7/19/2003
چهار سال گذشت. از خاموشی مردی که هميشه بيدار بود. مردی که عشق و بوسه را در ترانه هايش قسمت می کرد و عاشقانه هايش ورد زبان هر فارسی زبانی است. وقتی با دوستان افغانی ام از شاملو حرف می زنم و می بينم که با چه شوقی شعرهايش را می خوانند می فهمم که شاملو شاعر ايران نبوده است. شاملو شاعر هر آنکس بود که توان خواندن و درک زبان فارسی را داشت.هر آنکس که بداند که در سرزمين های ما "مزد گورکن از آزادی آدمی افزون است"، هر آنکس که می داند که در ناکجای ما" دهان را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم "هر آنکس با ما در سرنوشت انسان جهان سوم شريک باشد مسلما در شاملو باما در شريک است. شاملو شاعر تمام دهان دوخته گان بود . و بر تمام ياوه گويان و گند چاله دهانان می تازيد. افق روشن شاملو آرزوی هر انسان آزاده ای است آرزوی " روزی که قفل افسانه باشد و کمترين سرود بوسه . مهربانی دست زيبايی را بگيرد و قلب برای زنده گی بس باشد و آهنگ هر حرف زنده گی "
شاملو در سوم تير 1330 خودش را کشت(1). مردی را که در درون خودش بود و به زبان دشمن سخن می گفت کشت چرا که او را با " ما " و با خودش بيگانه کرده بود. شاملو در ترانه اش خنجر بر گلوی خود نهاد و به خود مجال نداد تا آهنگی فراموش شده را دوباره زمزمه کند و از خونی که از گلوی خودش چکاند دوباره و هزار بار مردمی تر سر بر آورد.شاملو انسانی که هرگز از زنده بودن دست نکشيد ، بود و انسان بود و اشتباهات خود را انجام داد و چون انسان بود و آزاده با اشتباهاتش دست و پنجه نرم کرد و سر انجام بزرگ شد آنچنان که ترانه هايش بر زبان هر فارسی زبانی جاری شد.
اسماعيل خويی در بزرگداشت او با چشمانی اشکبار شعرش را خواند ،شعری که شاملو را به حق توصيف می کرد:
در كار خود
به ذات خدا میماند
يعنی
كه هر چهرا كه میبايد
میداند؛
و هرچه را كه میخواهد
میتواند
شبح عزيز تمام اين شعر را در صفحه ای جداگانه قرار داده است که می توانيد آن را اينجا بخوانيد.
شاملو را دوست دارم. با شعرهايش رشد کردم. و با شعرهايش دخترم را به خواب سپردم. روزی که برای آخرين بار شاملو را ديدم اشک در چشمانم بود. می دانستم آخرين فرصتی است که اين انسان را از نزديک می بينم و می دانستم که بدون او زمانه برايم اندکی زشت رو تر می شود. روزی که خبر جاودانه شدن شاملو را شنيدم غمی آنچنان بر قلبم چنگ زد که تا آن زمان شبيه اش را حس نکرده بودم. چيزی در من فرو ريخته بود، که هرگز ترميم نمی شد.
با مرگ شاملو هرگز کنار نيامدم، من که با مرگ هيچ عزيزی کنار نمی آيم، با مرگ او چرا؟ هنوز هر روز صدايش را می شنوم. ترانه های عاشقانه اش را که در عشقش به " انسان " سروده است. هر چند که هميشه با نقشی پاسيوی که زن در شعر شاملو داشت( شايد در فرصتی ديگر چيزی در اين باره نوشتم)هم کنار نيامدم، اما شعر او را يکی از انسانی ترين شعر های زمان يافته ام و خود او را يکی از انسان ترين شاعران زمان ما.
انسانی که بی نوا بندگکی سر براه نبود و به نواله ناگزير سر خم نمی کرد. انسانی که ديگر گونه خدايی می بايستش و خدايی ديگر گونه برای خود آفريد. انسانی که انسان را پرستش کرد.
چهار سال است که شاملو به جاودانگی پيوسته است. زندگی پربارش چنان بود و آنچنان اثری از خود بر جای گذاشت که زندگی ما زندگان را پربار تر کند.
شادی ام در اين است که شاملو را شناختم. شادی ام در اين است که شاملو بود و زيست و نوشت و می دانم که اگر شاملو نبود و شعرهايش نبود، اين اندک جای من برای زيستن، اندکی اندک تر می بود.
ياد شاملو هميشه با من است . کتابش هميشه بر اين ميز تحرير شلوغ و بی سرو سامان در صدر قرار دارد. ياد او نه ياد امروز و فرداست که شعر او" شعری است که زندگيست" و تا نفس است شعر او در کنار شعر فروغ و شعر سهراب و شعر حافظ بر اين ميز تحرير سرگردانی های من نقش بسته است.
تنها خواستم که ياد او را با شما شريک شوم و شما را به شعر و صدای او مهمان کنم.
شبانه او را با صدای ماندنی جاودانه ديگرمان فرهاد در اينجا بشنويم
اين کليپ را را با عکس ها و صدای خود او در اينجا ببينيم
سايت آينه و اختصاصی اش در رابطه با شاملو را در اينجا ببينيم
يادش شقايق است. در کوير زمانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: (1)سرود مردی که خودش را کشت. از مجموعه قطع نامه . 1329ـ 1330
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز 24 جولای ، همين پنج شنبه .در شبکه سراسری پالتالک برنامه ای به مناسبت بزرگداشت شاملوی نازنين برگذار خواهد شد. در اين برنامه آيدا همسر شاملو در باره او سخن خواهد گفت. هنرمندان ديگر ايرانی نيز در اين برنامه حضور خواهند داشت.
برای استفاده از پالتالک برنامه را از اينجا پياده کنيد.
پنج شنبه 24 جولای اتاق سوسياليست فوروم ساعت 8.5 به وقت ايران. يادتان نرود.
7/18/2003
قاتل زهرا کاظمي شناسايي شد!
