار می گذاشتند که فلان روز برن ديدنش.
ـ تو نمی يای ؟
ـ نه .
ـ رهبره !!!
ـ نمی يام...
يکی از روزهای تظاهرات خود جوش در دانشگاه علم و صنعت. در آمفی تاتر دانشگاه بچه ها ريختند و عکس شاه را با شعار مرگ بر شاه پايين آورند . فرياد هاي مرگ بر شاه تمام سالن آمفی تاتر را پر کرده بود. قاب عکس شاه را پايين کشيدند و آن را بر زمين کوبيدند عکسش را در آورند و آن را تکه تکه کردند. فرياد های مرگ بر شاه قطع نمی شد. ناگهان نمی دانم از کجا عکسی از خمينی روی دست بچه ها پيدا شد. عکس خمينی را چند بار پيش از اين هم ديده بودم . من خانواده مذهبی نداشتم و پدرم هر وقت پنچر می کرد به آخوند ها فحش می داد. من نسبت به خمينی سمپاتی خاصی نداشتم. تازه فهميده بودم که اگر عمامه سياه باشد يعنی طرف سيد است. مثل مادر زن دايی که در روضه زن دايی اينا قران می خوند و من و دختر دايی چادر را می کشيديم سرمان و می خنديديم و زن دايی هوار می کشيد آهای میخوايد بخنديد می ريد بيرون ها..آجيل مشکل گشا هم خبری نيست. من سفره های خانه زن دايی را دوست داشتم. آش رشته اش حرف نداشت. خونه خودمان هرگز از اين خبر ها نبود.
آن روز که عکس خمينی بالا رفت ناگهان فرياد ها عوض شد. يک سری داد زدند : جاويد شاه ....و با دست عکس خمينی را نشان دادند. يک باره همه داشتند با دست عکس خمينی را نشان می دادند و داد می زدند جاويد شاه.عکس خمينی را به جای عکس شاه بر ديوار زدند. فرياد جاويد شاه با نمايش عکس خمينی آمفی تاتر را پر کرده بود. حتی شبنم هم داد می زد.
به شبنم گفتم چی شد ؟ گفت هيچی با با ..شعار ه ديگه . گفتم : چی چی شعاره...يعنی درد ما عوض کردن شاه است ؟ گفت : نه با با ...چه می دونم. گفتم : من شعار نمی دم. /
دستها را محکم به هم می کوبيديم . زير پل صدايش چندين برابر می شد.
ناگهان صدای گلوله ها آمد. يکی ، دو تا ، و رگبار ها شروع شد. بجه ها از هر طرف می دويدند . شبنم را گم کردم .
می دويدم و نمی دانستم به کدام طرف. يکی از پسرها دنبالم دويد و گفت چه می کنی..اون طرف سربازان ..از اين طرف. دستم را گرفت . دستانش آنقدر بزرگ بود که فکر می کردم دارم دنبالش پرواز می کنم . يک اشک آور کمی جلوتر از من منفجر شد. نفسم گرفته بود . پسر داد زد. نفس نکش. گاز را نده تو. و اين موجب شد که خودش هم نفس کشيد. هر دو به زانو روی اسفالت افتاديم . چند تا از پسر ها به طرفمان دويدند . دونفر او را بلند کردند . يکی من را بغل زد و دويد. کمی آنطرفتر در يکی از فرعی ها ميان بچه ها من هنوز نفسم بالا نمی آمد. يکی از بچه ها سيگاری روشن کرد و گفت بکش. همه گی از سيگار پک زديم . و احساس کردم می توانم نفس بکشم.
ـ بهتر شدی ؟
ـ خوبم.
پس معطلش نکن...بدو.
دويديم به خيابان اصلی مردم داد می زدند . رهبران ما را مسلح کنيد. شبنم را تصادفی ديدم . دست هم را گرفتيم تا باز گم نشيم . ناگهان دو موتور با دو سوار دو ترکه از راه رسيد . موتوری ها اسلحه داشتند . اسلحه ها کلاشينکف روسی بود . و يکی شان هم کلت داشت. از ديدنشان صورتم داغ شد. مردم داد می زدند : درود بر فدايی . اين دو موتور سوار بچه های چريک فدايی بودند . اشک به پهنای صورتم می ريخت. به شبنم نگاه کردم . شبنم هم اشک می ريخت. داد زدم . تمام شد. شبنم تمام شد. شاه رفت. پيروز شديم . می بينی .... مسلح می شويم . چيزی نمانده ...دو تايی دست هم را گرفته بوديم و بالا پايين می پريديم . ما ظلمو نفله کرديم ..آزادی رو قبله کرديم .
