زنانه ها

فروغ:" گفتم که بانگ هستی خود باشم, اما دريغ و درد که زن بودم..."

4/26/2003

:ذيلا توضيح می دهيم که چرا حمله بوش به ايران که روزی سه بار هم تهديد می کند بی فايده است
آمريکايی ها هيچ وقت موفق به شناسايی نقاط استراتژيک ما نمی شوند، چون نقاط استراتژيک ما معمولا يک جای ديگر است. مثلا نيروهای نظامی ما مشغول کار فرهنگي هستند، نيروهای فرهنگی ما مشغول عمليات سياسی هستند، نيروهای اطلاعاتی کار خبری می کنند، تروريست ها فيلم بازی می کنند ، ناشرين ما خريد و فروش کشتی می کنند ، نيروهای مطبوعاتی ما کار اطلاعاتی می کنند، تاجر ها مشغول امور خيريه هستند و همين طور بگير و برو تا پايين .
آمريکا به اين اميد به ايران حمله می کند که در صورت حمله به ايران کارها متوقف شود و مردم در فشار قرار مي گيرند، ذر ايران سالهاست که کار ها متوقف است و هيچ کس هم احساس ناراحتی نمی کند.
در ايران برای اداره حکومت چهار گروه مطرح هستند، يک گروه محافظه کاران هستند که با آمريکا دشمن هستند. يک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمريکا مخالفند، يک گروه بر انداز هستند که به اين دليل با حکومت ايران دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ايران آمريکايی است و يک گروه ايرانيان طرفدار آمريکا هستند که اکثرا در آمريکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن هم حاضر نيستند به ايران بيايند ، بنابر اين حکومت ما جايگزين ندارد.
حمله آمريکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ايران به ما زيان چندانی نمی زند ، چون در اين سازمان های اداری اتفاق خاصی نمی افتد. حمله آمريکا به تاسيسات صنعتی ايران در بسياری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده است چطور آنها را تعطيل کند.

مطلب فوق به وسيله ميل به دست من رسيد. طنز جالبی به نظرم آمد که فکر کردم با شما شريک شوم. نويسنده آن در ميل ذکر نشده است و مطمئن نيستم ، اما احتمال می دهم از نبوی باشد. اگر اطلاع موثقی داريد بگوييد تا نام نويسنده را بنويسم.
...دوستتان دارم آی...ساده گان صبور
اين وبلاگستان هم دنيای زيبايی است. پناهگاهی شده انگار ، وقتی دلت گرفته و وقتی دنيای واقعی خسته ات کرده است کامپيوترت را روشن می کنی و می روی سراغ دنيايی که غير واقعی نيست اما از احساسات و عواطف خالی نشده. سراغ بچه هايی که نديديشان و نمی شناسيشان اما گاه از ديده ها و شناخته هايت برايت عزيز تر هستند ، شايد چون خودشان هستند ، صادق هستند و همانگونه که هستند ،می نويسند.بی هيچ تظاهری. بی آنکه در پی جايزه ادبی باشند. و بی آنکه عکس های آنچنانی متفکرانه بگيرند و روی نوشته شان بکوبند.
برای من محبوب ترين خانه هايی که به آنان سر می زنم ، خانه های زنان است.هر چه دلتان می خواهد بگوييد ( نه ديگه ..حالا ما گفتيم هر چی دلتان می خواهد، اما انصافتان کجا رفته ؟:) اما از ديدن نوشته های زنان شاد می شوم. از اينکه می بينم کم کمک داريم سنت ها را کنار می گذاريم و خودمان را می شناسيم. و به توانايی های خودمان باور می آوريم. و نيز خانه های مردانی که هم صدای زنان سعی در شکستن سنت ها و قراردادهای اجتماعی دارند که زن و مرد هر دو را در بند کشيده است. اين خانه ها هم به تدريج زياد تر می شوند. و پر محتوا تر.
چندی پيش با دوستی صحبت می کردم. و صحبت وبلاگنويسی و وبلاگ نويسان شد. ميان صحبتش جمله ای گفت: می دانی که بسياری از اين دختران وقتی ازدواج کردند نخواهند نوشت ؟ می دانی ديگر ؟ ازدواج و کار و بچه و زندگی...
دلم فرو ريخت. ياد دفترچه شعر مادر افتادم که در ميان آت و آشغال های زير زمين پيدايش کرده بودم. و دلم گرفت.
حقيقتی در حرف او بود. اما اين حقيقت نيازی ندارد که به واقعيت تبديل شود.
دختران وبلاگشهر ." دختران اميد تنگ در دشت بيکران، و آرزوهای بيکران در خلق های تنگ!" نه فقط از زخم آبايی، نه ، که خود زخم به تن داريم. از زخم خود بنويسيد. از خود بنويسيد ، از انديشه هايتان ، احساستان ، روياهايتان ، آرزوهايتان. و هميشه بنويسيد . هر چه پيش آيد ، هرگونه که زندگی با شما کنار آمد و يا شما با آن ، در بودن يا نبودن وبلاگ شهر، قلمتان را در حرکت نگاه داريد و نگذاريد که روزمرگی زندگی شما را به " همسران " تبديل کند.خودتان باشيد ، در کنار هم زيستتان ، در کنار فرزندانتان و دوستانتان و بنويسيد .
قول می دهيد ؟