روزنامه ليبراسيون چاپ فرانسه
روزنامه ليبراسيون چاپ هفده ژوئيه نام قاتل زهرا کاظمی روزنامه نگار و عکاس کانادايي، ايراني الاصل را با ارايه يک گزارش موثق از تهران افشاء کرد. ليبراسيون به نقل از روزنامه نگار خود " ژان پيير پرن" که گزارشگر ويژه مربوط به مسائل ايران است می نويسد: قاضی "سعيد مرتضوی" خود شخصا بازجويي خانم زهرا کاظمی را بعهده داشته است و زهرا کاظمی با ضربات کفش قاضی سعيد مرتضوی که به سر وی اصابت کرده، در اثر خون ريزي مغزی جان باخته است. "ژان پيير پرن" می نويسد خانم زهرا کاظمی سه روز در زندان اوين تحت بازجويي و شکنجه قرار داشته است و اتهامی که به او نسبت داده شده، جاسوسی برای دولت کانادا بوده است. او می نويسد زهرا کاظمی پس از اينکه بيهوش می شود به بيمارستان سپاه پاسداران در تهران انتقال می يابد و پس از اين جنايت مادر وی که در شيراز زندگی می کند، مورد تهديد و فشار قرار گرفته تا کتبا به دفن زهرا کاظمی در شيراز رضايت بدهد. اين اعمال فشار پس از پيگيري های استفان کاظمی فرزند زهرا کاظمی به منظور کالبد شکافی جسد مادرش صورت گرفته است. او می نويسد سيد محمد ابطحی معاون سيد محمد خاتمی در روز برملا شدن جنايت اعلام داشته است که مرگ اين خبرنگار تصوير سياهي از ايران به جهانيان نشان مي دهد." اصل گزارش ليبراسيون به قلم ژان پيير پرن
نقل از سايت گويا
روزنامه ليبراسيون چاپ فرانسه
روزنامه ليبراسيون چاپ هفده ژوئيه نام قاتل زهرا کاظمی روزنامه نگار و عکاس کانادايي، ايراني الاصل را با ارايه يک گزارش موثق از تهران افشاء کرد. ليبراسيون به نقل از روزنامه نگار خود " ژان پيير پرن" که گزارشگر ويژه مربوط به مسائل ايران است می نويسد: قاضی "سعيد مرتضوی" خود شخصا بازجويي خانم زهرا کاظمی را بعهده داشته است و زهرا کاظمی با ضربات کفش قاضی سعيد مرتضوی که به سر وی اصابت کرده، در اثر خون ريزي مغزی جان باخته است. "ژان پيير پرن" می نويسد خانم زهرا کاظمی سه روز در زندان اوين تحت بازجويي و شکنجه قرار داشته است و اتهامی که به او نسبت داده شده، جاسوسی برای دولت کانادا بوده است. او می نويسد زهرا کاظمی پس از اينکه بيهوش می شود به بيمارستان سپاه پاسداران در تهران انتقال می يابد و پس از اين جنايت مادر وی که در شيراز زندگی می کند، مورد تهديد و فشار قرار گرفته تا کتبا به دفن زهرا کاظمی در شيراز رضايت بدهد. اين اعمال فشار پس از پيگيري های استفان کاظمی فرزند زهرا کاظمی به منظور کالبد شکافی جسد مادرش صورت گرفته است. او می نويسد سيد محمد ابطحی معاون سيد محمد خاتمی در روز برملا شدن جنايت اعلام داشته است که مرگ اين خبرنگار تصوير سياهي از ايران به جهانيان نشان مي دهد." اصل گزارش ليبراسيون به قلم ژان پيير پرن
نقل از سايت گويا
7/17/2003
ديدن و خواندن اين اعلاميه مرا بسيار شاد کرد. البته وقتی که اسم گروهای امضا کننده در پای اعلاميه را ديدم دود از سرم بر خواست. من اکثر اين گروهها را از نزديک می شناسم و تا آنجا که من می دانستم تا همين دو ماه پيش اين گروهها حتی قادر نبودند با هم در يک رستوران جمع شوند و بدون اينکه دعوا کنند يک چلوکباب سفارش دهند. معمولا هم کار به همين سادگی به دعوا و کتک کاری و انشعاب می کشيد. خواندن اين همه اسم از اين همه سازمان با اين همه اختلاف نظر در زير اين اعلاميه واقعا من يکی را شاد کرد. باشد که اين اتحاد عمل و اين اعلاميه پايه گذار آغازی حقيقی باشد بر پايان
***************
اين هم خبر انتشار يک روزنامه جديد در ايران : روزنامه اوين ديلی . فکر می کنم خبر شوخی باشد اما به هرحال جالب است. کليک کنيد
**************
پ.ن. يك توضيح را ضروري ديدم براي آن دسته از دوستاني كه دوستانه سئوال را در رابطه با خوشحالي من از اين اعلاميه مطرح كردند. من هم با اكثريت و توده و مجاهدين و... مشكل دارم. راستش را بگويم با تمام احزاب و گروهها به نحوي مشكل دارم و با آنها در كل يا جزئ دچار اختلاف در مواضع و يا تاكتيك هستم. آنچه مرا شاد كرد نه اتحاد اين گروه مشخص با اين شكل و تركيب مشخص بود بلكه اين حقيقت است كه گروهها و نيروهاي اپزيسيون به درك ضرورت اتحاد رسيده اند در حالي كه قبل از اين فقط به سر و كله هم مي زدند( آقاي بكتاش و همپالكي هايشان يه 20-25 سال ديگه وقت لازم دارد و تا آن موقع كماكان به سر و كله همه خواهد زد ).آنچه گفتم در مورد اينكه اميدوارم اين آغازي حقيقي بر پايان باشد هم در همين راستاست. يعني نه تشكيل اين جبهه خاص را آغازي بر پايان دانستم بلكه كل حركت اتحاد و تشكيل جبهه متحد را. اميدوارم رفع سوئ تفاهم شده باشد.
***************
اين هم خبر انتشار يک روزنامه جديد در ايران : روزنامه اوين ديلی . فکر می کنم خبر شوخی باشد اما به هرحال جالب است. کليک کنيد
**************
پ.ن. يك توضيح را ضروري ديدم براي آن دسته از دوستاني كه دوستانه سئوال را در رابطه با خوشحالي من از اين اعلاميه مطرح كردند. من هم با اكثريت و توده و مجاهدين و... مشكل دارم. راستش را بگويم با تمام احزاب و گروهها به نحوي مشكل دارم و با آنها در كل يا جزئ دچار اختلاف در مواضع و يا تاكتيك هستم. آنچه مرا شاد كرد نه اتحاد اين گروه مشخص با اين شكل و تركيب مشخص بود بلكه اين حقيقت است كه گروهها و نيروهاي اپزيسيون به درك ضرورت اتحاد رسيده اند در حالي كه قبل از اين فقط به سر و كله هم مي زدند( آقاي بكتاش و همپالكي هايشان يه 20-25 سال ديگه وقت لازم دارد و تا آن موقع كماكان به سر و كله همه خواهد زد ).آنچه گفتم در مورد اينكه اميدوارم اين آغازي حقيقي بر پايان باشد هم در همين راستاست. يعني نه تشكيل اين جبهه خاص را آغازي بر پايان دانستم بلكه كل حركت اتحاد و تشكيل جبهه متحد را. اميدوارم رفع سوئ تفاهم شده باشد.