رگبار گلوله ها شروع شد. دويديم ..شبنم را گم کردم. همينطور اطراف را می ديدم و می دويدم . هر کس به من می رسيد فقط می گفت : بدو ، از اين ور، از آن ور، آن طرف نه ، آن طرف محاصره است. از اين ور ...
حکومت نظامی ساعت 3 بعد از ظهر
تنها صدايی که شنيده می شد صدای داد و فرياد و گلوله بود . جلوي يک درمانگاه رسيدم. مردی شانه هايم را گرفت و مرا نگاه داشت. ـ برو بيمارستان . برو اون تو..اينجا کشته می شی. از بس دويده بودم صدايم در نمی آمد . نفسم هم بالا نمی آمد. گفتم : ـ نه نمی خواهم. گفت ...برو..خون لازم دارند. گروه خونی ات چيه ؟ گفتم 0 مثبت . گفت همان را لازم دارند . معطل نکن . برو .
مثل بچه ای که کتکش زده باشند و از بازی بيرونش کرده باشند به درون بيمارستان رفتم. همه جا پر از زخمی بود. يک روپوش سفيد را گير آوردم و گفتم آمدم خون بدم. نگاهی به من کرد و گفت : تو خيلی بچه هستی. گفتم هيچم . 15 سالم است. گفت به هرحال بدن ضعيفی داری. گفتم : هيچم . من 0 مثبت هستم. شنيدم که لازم داريد . نگاه کرد و گفت . 0 مثبت هميشه لازم داريم . پانسمان بلدی بکنی ؟ گفتم بله . گفت برو به اون پرستار کمک کن. اگه خون هم لازم داشتيم ميام سراغت.
مرتب مجروح و تير خورده می آمد . آنها را که می شد ديگر خودم می بستم. يکی دو تای اول حالم داشت بد می شد. اما بعد ديگه عادت شد. ديگه شب شده بود . همان پرستار گفت : تو خونه نبايد بری ؟ کدوم ور می شينی؟ می خوای زنگ بزنی خونه ؟ حالا مادرت طفلک ...ـ آخ...مادرم... نه خانم ما تلفن نداريم .
ـ بيا با يکی از اين ماشين ها تا يک جايی می بردت. برو.
ـ به محله که رسيدم ساعت 8ـ9 شب بود. از سر کوچه که رسيدم تو پسر همسايه داد زد سرم : کجايی تو...مادرت داره ديونه می شه. ديگه داشتيم می رفتيم دنبال نعشت تو بيمارستانا بگرديم.
مادر از آن طرف کوچه مرا ديد . ودر حالی که فحش می داد به طرفم می دويد . انگار که چند سال پير شده بود . سعی کردم آرامش کنم و برايش توضيح بدهم که چه شد که نتوانستم بيايم. مادر گوش نمی کرد. زخمهای دست و صورتم را می بوسيد و فحشم می داد.
20 بهمن سال 1357 بود.در يکی از خيابانهای تهران من و شبنم دستان هم را گرفته و بالا پايين می پريديم .به پهنای صورتمان اشک می ريختيم . ما ظلمو نفله کرديم . آزادی را قبله کرديم.
24 سال گذشت. شبی سرد در ماه بهمن است. من در گوشه ای از اين دنيا ايستاده ام که خاک وطنم نيست و به پهنای صورتم اشک می ريزم .
و شب همچنان باقيست ...آری ..شب...
2/04/2003
آقایون ، با شما هستم
اينو ديگه من نمی گم. اينو يکی از همجنسای خودتون می گه .
مردان به دليل طرفداری شان از جنبش حق طلبانه زنان بسيار مورد توهين و تمسخر قرار گرفته اند. چيز عجيبی نيست. همه ما بهايی را بابت آنچه به آن اعتقاد داريم پرداخت می کنيم .چه زن و چه مرد.
اينو ديگه من نمی گم. اينو يکی از همجنسای خودتون می گه .
مردان به دليل طرفداری شان از جنبش حق طلبانه زنان بسيار مورد توهين و تمسخر قرار گرفته اند. چيز عجيبی نيست. همه ما بهايی را بابت آنچه به آن اعتقاد داريم پرداخت می کنيم .چه زن و چه مرد.