4/25/2003



خانه سياه است
فيلم مستندی که فروغ فرخزاد از جزامخانه تهيه کرد. فيلمی که خودِ شعر است .
فيلم را در اينجا ببينيد.

4/24/2003

امشب کانال چهار سوئد در برنامه ای به نام "حقيقت سرد" ( هر کی می گه ترجمه بدی است خودش بياد بهتر ترجمه کنه :) در مورد سرمايه گذاری های جديد در عراق صحبت کرد و اينکه چقدر کشورهای اروپايی از اينکه آمريکا زمام کل امور را در دست گرفته است شاکيند.
اما بخش ديگری از اين برنامه در مورد سلاحهای شيميايی و اتمی کشوری در خاور ميانه بود که هيچ حرفی از آن زده نمی شود . کشوری که در رده هفتيمين کشور مسلح دنيا از نظر سلاح های بيولوژيک و شيميايی و اتمی قرار دارد اما ابدا در زمره کشورهايی که قرار است خلع سلاح بشوند قرار ندارد. و اين کشور غير از اسرائيل کدام می تواند باشد ؟
مرده خای وانونو ، دکترای فلسفه ، اولين کسی بود که با عکس و مدرک جهان را از پروژه های سری اسرائيل در جهت کسب سلاحهای اتمی خبر دار کرد. او مجبور به ترک کشور و پناهنده شدن به استراليا شد و مذهب خود را از يهودی به مسيحی تغيير داد. وانونو مدتی بعد در انگليس توسط پليس مخفی اسرائيل دزديده شد و به اسرائيل باز گردانده شد و در دادگاه کاملا مخفی به 18 سال زندان محکوم شد. وانونو اکنون 17 مين سال زندان خود را می گذراند و 11 سال ازمحکوميت خود را در زندان انفرادی ، بدون پنجره و محفظه هوای سالم گذرانده . وانونو به گفته ای بيش از هر انسان زندانی ديگر در انفرادی سپری کرده است.و تنها در يکی دو ساله اخير اجازه ملاقات به او داده شده که در يکی از اين ملاقات ها از او عکس هايی گرفته شد. ملاقات های او هنوز تحت نظر انجام می گيرد ، چرا که دولت اسرائيل همچنان معتقد است که او اطلاعاتی دارد که هنوز در اختيار دولت اسرائيل نگذاشته است.