امروز نيم وقت کار می کردم. هوا گرم بود و با بچه ها قرار گذاشتيم که لب آب برويم. سوئد کشور دريا چه هاست و استکهلم يکی از پر آب ترين شهرهای سوئد. در هر کجای استکهلم که زندگی کنی معمولا اگر پای پياده حساب کنيم به فاصله يک ربع تا نيم ساعتی از درياچه ای زيبا قرار داری و به راحتی می توانی تن به آب بزنی. معمولا هم در کنار هر درياچه دوش هايی تعبيه شده است و امکانات بهداشتی در اختيار است. استفاده از اين قبيل امکانات هم رايگان است و جزو خدمات شهرداری است که در قبال ماليات دريافتی در اختيار شهروندان قرار می گيرد.
در فصل تابستان يکی دو تا از مراکز ورزشی مشهور در سوئد ورزش در پارک ها را بر پا می دارند که کاری بسيار زيبا است. به مدت يک ساعت در هوای باز در پارک با موزيک ورزش آروبيک گروهی ، و اين امکانی است که در تمام تابستان در شهر استکهلم و اکثر شهرهای سوئد به طور رايگان در اختيار مردم قرار می گيرد.
امروز با بچه ها قرار گذاشته بوديم به يکی از اين پارک ها که کنار درياچه قرار دارد و امکان شنا هم وجود دارد برويم تا هم در برنامه ورزش دسته جمعی شرکت کنيم و هم از آفتاب استفاده کنيم و شنا کنيم.بعد از کار با شيشه ای شراب و مقداری نان و پنير و سبزی و کفشهای ورزشی، با استقاده از وسايل نقليه عمومی (مترو) به بچه ها که زودتر به پارک رفته بودند پيوستم. يکی از بچه ها پرسيد که لباس ورزشی آورده ای و گفتم که تصميم دارم با لباس شنا ( بيکينی ) ورزش کنم ولی کفشهای ورزش را آورده ام. امروز برای اولين بار بود که با لباس شنا ورزش می کردم. به علت گرمی هوا و نزديکی به آب، خيلی های ديگر ، از زن و مرد ، همين کار را کردند. ورزش با موزيک در تقويت روحيه و شادابی و نشاط بسيار موثر است، در انتهای يک ساعت ورزش بوديم. موزيک ملايم شده و قسمت استرچ يا کشيدن عضلات را انجام می داديم. نگاهی به مردمی که ورزش می کردند انداختم، زن و مرد ، از گروه های مختلف سنی. با چهره های شاد و خندان و البته خيس عرق در حال انجام استرچ بودند. بعضی با تی شرت و شلوار ورزشی و بعضی ديگر مثل من با بيکينی يا لباس شنا. هيچ کسی هم به کس ديگری نگاه نمی کرد و او را ارزيابی نمی کرد و مورد داوری قرار نمی داد. مردم يا در ورزش شرکت کرده بودند و يا در گوشه ای روی زير انداز خود دراز کشيده و مشغول آفتاب گرفتن و يا مطالعه کتاب و يا صحبت با دوستان بودند. يک روز گرم معمولی بود در تابستان سوئد. اکثر زن ها و مردها، دختر ها و پسر ها با لباس های رنگارنگ شنا در زير آفتاب دراز کشيده بودند و ما هم که اين وسط مشغول ورزش بوديم. با نگاه دنبال دوستانم گشتم و يکی از آنها را نزديک خودم يافتم، به او گفتم : يعنی می شود روزی چنين چيزی را در ايران ببينيم؟ برويم ورزش دسته جمعی در پارک؟ با هر لباسی که دلمان می خواهد و با صدای بلند موزيک که به حرکت ها هماهنگی می دهد و روح را زنده می کند؟ او گفت : باور کن دقيقا در همين فکر بودم..
ورزش تمام شد. کفشهايم را در آوردم و به جای دوش گرفتن ، با همان لباس ورزشم !! به دريا پريدم و شنا کردم. هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاد. مردی در کنار من شنا می کرد و اظهار نظری کرد که هوای بسيار خوبی است و ای کاش مدتی ادامه پيدا کند و باران نيايد. با نظرش موافقت کردم و برايش آرزوی روزی خوب کردم و از او دور شدم. بعد از شنا با بچه ها زير آقتاب نشستيم ( در تابستان سوئد تا ساعت 10 / 11 شب آفتاب داريم ) و نان و پنير و شراب خورديم. در ميان گپ زدن ها به بچه ها گفتم : از نظر حکومت فخيمه جمهوری اسلامی ما الان چند تا جرم انجام داده ايم و حکممان چيست. يکی از بچه ها با لحن شوخ خودش شروع کرد به شمردن: با بيکينی ورزش کردی، با موزيک حرکات موزون انجام دادی اسمش می شه رقص ، با مرد غريبه حرف زدی اونم بدون پوشش اسلامی و خاصا بدون حجاب اونم توی آب و در حال تکان دادن دست و پاها که بهش می گن شنا ، شرابم که می خوری، اونم در ملع عام. آخه چند تا حکم اعدام بهت بدم تا ستون اسلام بی ستون نشه و پايه های دين سست نشه و بيضه اسلام دستمالی نشه .
راست می گفت. هر کدام از اين کارها که در اينجا کاری بسيار عادی و معمولی است در کشور ما جرائم سنگين دارد. و با اينحال اينها زندگی است، خودِ خودِ زندگی، و نيازهای ساده يک انسان به زنده بودن و شاد بودن را بر آورده می کند.
می دانم که هيچ کدام از اينها خواسته های اوليه مردم ما در ايران نيستند. می دانم که در مملکتی که انديشه و انديشيدن جرم است و انسانها برای بر آوردن اولين نيازهای انسانی شان در تکاپو هستند اينها کالايی لوکس است که به حساب نمی آيد و احتمالا هستند کسانی که اين نوشته را از سر شکم سيری قلمداد کنند و ممکن است بگويند که به مشکلات و مسائل اصلی پرداخته نشده .
اما با اين همه امروز يک روز بسيار عادی و خوب تابستانی بود برای شش زن ايرانی در سوئد ، زنانی که آرزو می کنند روزی برسد که چنين روزی بتواند يک روز عادی برای هر زن و مرد ايرانی در ايران باشد.فقط يک روز کاملا عادی.