2/03/2003
امشب در سوئد شب اعطای جايزه سوسک طلایی ، جوايز سينمایی ( يک چيزی مثل اسکار آمريکايی) ، بود بيشترين جايزه را فيلم انسانی Lilja 4 ever گرفت.پنج جايزه بابت بهترین فيلم نامه .بهترين فیلم برداری. بهترين کارگردانی ، بهترين هنرپيشه اول زن ، و بهترين فيلم.
فکر می کنم يک جايزه کم بهش دادند اونم جايزه بهترين سخنرانی بود که توسط لوکاس مودیسون، کارگردان و فيلم نامه نويس فيلم ، ارائه شد. اگر توانستم متن سخنزانی را گير بياورم همه اش را برايتان همين جا خواهم نوشت .
لوکاس موديسون سخنرانی خود را با اين جمله شروع کرد : تعداد کساني که در اثر گرسنگی در يک روز، در تمام دنيا جان خود را از دست می دهند هشت برابر بيشتر از تعداد کشته شده گان WTC است . او ضمن صحبت از خريد و فروش زنان و دختران ، فروش مواد مخدر و تروريسم سرمايه داران گفت: روزی بايد برسد که بگوييم : نه متشکرم من Happy meal ( يکی از منو های مشهور مک دونالد ) نمی خواهم. که به دلار نه بگوييم.
در اينجا (+++) می توانيد نوشته قبلی مرا در رابطه با فيلم مورد نظر بخوانيد.
2/02/2003
برهان وبلاگ را بوسيد و کنار گذاشت. برهان، نويسنده وبلاگ يادداشتهای يک ليبرال جوان ، وبلاگش را تعطيل کرد. چرايش را نگفت .نادلايلی را ذکر کرده، که با شکل رفتنش بيشتر به دلايل شباهت دارد. نمی خواهم بار رفتنش را سنگينتر کنم. می دانم که سنگين می رود. آرزويم اين است که مجبور نمی شد، که شد. و آرزويم اين است که هيچکس مجبور نباشد. که تا چنين دولت برپاست اين کمترين هزينه ايست که پرداخت می شود.
برای برهان جز آرزوی بازگشت، و جز آرزوی اينکه هر جا که هست باز هم بنويسد ....آرزوی ديگری نمی توانم کرد.
عکس زير عکس گلی غير معمولی است نامش رز پاگونيا ارکيده است و به شيوه زيستی خاصی برای زنده ماندن نياز دارد. مهمتر از همه اينکه دست پرورده نمی شود و در آزادی رشد می کند.
برهان جان..اين گل را شبيه تو يافتم.
برای برهان جز آرزوی بازگشت، و جز آرزوی اينکه هر جا که هست باز هم بنويسد ....آرزوی ديگری نمی توانم کرد.
عکس زير عکس گلی غير معمولی است نامش رز پاگونيا ارکيده است و به شيوه زيستی خاصی برای زنده ماندن نياز دارد. مهمتر از همه اينکه دست پرورده نمی شود و در آزادی رشد می کند.
برهان جان..اين گل را شبيه تو يافتم.
خوب انگار مسئله به همين سادگی ها هم نيست. اين لوگويی که الان ديگه کنار وبلاگ من نمی بينيد به يک دليل برداشته شده . و آنهم اينه که استفاده بدون مجاز از آرم اريکسون در سوئد کفاره داره. و چون رد يابی من به خاطر آنکه به اسم خودم می نويسم ساده است قادر به پرداخت هزينه آن نيستم. از دوستان خواهش می کنم يک فکری واسه اين هم بکنند. تا بشه از لوگو در وبلاگ استفاده کرد.
در مورد اريکسون و معاملات جديدش با ايران که خبر داريد . خب ديگه تقاری بشکند ، ماستی بريزد ... اينا فروشنده اند. شما چی می خواين همونو براتون تهيه می کنند. به قول معروف نوکر شما هستند و نه نوکر بادمجان. اين همه در خود سوئد از مخيط زيست و سلامت عمومی حرف می زنند ولی پای کشورهای جهان سومی که می آید وسايلی می فروشند که سلامت عمومی و محيط زيست را هم به خطر بياندازد. آزادی بيان و قلم را که ديگر بی خيال. يک انجمن قلم دارند که هر از چند گاهی به يکی بورس بدهد تا بيايد تعطِلات و بعد برود و ....استغفراله...صحبت دراز شد..و اين زخمهای کهنه به خونابه باز....