4/23/2003

ـ بهش گفتم: خوب اگر سکس بد می خواستم ، شوهر می کردم. لااقل هرچی نبود بار زندگی نصف می شد. اما نه اين رو داشتم و نه اون رو.
اين را گفت و خنديد.
ـ نه اينکه فکر کنی سعی نکردم ، باور کن بهش علاقه داشتم و سعی خودم را هم کردم . اما براش مهم نبود.
ـ خوب شايد بلد نبود.
ـ خوب ياد می گرفت. می فهمی؟ اينها آموختنی است. خيلی از ما با فرهنگ و سنتی که ازش آمديم در مورد بدن خود و پارتنر مون اطلاع کافی نداريم ، چگونگی ارضاء جنسی زنان، آموزشی است که ميشه کسب کرد اما براش مهم نبود. تاره راجع به ارضاء جنسی خودش هم زياد چيزی نمی دانست و فکر می کرد انزال همان ارضاء است، و چون مرد تقريبا در هر شرايطی به تخليه می رسه پس ارضاء همينه . خودش می گفت با تو درِ يک دنيای تازه به روم باز شد و رابطه جنسی برايم معنی جديدی پيدا کرد . اما وقتی در مورد ارضاء خودم با او حرف می زدم ،گوش نبود. گيرنده نبود.انگار يک جور پررويی معنی اش می کرد. يک جور وقاحت. انگار که ارضاء فقط حق او بود وقتی بهش می گفتم که مرد حتی در صورت ارضاء کامل زن بيشتر از رابطه لذت می بره ، چپ چپ نگاه می کرد و می گفت: تو انگار خيلی کار کشته ای؟ بلاخره نگفتی قبل از من چند تا دوست پسر داشتی. بهش می گفتم : نگفتم چون نپرسيدم. چون توقع نداشتم با 43 سال سن باکره باشی. اما تو اين توقع را از من که هم سن تو هستم داری که قبل از تو مرده بوده باشم و تو با اسب سپيد بر خانه ام فرود آمده باشی ...
ادامه داد : تازه ادای شوهر ها را هم در می آورد و بايد راپورت يوميه هم می دادم.
و ادامه داد: عطايش را به لقايش بخشيدم. می دونم که در سفر بعديش به ايران خانواده اش دختر جوان و زيبايی را برايش آماده خواهند کرد. که طفلک بيايد اينجا و به آقا از گل نازک تر هم نگويد که آقا حکم ديپورت را کف دستش نگذارد.
مدتها بود که می شناختمش ، تقريبا هم زمان جدا شده بوديم و او هم سخت با شرايط زندگی جنگيده بود تا تنها فرزندش را از آب و گل در آورد. مثل خودم قيد زندگی مشترک و خانه ويلايی و آسايش مالی را زده بود ومثل خودم آپارتمان کوچکش را بهترين جای دنيا می دانست. زنی مستقل و قوی بود . بی پروا بود و رک گو. گاه که با هم گپ می زديم و از برخورد هايش می گفت به شوخی برايش می خواندم : با اين ادا ها که داری..هيشکی خاطرخوات نمی شه. و او می خواند : ديگ به ديگ می گه روت سياه...
و امروز باز روبروی هم نشسته بوديم و در مورد رابطه سخن می گفتيم . رابطه ای ديگر که نا بسامانی هايش آنچنان سنگين شد که "عتايش را به لقايش بخشيد "
مردی که سکسواليته او را به رسميت نمی شناخت و برای ارضاء جنسی همبسترش اهميت قائل نمی شد. مردی که دانش او را در مورد رابطه جنسی مورد پرسش قرار می داد و از اين طريق اخلاق و پرينسيپ های او را زير سئوال می برد. مردی که بيش از آنکه به او و رابطه اش با او توجه کند به رابطه های قبلی او و تعداد و چگونگی آنها علاقه مند بود. مردی که به دنبال زنی می گشت و موجودی پيچيده به نام انسان يافته بود و از اين يافته خود چندان خوشنود نبود.



...اين يک ياد آوری به خودم است. گاهی انگار فراموش می کنم



آنگونه بنويس که انگار هيچکست نمی خواند.
آنگونه بخوان که انگار هيچکست نمی شنود.
آنگونه برقص که انگار هيچکست نمی بيند
گاهی غنيمت است
گاهی غنيمت است زخم
گاهی غنيمت است نمک.