در فصل تابستان يکی دو تا از مراکز ورزشی مشهور در سوئد ورزش در پارک ها را بر پا می دارند که کاری بسيار زيبا است. به مدت يک ساعت در هوای باز در پارک با موزيک ورزش آروبيک گروهی ، و اين امکانی است که در تمام تابستان در شهر استکهلم و اکثر شهرهای سوئد به طور رايگان در اختيار مردم قرار می گيرد.
امروز با بچه ها قرار گذاشته بوديم به يکی از اين پارک ها که کنار درياچه قرار دارد و امکان شنا هم وجود دارد برويم تا هم در برنامه ورزش دسته جمعی شرکت کنيم و هم از آفتاب استفاده کنيم و شنا کنيم.بعد از کار با شيشه ای شراب و مقداری نان و پنير و سبزی و کفشهای ورزشی، با استقاده از وسايل نقليه عمومی (مترو) به بچه ها که زودتر به پارک رفته بودند پيوستم. يکی از بچه ها پرسيد که لباس ورزشی آورده ای و گفتم که تصميم دارم با لباس شنا ( بيکينی ) ورزش کنم ولی کفشهای ورزش را آورده ام. امروز برای اولين بار بود که با لباس شنا ورزش می کردم. به علت گرمی هوا و نزديکی به آب، خيلی های ديگر ، از زن و مرد ، همين کار را کردند. ورزش با موزيک در تقويت روحيه و شادابی و نشاط بسيار موثر است، در انتهای يک ساعت ورزش بوديم. موزيک ملايم شده و قسمت استرچ يا کشيدن عضلات را انجام می داديم. نگاهی به مردمی که ورزش می کردند انداختم، زن و مرد ، از گروه های مختلف سنی. با چهره های شاد و خندان و البته خيس عرق در حال انجام استرچ بودند. بعضی با تی شرت و شلوار ورزشی و بعضی ديگر مثل من با بيکينی يا لباس شنا. هيچ کسی هم به کس ديگری نگاه نمی کرد و او را ارزيابی نمی کرد و مورد داوری قرار نمی داد. مردم يا در ورزش شرکت کرده بودند و يا در گوشه ای روی زير انداز خود دراز کشيده و مشغول آفتاب گرفتن و يا مطالعه کتاب و يا صحبت با دوستان بودند. يک روز گرم معمولی بود در تابستان سوئد. اکثر زن ها و مردها، دختر ها و پسر ها با لباس های رنگارنگ شنا در زير آفتاب دراز کشيده بودند و ما هم که اين وسط مشغول ورزش بوديم. با نگاه دنبال دوستانم گشتم و يکی از آنها را نزديک خودم يافتم، به او گفتم : يعنی می شود روزی چنين چيزی را در ايران ببينيم؟ برويم ورزش دسته جمعی در پارک؟ با هر لباسی که دلمان می خواهد و با صدای بلند موزيک که به حرکت ها هماهنگی می دهد و روح را زنده می کند؟ او گفت : باور کن دقيقا در همين فکر بودم..
ورزش تمام شد. کفشهايم را در آوردم و به جای دوش گرفتن ، با همان لباس ورزشم !! به دريا پريدم و شنا کردم. هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاد. مردی در کنار من شنا می کرد و اظهار نظری کرد که هوای بسيار خوبی است و ای کاش مدتی ادامه پيدا کند و باران نيايد. با نظرش موافقت کردم و برايش آرزوی روزی خوب کردم و از او دور شدم. بعد از شنا با بچه ها زير آقتاب نشستيم ( در تابستان سوئد تا ساعت 10 / 11 شب آفتاب داريم ) و نان و پنير و شراب خورديم. در ميان گپ زدن ها به بچه ها گفتم : از نظر حکومت فخيمه جمهوری اسلامی ما الان چند تا جرم انجام داده ايم و حکممان چيست. يکی از بچه ها با لحن شوخ خودش شروع کرد به شمردن: با بيکينی ورزش کردی، با موزيک حرکات موزون انجام دادی اسمش می شه رقص ، با مرد غريبه حرف زدی اونم بدون پوشش اسلامی و خاصا بدون حجاب اونم توی آب و در حال تکان دادن دست و پاها که بهش می گن شنا ، شرابم که می خوری، اونم در ملع عام. آخه چند تا حکم اعدام بهت بدم تا ستون اسلام بی ستون نشه و پايه های دين سست نشه و بيضه اسلام دستمالی نشه .
راست می گفت. هر کدام از اين کارها که در اينجا کاری بسيار عادی و معمولی است در کشور ما جرائم سنگين دارد. و با اينحال اينها زندگی است، خودِ خودِ زندگی، و نيازهای ساده يک انسان به زنده بودن و شاد بودن را بر آورده می کند.
می دانم که هيچ کدام از اينها خواسته های اوليه مردم ما در ايران نيستند. می دانم که در مملکتی که انديشه و انديشيدن جرم است و انسانها برای بر آوردن اولين نيازهای انسانی شان در تکاپو هستند اينها کالايی لوکس است که به حساب نمی آيد و احتمالا هستند کسانی که اين نوشته را از سر شکم سيری قلمداد کنند و ممکن است بگويند که به مشکلات و مسائل اصلی پرداخته نشده .
اما با اين همه امروز يک روز بسيار عادی و خوب تابستانی بود برای شش زن ايرانی در سوئد ، زنانی که آرزو می کنند روزی برسد که چنين روزی بتواند يک روز عادی برای هر زن و مرد ايرانی در ايران باشد.فقط يک روز کاملا عادی.
7/15/2003
زهرا کاظمی دو تابعيت داشت. او همزمان تبعه ايران و کانادا بود. در ميان ايرانيان خارج از کشور افراد بسيار زيادی با دو تابعيت زندگی می کنند. حتی من خودم هم با اينکه پاسپورت ايرانی ندارم دو تابعيت دارم يعنی هم تبعه کشور سوئد هستم و هم تبعيت ايرانی خودم را حفظ کرده ام. در چند سال پيش داشتن دو تابعيت مشکل بود اما امروزه بسيار عادی است. و زهرا کاظمی هم دو تابعيت داشت.
طبق گفته های رژيم زهرا کاظمی دچار سکته مغزی شد و در بيمارستان در گذشت. دولت کانادا از ايران خواست که جسد او به کانادا تحويل داده شود و مورد کالبد شکافی قرار گيرد. دولت ايران با احتساب بر اينکه زهرا کاظمی تبعه ايران است خود را ملزم نمی داند که جسد را برای انجام کالبد شکافی به کانادا تحويل دهد.طبق اخباری که تا کنون استنادش بر من روشن نيست عمل دفن زهرا کاظمی هم انجام شده است.