خلاصه، به همت حسن آقا یک متن تهيه شده که اينجا می بينيد همان جا می توانيد لوگوی مربوط به اعتراض به اين مسئله را هم برداريد . لوگو را نوجوان عزیز تهيه کرده . من هم که به خودم از اول گفته بودم دور و بر لوگو ها خيط بکشم اين لوگو را در وبلاگم زدم.
بی رو در واسی با آوردن کلمه کثيف مشکل دارم. من با شعار دادن مشکل دارم. آخر همکاری يک شرکت سرمايه داری با يک دولت ديکتاتوری مگر تميز هم می شود که مثلا فقط اين يکی اش کثِف است ؟ بقیه تا به حال تميز و به نفع ملت بوده ؟
اما با وجود اين اعتراضی که دارم اين لوگو را در وبلاگم می گذارم. چون با اصل کار که مخالفت با اين حرکت و نمايش آن باشد موافقم.( هر چند که با حضور آرم جمهوری اسلامی در آن هم مخالفم..می شه يک جوری اين يکی ـ يا دو تا ـ را برداشت؟ )
شما هم اگر مايل به کسترش اين اعتراض هستيد اين لوگو را در وبلاگ خودتان قرار دهيد.
خلاصه، به همت حسن آقا یک متن تهيه شده که اينجا می بينيد همان جا می توانيد لوگوی مربوط به اعتراض به اين مسئله را هم برداريد . لوگو را نوجوان عزیز تهيه کرده . من هم که به خودم از اول گفته بودم دور و بر لوگو ها خيط بکشم اين لوگو را در وبلاگم زدم.
بی رو در واسی با آوردن کلمه کثيف مشکل دارم. من با شعار دادن مشکل دارم. آخر همکاری يک شرکت سرمايه داری با يک دولت ديکتاتوری مگر تميز هم می شود که مثلا فقط اين يکی اش کثِف است ؟ بقیه تا به حال تميز و به نفع ملت بوده ؟
اما با وجود اين اعتراضی که دارم اين لوگو را در وبلاگم می گذارم. چون با اصل کار که مخالفت با اين حرکت و نمايش آن باشد موافقم.( هر چند که با حضور آرم جمهوری اسلامی در آن هم مخالفم..می شه يک جوری اين يکی ـ يا دو تا ـ را برداشت؟ )
شما هم اگر مايل به کسترش اين اعتراض هستيد اين لوگو را در وبلاگ خودتان قرار دهيد.
همه چيز در باره مادرم فيلمی از پدرو آلمادوار با شرکت سيسيليا روت
مانوئلا ، که در به عنوان پرستار در بيمارستانی در مادريد کار می کند ، تنها پسر خود را در شب تولد 17 سالگی اش، بعد از تماشاي تئاتر وقتی که قصد گرفتن امضا از هوما ـ هنرپيشه اول تئاترـ را داشت ، بر اثر تصادف ماشين از دست می دهد.مانوئلا ورقه هديه ارگان را امضا کرده و قلب استبان جوان زندگی انسان ديگری را که از بيماری قلب رنج می کشيد نجات می دهد. اما مانوئلا تحمل ماندن در مادريد را ندارد و برای پيدا کردن پدر استبان به بارسلونا می رود. پدری که از وجود استبان خبر نداشت و استبان نيز هرگز از او چيزی نشنيده بود.
مانوئلا برای يافتن دوستان قديمی به محله تن فروشان بارسلونا می رود و يکی از دوستان صميمی را در آنجا می يابد. آگردا ترانسوسيت است که به تن فروشی اشتقال دارد. مانوئلا از طريق او با روزاـ دختر جوان و زيبايی که در صومعه کار می کند و برای تن فروشانی که اعتياد خود را ترک کرده اند شغلی دشت و پا می کند آشنا می شود . مانوئلا نزد هوما کار می گيرد . هوما که لزبين است با پارتنر خود، نينا ، که نقش دوم را هم بازی می کند مشکل دارد و در موقعيتی که نينا بر اثر ازدياد مصرف مواد مخدر قادر به بازی نيست، مانوئلا موفق می شود نقش او را به خوبی بازی می کند. روزا يک روز صبح زود به نزد مانوئلا می آيد و از او می خواهد که به او جايی برای زندگی دهد. روزا آبستن است و پدر بچه دوست اگردا ، لولا است. لولا ترانسوسيت است و تن فروش. و سالهاست که معتاد است. اين اعتياد و تن فروشی او را به ايدز هم مبتلا کرده بود ، بيماری که مدتی بعد مانوئلا و روزا می فهمند که به روزا هم انتقال پيدا کرده . در صحبتی با روزا مانوئلا افشا می کند که لولا پدر استبان بود. در اين صحبت او به روزا می گويد : ما زنان، چه درد هايی را و چه کسانی را تحمل می کنيم تنها به خاطر آنکه تنها نمانيم .