4/22/2003

خانم نادره افشاری، شما نام کوچکتان هيتلر نبود ؟
آن نيروهای " ملی، آزادی خواه و دمکراتی " که شما از آنها نام می بريد و در سقاوت کامل راه تنفس آنان را در قتل عام ديگر انسانها می بينيد ، نه ملی هستند، نه آزادی خواه و نه دمکرات.ديکتاتور های کوچکی هستند که سعی دارند از پس سفره نه چندان سخاوتمندانه آمريکا تکه استخوانی به نيش کشند. خانم افشاری، در هيچ فرهنگ لغتی دمکراسی و آزادی خواهی با فاشيسم و قتل عام هم معنی نبوده است. منبع اطلاعاتی خود را تغيير دهيد.
اگر به اين مطلب لينک ندهم اموراتم نمی گذره.
بعد التحرير.
يک غلط عمده داشت، به جای رهبری در دو جا نوشته بودم مرکزيت ، با يه غلط املايی می شه دوغلط 18.
در ضمن در همان سايت ديدگاه جوابی هم به من داده شده است. من جواب را بسيار احساساتی و غير عقلانی تشخيص دادم و به همين دليل به آن لينک نمی دهم اما در سايت مشخص است.می گويم غير عقلانی ، نه به اين دليل که با نوشته من مخالفت کرده است. غير عقلانی به اين دليل که ابدا به موضوع نپرداخته اند و شروع به برچسب زنی و رژيمی و انگليسی ( و نه آمريکايی ) خواندن من کرده اند،ـ البته من با اين"عزيزان" سالهاست که آشنا هستم، و اين نوع برچسب ها را وقتی تصميم به نوشتن گرفتم به جان خريده بودم. به طريقی با بوش هم عقيده اند که آنکس که با ما نيست بر ماست ـ پيدا کردن سايت که چندان مشکل نيست.هست ؟

4/21/2003

صدای پای تشنگی
------------------------
اهل بغدادم.
روزگارم بد نيست.
دهنم سرويس است!

تشنگی،
حسرت يک جرعه ی آب،
حاکم کشور ويرانه ی ماست.
حاليا خشک ترين جای جهان،
شير آبی ست که در خانه ی ماست.

من مسلمانم؟!
من نمازم را وقتی ميخوانم،
که اذانش را « شل» ،
گفته باشد سر گلدسته ی نفت.
من نمازم را،
پی تکبيرت الاحرام بلر ميخوانم.
پی قدقامت بوش.

پدرم پشت دوبار آمدن آمريکا،
پدرم پشت دو جنگ،
پدرم پشت تجاوز « دراومد!».

پدرم وقتی مرد ،
مادرم وقتی مرد ؛
خواهرم وقتی مرد ،
دخترش وقتی مرد ،
شوهرش ( شوفر آن وانت بار)،
وقتی مرد،
مخبر سی. ان. ان. آنجا بود.

مخبر سی. ان. ان. گفت:
« سه بار
ایست داديم
به آن وانت بار!»

هيچکس حرف نزد
که چرا
مخبر سی.ان.ان.
« ايست» بايد ميداد؟

بقيه شعر را در اينجا بخوانيد .
سينا مطلبی، روزنامه نگار و نويسنده وبگرد که به دادگاه احضار شده بود در بازداشت به سر می برد.برای آزادی سينا امضا جمع آوری می شود. در صورت امکان به اين آدرس برويد و فرم درخواست آزادی سينا را پر کنيد.