سرپوشی ديگر بر جنايات رژيم گذاشته می شود. تنها اميدی که باقی مانده است اين است که منافع اقتصادی و روابط مابين کشورها موجب به فراموشی زهرا نشود. زهرا کاظمی يکی از هزاران است . اما فرق او با آن ديگر هزاران آن است که امکان پی گيری مرگ او از با توجه به آنکه او تبعه کانادا بود وجود دارد. اميد آنکه اين مسئله مورد پی گيری قرار گيرد و چون آن ديگر هزار ستاره که خاموش گشته اند به فراموشی سپرده نشود.
( امروز که با دوستانم صحبت می کردم و بحث پيرامون همين مسئله بود ابراز اميدواری کردم که فرزند زهرا و خويشاوندانش در پی گيری مسئله تسليم نشوند و دوستی اشاره کرد به مسئله بختيار، که در حالی که پسرش تشکيلات پليس فرانسه رتبه بالايی داشت اما به خواست دولت فرانسه مجبور به سکوت شد.)
طبق گفته های رژيم زهرا کاظمی دچار سکته مغزی شد و در بيمارستان در گذشت. دولت کانادا از ايران خواست که جسد او به کانادا تحويل داده شود و مورد کالبد شکافی قرار گيرد. دولت ايران با احتساب بر اينکه زهرا کاظمی تبعه ايران است خود را ملزم نمی داند که جسد را برای انجام کالبد شکافی به کانادا تحويل دهد.طبق اخباری که تا کنون استنادش بر من روشن نيست عمل دفن زهرا کاظمی هم انجام شده است.
سرپوشی ديگر بر جنايات رژيم گذاشته می شود. تنها اميدی که باقی مانده است اين است که منافع اقتصادی و روابط مابين کشورها موجب به فراموشی زهرا نشود. زهرا کاظمی يکی از هزاران است . اما فرق او با آن ديگر هزاران آن است که امکان پی گيری مرگ او از با توجه به آنکه او تبعه کانادا بود وجود دارد. اميد آنکه اين مسئله مورد پی گيری قرار گيرد و چون آن ديگر هزار ستاره که خاموش گشته اند به فراموشی سپرده نشود.
( امروز که با دوستانم صحبت می کردم و بحث پيرامون همين مسئله بود ابراز اميدواری کردم که فرزند زهرا و خويشاوندانش در پی گيری مسئله تسليم نشوند و دوستی اشاره کرد به مسئله بختيار، که در حالی که پسرش تشکيلات پليس فرانسه رتبه بالايی داشت اما به خواست دولت فرانسه مجبور به سکوت شد.)
ديشب ساعت حدود 11.5 شب بود كه داشتم از شنا برميگشتم, هوا معركه بود و موهايم هنوز خيس.در لابلاي ريل هاي قطار موش كوچكي داشت دنبال خانه اش مي گشت.چه طور خانه اش را پيدا مي كند؟ گفتم: كار سختي داري موش موشك. نگاهم به بالا كشيد. خانه هاي سر به آسمان برداشته. از اينجا مثل سوراخ موش ديده مي شدند. به موش نگاه كردم. انگار داشت به من مي خنديد...
________________________________________
امروز صبح داشتم مي آمدم سر كار. دو تا پروانه ديدم. و يك آهو...
________________________________________
امروز صبح داشتم مي آمدم سر كار. دو تا پروانه ديدم. و يك آهو...
7/14/2003
در بعضی کامنت ها ديدم که کماکان يک سری سوء تفاهم وجود دارد و هنوزيه مسئله ای درست روشن نشده است و همه روی آن توافق نداريم.گفتم اين را بنويسم ببينم سر اين مسئله متفق النظر هستيم يا نه.
مسئله اينجاست که خاتمی رئيس جمهور کشور ايران است. مردم او را انتخاب کرده اند که برای مردم کار کند. و نه بر عکس. سر اين اگر به توافق برسيم خيلی از انتظارات ما حل خواهد شد و مردم همچين می کنند و همچون نمی کنند در نمی آوريم.
مسئله اينجاست که خاتمی رئيس جمهور کشور ايران است. مردم او را انتخاب کرده اند که برای مردم کار کند. و نه بر عکس. سر اين اگر به توافق برسيم خيلی از انتظارات ما حل خواهد شد و مردم همچين می کنند و همچون نمی کنند در نمی آوريم.
'اگر ملت بگويد کنار می رويم'
صحبت امروز ديگر سر" اگر" نيست. صحبت امروز اين است كه با چه زباني بگويند كه شما زبان نفهمان حاليتان شود.
صحبت امروز ديگر سر" اگر" نيست. صحبت امروز اين است كه با چه زباني بگويند كه شما زبان نفهمان حاليتان شود.