بدن ضعيف روزا زايمان را تاب نمی آورد . اما پسر روزا بدنيا می آيد . او حامل ويروس ايدز است.
در مراسم خاک سپاری روزا ، مانوئلا ، لولا را می بيند که از دور شاهد مراسم ايستاده است. مانوئلا نزد او می رود . خبر تولد و مرگ پسرشان را به او می دهد. لولا به او می گويد که به بيماری ايدز در او پيشرفت کرده و مدت زيادی وقت ندارد.
مانوئلا ، استبان ، پسر روزا را با خود به مادريد می برد . در آنجا او را تحت درمان قرار می دهند. دو سال بعد مانوئلا و استبان دوساله به بارسلونا باز می گردند . ويروس ايدز به طور کامل در بدن استبان از بين رفته است و او اکنون کودکی شاد و سالم است. لولا در اثر ايدز مرده و آگردا نزد هوما به کار مشغول است.
آلمادوار با اين جمله ها فيلم را تمام می کند.
پيشکش به زنان بازيگر و نقش آفرين ، به مردان بازيگر که زن می شوند، به زنانی که مادر می شوند. و به مادرم.
فيلم همه چيز در باره مادرم ، در مورد رازهای زندگی زنی است که سالها آنها را در خود مدفون نگاه داشته است ، شايد که بدينوسيله بتواند پسرش را از مشکلات اجتماعی و از خجالت شناختن پدری ترانسوسيت حفظ کند. مانوئلا تمام عکسهای پدر را از بين برده است .او که با خبر شدن از آبستنی خود بدون خبر زندگی سابق خود را ترک کرده و به شهر ديگری برای از نو شروع کردن می رود هيچ اطلاعی از پدر و چگونه گی او به پسرش نمی دهد. در نوشته های او بعد از مرگش می خواند که چقدرشناختن پدر برای او مهم و حياتی بود.چقدر برای او اهميت داشته که پدرش را ، همانگونه که بود ، با هر بدی و خوبی که داشته ، بشناسد. مانوئلا به زندگی که به آن پشت کرده بود بر می گردد تا سنگهای خود را بکند. تا خورده حساب ها را با خود تصفيه کند . تا مرگ استبان را هضم کند . تا لولا را از وجود پسر دوست داشتنی شان مطلع کند. تا...
در اين حين مانوئلا خانواده ای جديد می يابد. روزا، آگردا. هوما ..و استبان ، کودک روزا.
فيلم ديدی انسانی از ترانسوسيتي ، از فحشا ، و از زن بودن دارد. شوخی های زنانه که تو را به نهايت می خندانند و غم های زنانه که تو را تا نهايت می گرياند. نگرشی رئاليستی به اين گروه خاص اجتماع که به شدت مورد تحقير و توهين قرار دارند و به شکل گروهی ايزوله مورد سوء استفاده های اجتماعی و جنسی قرار می گيرند. افرادی که کمترين لقبی که به ايشان می دهند ناهنجار و بيمار و روانی و ... است.فيلم تو را به دنيای جديدی می برد. دنيای مردانی که نيم مرد ، نيم زن هستند. مردانی که در جسم
نادرست بدنيا آمده اند.مردانی با احساس و عواطف زنانه . مردانی که زن بودن را انتخاب کرده اند. و به دليل اينکه جامعه ناهنجار می نامدشان ، تحقير ها را نيز به خود می پذيرند. و نيز تنها شغلی را که به آنان پيش نهاد می شود. تن فروشی را .
فيلم همه چيز در باره مادرم را اگر توانستيد ببينيد. مطمئن باشيد که ساعتی را با بهترين احساس های انسانی سپری خواهيد کرد.