4/20/2003

بالاخره فارسی کامپيوتر به همت يکی از دوستان راه انداخته شد. البته کلی معطلش کرد. می گفت بزار يه مدت مردا از دستت نفس راحتی بکشند، جای دوری نمی ره. اما من بهش پوليتيک زدم و از لامپنويس استفاده کردم و کپی پست و کلی بدبختی..خلاصه ديروز آمد و فارسی هم راه افتاد.
از ديشب تا حالا نتوانسته بودم هيچ وبلاگی ، بجز پرشين را باز کنم. بلاگ اسکای هم باز نمی شد. ديگه صبح زنگ زدم به ساپورت و ( نه ..جا فنجانی من ايراد نداره ) کلی سرشان داد و بيداد (الکی) . که الان ديدم درست شد.
خدا ايشالا بی وبلاگ نگذاردتون که نفهمين من چي کشيدم.
ديروز در مرکز شهر استکهلم مجاهدين تظاهرات داشتند. من و دوستانم با هم قرار داشتيم تا جايی بنشينيم و از آفتاب اولين روز گرم بهاری لذت ببريم.تصادفا !!! محل لذت بردن ما از آفتاب افتاد بالکن کافه تريای خانه فرهنگ در بالای سر تظاهرات. بنابراين گزارشی تقديمتان می کنم.
حدود 1000 نفر شرکت کننده بسيار خوب بسيج شده بودند. عکسهای مريم و مسعود. پرچم های سه رنگ ايران و پرچم سازمان مجاهدين و شورای ملی مقاومت در دست تقريبا همه بود.
تظاهرات از ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه يافت. بسياری از شرکت کنندگان از شهرهای ديگر سوئد و حتی از شهرهای ديگر اسکانديناوی آمده بودند.صدای بلند گو ها آنچنان بلند بود که حقيقتا به شعاع يک کيلومتر ، اگر هم کلمات را تشخيص نمی دادی حتما می فهميدی که يک خبری هست.
من شخصا بجز وقتی که صف تظاهرات رفت يه دوری بزنه و برگشت ، حدود 1.5 ساعت ، شاهد تظاهرات بودم و حتی يک شعارضد امپرياليستی و ضد جنگ داده نشد. من که نشنيدم. شعار ها تنها در حمايت بی قيد و شرط از مجاهدين به عنوان کسانی که اين سازمان را تنها راه رهايی ايران می دانند ( با اين شعار : تنها ره رهايی ، راه مجاهدين است) و حمايت از رجوی ها ( با اين شعار:ايران رجوی ، رجوی ايران) و البته بر ضد جمهوری اسلامی و شعار سرنگونی و پخش صدای رجوی و غيره بود. انگار نه انگار که جنگ است. انگار نه انگار که احتمال می رود سرنوشتی مشابه عراق در انتظار ايران باشد. انگار نه انگار که خود آمريکا مسئول بمباران پناهگاه های مجاهدين بوده است. انگار نه انگار که انسانهايی، ايرانيانی هم هستند که به شيوه آنها فکر وعمل نمی کنند و تعدادی از آنان هم در اين تظاهرات به دليل اعتراض به کشتار مجاهدين شرکت کرده بودند . از اين همه خود محوری و دگماتيزم اشکم جاری شد. تمثال های بسيار عظيم مريم و مسعود ، لبخند زنان ، بر بالای تريبون نصب شده بود ، و در موقع راهپيمايی شان به طور بسيار سازمان دهی شده ای هر کدام توسط يک دختر و يک پسر بسيار جوان ( دختران بی حجاب بودند ) حمل می شد. در منزل قبلی که بودم و تلويزيون سيمای آزادی را می گرفت، صحنه های رژه مجاهدين از جلوی عکس مريم و مسعود مرا به ياد رژه ارتش شاه از جلوی عکس شاه و شهبانو می انداخت و هر دو حالم را به هم می زد.
به جوانان درون صف نگاه می کردم. همه به سن و سال دختر من و بچه های دوستانم. به يکی از بچه ها گفتم. خوشحالم که دخترم چون خودم سرکش بار آمده است. چه کسی می تواند پرچمی به دست دختر من دهد واز او بخواهد 6 ساعت تمام آن را تکان دهد. يا همچون آن نوجوانان لباس سفيد( کفن ؟ ) بر تن کند و در جلوی اين صف راه برود. اولين چيزی که خواهد پرسيد اين خواهد بود : چرا ؟؟
در صحبت های ديروز شنيدم که می گويند که رجوی ها حدود يک ماه پيش از منطقه خارج شده اند. اين جا در ميدان سرگِل با شنيدن پيام مسعود هلهله حاضران در ميدان بلند شد. نمی دانم آيا شنيدن پيام مسعود از جايی گرم و امن برای انسانهايی که در قرارگاه مجاهدين تحت محاصره ، بدون آب و غذا و در معرض مرگ قرار دارند همين واکنش را به دنبال خواهد داشت يا نه ؟ تا کی بايد شاهد مرگ بدنه و نجات مرکزيت بود؟ تا کی بايد مهره بود ؟
وقتی شنيدم که مرضيه همراه عده ای خود را به مرز اردن رسانده و با تقاضای ورودش به اردن موافقت نشده و در آنجا سرگردان است درد بی حدی در قلبم پيچيد.
مهره نيستيم ما ، ما مهره نيستيم ...