من به خاتمی نامه می دهم. پس من هم هستم
می گويند ، آدم خواب را حتی اگر خوابش سنگين هم باشد می شود بيدار کرد ولی آدمی را که خودش را به خواب زده است هرگز نمی شود بيدار کرد ( فکر کنم از گاندی باشد) . من راستش نمی فهمم ، همه دارند برای خاتمی نامه می نويسند. ما هم می خوانيم وآه می کشيم که آخ اين انشاش حرف نداشت. اون يکی زده تو خال...خوب که چی؟
حسين درخشان می گويد : خاتمی لعنتی ـ هر چند که ته دل هنوز هم دوستش دارمـ خوب که چی؟ ( البته حسين آقا به حق است که هر کسی را دوست داشته باشد اما واقعا که چی ؟)
آخر اين سيد خوش اخلاق و خندان چه کرده که همه براش غش و ضعف می روند. می گويند فضای باز ايجاد کرد ؟ می گويم مگرکار او بود ؟ آيا حقيقتا فکر نمی کنيد که تغييراتی که رخ داد حاصل فشار مردم بود ؟ می گوييد که اگر کس ديگری می آمد نمی کرد ، می گويم خب همين شد که کس ديگری نيامد. مگر مردم با رای خود بين بد و بدتر اون بده رو انتخاب نکردند. خوب اگر همين يک مثقال گفتمان اجتماعی، روپوش های رنگ روشن و ...هم نبود که اين سيد خندان به درد لای جرز هم نمی خورد؟ آخه آقای درخشان و يا آقايان و خانمهای ديگر ..اين همه قربان صدقه برای چيست و برای کيست؟ کسی که با بی لياقتی کامل بسيار کمتر از يک درهزار از قولهايش را انجام داده ؟ بايد او را روی سر بگذاريم و حلوا حلوا کنيم ؟
انگار يادمان رفته است که اين کارها که انجام شد نتيجه لطف آقای خاتمی به مردم نبود..بابا انجام وظيفه بود...اونم به مقدار يک هزارم. شما هر روز آيا از چراغ راهنمايی که سبز و سرخ و زرد را به شما نشان می دهد تشکر می کنيد ؟ خب آن چراغ اگر چنين نکند که عملکرد ديگری ندارد. باهاش که نمی شود بيل زد و کشاورزی کرد. آقای خاتمی هم عملکرد ندارد. يک در هزار آنچه قرار بود بشود انجام شده و حالا شده قهرمان ملی ؟ يک کارمند ساده را در نظر بگيريد ، اگر يک در هزار وظايفش را انجام دهد دو روز سر کار دوام نمی آورد. يک اردنگی محترمانه و خلاص... يک راننده تاکسی را در نظر بگيريد . اگر ميدان هفت حوض به او ايست می دهيد و می خواهيد بريد دربند و بعد از دو قدم پياده تان کند و بگويد مقصد همين جا بود ازش تشکر می کنيد و با او به عنوان قهرمان ملی رفتار می کنيد و کرايه اش را تمام و کمال تقديم می کنيد؟ آقا با چه زبانی بگويم اين مرد وظيفه اش بود که جامعه ای که عملکرد اجتماعی داشته باشد وحقوق شهروندان در آن رعايت شود را سازمان دهد و حداقل در راه آن بکوشد. نکرد. بعد از دو قدم ترمز کرد و گفت مقصد همين جاست.
مدتها پيش در وبلاگ گلکو چيزی نوشتم. و اينجا آن را تکرار می کنم.
يکی را فرستادند بجنگد. دست از پا درازتر برگشت. بهش گفتند چرا نجنگيدی. و او در جواب گفت يک دستم اسلحه بود و دست ديگرم سپر. با کدام دست بجنگم؟
آقای خاتمی يه تاريخ مصرف داشت . در آن تاريخ آنچه می بايد می کرد نکرد. هر چقدر هم قربان قد و بالايش برويم و برايش نامه های فدايت شوم با انشاهای پست مدرنيستی بنويسيم مشکلی را حل نمی کند.
راستی فکر می کنيم که خودش اين ها را نمی داند ؟ نمی داند که مملکت زندان شهروندان است؟ نمی داند که دانشگاهيان يا در زندانند يا به خارج از کشور پناه آوردند. از جو پليسی مملکت نمی داند ؟ نمی داند که اراذل و اوباش در مملکت حکمرانی می کنند و انسانها در غم عزيزانشان به عزا نشسته اند. نمی داند که ياس و سياهي روی کشورمان سايه انداخته و آنکه کلامی از آزادی به زبان می آورد چون گوسفند سر بريده می شود؟ آخر اينها را که آبدارچی شريف دو کلاس خوانده دون ترين ادارات هم می داند. آن کارگر ساختمانی که حتی فرصت تحصيل هم پيدا نکرد و برای تامين معيشت از کوچه های کودکی به خيابانهای کار پرداخت شد هم می داند. آن کودک خيابانی که در کارتن می خوابد و آن زن که برای تامين رزق روزانه اش تن به بيگانه می سپرد هم می داند. آخه اين آقا با آن دکترای قاب گرفته اش اين ها را نمی داند؟ پس او خواب نيست. خود را به خواب زده ...
آقای سروش. آقای بهنود. آقای... انشاهای زيبای شما را خوانديم. بله زيبا می نويسيد. اما ديگر چه ؟ بعد از اين همه سال امروز وقت تکان دادن اين زيبای خفته است ؟ نکند شما هم تازه از خواب بيدار شديد؟ و اگر اين طور است به جمع بيداران خوش آمديد، اما سعی در بيدار کردن خاتمی نکنيد. او بهتر از من و شما می داند در مملکت چه می گذرد . اگر کاری انجام نمی گيرد برای ندانستن نيست. خانه او از پای بست ويران بود. نامه نگاری امروز نه نمره انشای شما را بهبود خواهد بخشيد و نه کمکی به مردم ما خواهد کرد.بی تعارف بگم.، با اين به به کردن ها دهان شيرين نمی شود. طريقی ديگر بايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يک مسئله کوچک مانده که بايد به آن اشاره کنم. هرگز کسی را برای رای دادن به خاتمی و يا باور کردن او مورد سوال قرار ندادم،و او را وابسته به رژيم و يا از ايادی رژیم نخواندم. مليونها انسان به اميد به وجود آمدن تغيير و تحول در ايران به پای صندوق های رای رفتند و به خاتمی رای دادند. تعداد زيادی از شخصيت های شناخته شده خاتمی و قول ها و وعده های او را باور کردند. چرا که اميد به فضايی باز تر داشتند.بسياری از اينان آزادی را دوست داشتند. انسانها را دوست داشتند و به حقوق انسانی احترام می گذارند و اميدوار بودند که انتخاب خاتمی قدمی در اين جهت باشد.( اين را هم بگويم که من جزو اين دسته نبودم.و اين ها را برای توجيه خودم نمی نويسم، جزو اين دسته نبودم نه به اين دليل که باهوش تر از خيلی ها بودم بلکه زندگی در خارج از کشور پرسپکتيو ديگری را ايجاب می کند، هرچند به کسانی که در همين خارج از کشور از خاتمی حمايت کردند و بعد پس گرفتند مشکلی ندارم) من به هيچ عنوان هيچ باری بر دوش اينها نمی بينم و قصد به زير سئوال کشيدن کسی را برای اين باور کوتاه يا دراز مدت ندارم( حساب سازمانهای سياسی سواست. فکر می کنم سازمانهای سياسی بايد پيشرو باشند و نبايد حساب کرده های آنان را با افراد برابر دانست، ـ شايد هم در اين سخت گيری اشتباه می کنم ـ).
می گويند ، آدم خواب را حتی اگر خوابش سنگين هم باشد می شود بيدار کرد ولی آدمی را که خودش را به خواب زده است هرگز نمی شود بيدار کرد ( فکر کنم از گاندی باشد) . من راستش نمی فهمم ، همه دارند برای خاتمی نامه می نويسند. ما هم می خوانيم وآه می کشيم که آخ اين انشاش حرف نداشت. اون يکی زده تو خال...خوب که چی؟
حسين درخشان می گويد : خاتمی لعنتی ـ هر چند که ته دل هنوز هم دوستش دارمـ خوب که چی؟ ( البته حسين آقا به حق است که هر کسی را دوست داشته باشد اما واقعا که چی ؟)
آخر اين سيد خوش اخلاق و خندان چه کرده که همه براش غش و ضعف می روند. می گويند فضای باز ايجاد کرد ؟ می گويم مگرکار او بود ؟ آيا حقيقتا فکر نمی کنيد که تغييراتی که رخ داد حاصل فشار مردم بود ؟ می گوييد که اگر کس ديگری می آمد نمی کرد ، می گويم خب همين شد که کس ديگری نيامد. مگر مردم با رای خود بين بد و بدتر اون بده رو انتخاب نکردند. خوب اگر همين يک مثقال گفتمان اجتماعی، روپوش های رنگ روشن و ...هم نبود که اين سيد خندان به درد لای جرز هم نمی خورد؟ آخه آقای درخشان و يا آقايان و خانمهای ديگر ..اين همه قربان صدقه برای چيست و برای کيست؟ کسی که با بی لياقتی کامل بسيار کمتر از يک درهزار از قولهايش را انجام داده ؟ بايد او را روی سر بگذاريم و حلوا حلوا کنيم ؟
انگار يادمان رفته است که اين کارها که انجام شد نتيجه لطف آقای خاتمی به مردم نبود..بابا انجام وظيفه بود...اونم به مقدار يک هزارم. شما هر روز آيا از چراغ راهنمايی که سبز و سرخ و زرد را به شما نشان می دهد تشکر می کنيد ؟ خب آن چراغ اگر چنين نکند که عملکرد ديگری ندارد. باهاش که نمی شود بيل زد و کشاورزی کرد. آقای خاتمی هم عملکرد ندارد. يک در هزار آنچه قرار بود بشود انجام شده و حالا شده قهرمان ملی ؟ يک کارمند ساده را در نظر بگيريد ، اگر يک در هزار وظايفش را انجام دهد دو روز سر کار دوام نمی آورد. يک اردنگی محترمانه و خلاص... يک راننده تاکسی را در نظر بگيريد . اگر ميدان هفت حوض به او ايست می دهيد و می خواهيد بريد دربند و بعد از دو قدم پياده تان کند و بگويد مقصد همين جا بود ازش تشکر می کنيد و با او به عنوان قهرمان ملی رفتار می کنيد و کرايه اش را تمام و کمال تقديم می کنيد؟ آقا با چه زبانی بگويم اين مرد وظيفه اش بود که جامعه ای که عملکرد اجتماعی داشته باشد وحقوق شهروندان در آن رعايت شود را سازمان دهد و حداقل در راه آن بکوشد. نکرد. بعد از دو قدم ترمز کرد و گفت مقصد همين جاست.
مدتها پيش در وبلاگ گلکو چيزی نوشتم. و اينجا آن را تکرار می کنم.
يکی را فرستادند بجنگد. دست از پا درازتر برگشت. بهش گفتند چرا نجنگيدی. و او در جواب گفت يک دستم اسلحه بود و دست ديگرم سپر. با کدام دست بجنگم؟
آقای خاتمی يه تاريخ مصرف داشت . در آن تاريخ آنچه می بايد می کرد نکرد. هر چقدر هم قربان قد و بالايش برويم و برايش نامه های فدايت شوم با انشاهای پست مدرنيستی بنويسيم مشکلی را حل نمی کند.
راستی فکر می کنيم که خودش اين ها را نمی داند ؟ نمی داند که مملکت زندان شهروندان است؟ نمی داند که دانشگاهيان يا در زندانند يا به خارج از کشور پناه آوردند. از جو پليسی مملکت نمی داند ؟ نمی داند که اراذل و اوباش در مملکت حکمرانی می کنند و انسانها در غم عزيزانشان به عزا نشسته اند. نمی داند که ياس و سياهي روی کشورمان سايه انداخته و آنکه کلامی از آزادی به زبان می آورد چون گوسفند سر بريده می شود؟ آخر اينها را که آبدارچی شريف دو کلاس خوانده دون ترين ادارات هم می داند. آن کارگر ساختمانی که حتی فرصت تحصيل هم پيدا نکرد و برای تامين معيشت از کوچه های کودکی به خيابانهای کار پرداخت شد هم می داند. آن کودک خيابانی که در کارتن می خوابد و آن زن که برای تامين رزق روزانه اش تن به بيگانه می سپرد هم می داند. آخه اين آقا با آن دکترای قاب گرفته اش اين ها را نمی داند؟ پس او خواب نيست. خود را به خواب زده ...
آقای سروش. آقای بهنود. آقای... انشاهای زيبای شما را خوانديم. بله زيبا می نويسيد. اما ديگر چه ؟ بعد از اين همه سال امروز وقت تکان دادن اين زيبای خفته است ؟ نکند شما هم تازه از خواب بيدار شديد؟ و اگر اين طور است به جمع بيداران خوش آمديد، اما سعی در بيدار کردن خاتمی نکنيد. او بهتر از من و شما می داند در مملکت چه می گذرد . اگر کاری انجام نمی گيرد برای ندانستن نيست. خانه او از پای بست ويران بود. نامه نگاری امروز نه نمره انشای شما را بهبود خواهد بخشيد و نه کمکی به مردم ما خواهد کرد.بی تعارف بگم.، با اين به به کردن ها دهان شيرين نمی شود. طريقی ديگر بايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يک مسئله کوچک مانده که بايد به آن اشاره کنم. هرگز کسی را برای رای دادن به خاتمی و يا باور کردن او مورد سوال قرار ندادم،و او را وابسته به رژيم و يا از ايادی رژیم نخواندم. مليونها انسان به اميد به وجود آمدن تغيير و تحول در ايران به پای صندوق های رای رفتند و به خاتمی رای دادند. تعداد زيادی از شخصيت های شناخته شده خاتمی و قول ها و وعده های او را باور کردند. چرا که اميد به فضايی باز تر داشتند.بسياری از اينان آزادی را دوست داشتند. انسانها را دوست داشتند و به حقوق انسانی احترام می گذارند و اميدوار بودند که انتخاب خاتمی قدمی در اين جهت باشد.( اين را هم بگويم که من جزو اين دسته نبودم.و اين ها را برای توجيه خودم نمی نويسم، جزو اين دسته نبودم نه به اين دليل که باهوش تر از خيلی ها بودم بلکه زندگی در خارج از کشور پرسپکتيو ديگری را ايجاب می کند، هرچند به کسانی که در همين خارج از کشور از خاتمی حمايت کردند و بعد پس گرفتند مشکلی ندارم) من به هيچ عنوان هيچ باری بر دوش اينها نمی بينم و قصد به زير سئوال کشيدن کسی را برای اين باور کوتاه يا دراز مدت ندارم( حساب سازمانهای سياسی سواست. فکر می کنم سازمانهای سياسی بايد پيشرو باشند و نبايد حساب کرده های آنان را با افراد برابر دانست، ـ شايد هم در اين سخت گيری اشتباه می کنم ـ).
7/13/2003
تاسف عميق گزارشگران بدون مرز از درگذشت خانم زهرا کاظمي
زهرا کاظمي برای تهيه ی گزارشي قصد سفر به ترکمنستان را داشته است که توقف اش در ايران با حوادث تظاهرات های شبانه همراه مي شود. اين خبرنگار در سوم تير ماه "ناپديد" و خانواده اش پس از چندين روز بي خبری مطلع مي شوند که دخترشان در بيمارستان بستری و در حالت اغما بسر مي برد. چند روز بعد از اين واقعه محل اقامت ايشان در تهران مورد بازرسي قرار مي گيرد و ماموران انتطامي، وسائل شخصي از جمله مقدار متنابهي پول خارجي، گذرنامه ی کانادايي و دوربين های عکاسي ايشان را به همراه خود مي برند. مقامات ايران اين روزنامه نگار را متهم به جاسوسي کرده بودند.
تمام خبر را در اينجا بخوانيد
زهرا کاظمي برای تهيه ی گزارشي قصد سفر به ترکمنستان را داشته است که توقف اش در ايران با حوادث تظاهرات های شبانه همراه مي شود. اين خبرنگار در سوم تير ماه "ناپديد" و خانواده اش پس از چندين روز بي خبری مطلع مي شوند که دخترشان در بيمارستان بستری و در حالت اغما بسر مي برد. چند روز بعد از اين واقعه محل اقامت ايشان در تهران مورد بازرسي قرار مي گيرد و ماموران انتطامي، وسائل شخصي از جمله مقدار متنابهي پول خارجي، گذرنامه ی کانادايي و دوربين های عکاسي ايشان را به همراه خود مي برند. مقامات ايران اين روزنامه نگار را متهم به جاسوسي کرده بودند.
تمام خبر را در اينجا بخوانيد
اگر اين نوشته را با ذره ای خوشبينی و نگاه طنز آميز نخوانيد کلاهمان حسابی تو هم می ره..بخونيد می فهميد چی می گم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم نوار فريدون فرخزاد را گوش می کردم. آهنگ آنيا را، يک قسمتش می گه : هر جا که رفتی ، با هر که بودی من اينجا با ياد تو شادم...آنيا
اين آهنگ را برای همسرش خوانده بود ، وقتی که همسرش بعد از جدايي به آلمان بر می گردد. شعرش هم از خودش بود.
داشتم فکر می کردم. اين آهنگ تقريبا 30/40 سالی قدمت دارد. انسانی در 30/40 سال پيش در مورد همسرش /همسر سابقش اينگونه می انديشيد. شادی او را می خواست و بدون توجه به روابط بعدی او به شاد بودن با ياد او اکتفا می کرد.
امروز در سوئد مردانی را می شناسم که می گويند هر چند که 10 سال است از هم جدا شديم و در اين مدت من چندين دوست دختر عوض کردم و دو بار هم زن پستی از ايران آوردم اما هر جا که باشی، با هر کی باشی، به من مربوط است . و اصلا غلط کردی بعد از من به کسی نگاه کنی.بشين تو خونه بچه ها رو بزرگ کن.
آن انسان 35 سال پيش و اين انسان امروز.
اگر برای داشتن روح لطيفی و بی خدشه ای مثل روح فريدون ، و برای آزادانديش بودن چون او و به آزادی انسانها ـ حتی انسانهايی که زمانی با ما همبستر بوده اند ـ احترام گذاشتن ، هموسکسوئل بودن لازم است ، پس خدايا تمام مردان ما را هموسکسوئل بفرما ..
الهی آمين :)
گشتم و آنيا را پيدا نکردم. به آهنگ ديگری با صدای فريدون مهمانتان می کنم. اگر غمی در دل داريد تنها چهره خندان فريدون، رقص زيبايش را در شوی ميخک نقره ای ـ تنها مردی که تمام تابوهای مردانه، از جمله رقصيدن را شکست ـ را در نظر آوريد ، و غمتان برای لحظه ای هم که شده از ياد می رود. يادش شاد.
روی نام آهنگ ها کليک کنيد.
آوازه خان
ياد ايران بخير
اين رو هم نوشی برام لينک داده بود
بوم با با بوم بام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم نوار فريدون فرخزاد را گوش می کردم. آهنگ آنيا را، يک قسمتش می گه : هر جا که رفتی ، با هر که بودی من اينجا با ياد تو شادم...آنيا
اين آهنگ را برای همسرش خوانده بود ، وقتی که همسرش بعد از جدايي به آلمان بر می گردد. شعرش هم از خودش بود.
داشتم فکر می کردم. اين آهنگ تقريبا 30/40 سالی قدمت دارد. انسانی در 30/40 سال پيش در مورد همسرش /همسر سابقش اينگونه می انديشيد. شادی او را می خواست و بدون توجه به روابط بعدی او به شاد بودن با ياد او اکتفا می کرد.
امروز در سوئد مردانی را می شناسم که می گويند هر چند که 10 سال است از هم جدا شديم و در اين مدت من چندين دوست دختر عوض کردم و دو بار هم زن پستی از ايران آوردم اما هر جا که باشی، با هر کی باشی، به من مربوط است . و اصلا غلط کردی بعد از من به کسی نگاه کنی.بشين تو خونه بچه ها رو بزرگ کن.
آن انسان 35 سال پيش و اين انسان امروز.
اگر برای داشتن روح لطيفی و بی خدشه ای مثل روح فريدون ، و برای آزادانديش بودن چون او و به آزادی انسانها ـ حتی انسانهايی که زمانی با ما همبستر بوده اند ـ احترام گذاشتن ، هموسکسوئل بودن لازم است ، پس خدايا تمام مردان ما را هموسکسوئل بفرما ..
الهی آمين :)
گشتم و آنيا را پيدا نکردم. به آهنگ ديگری با صدای فريدون مهمانتان می کنم. اگر غمی در دل داريد تنها چهره خندان فريدون، رقص زيبايش را در شوی ميخک نقره ای ـ تنها مردی که تمام تابوهای مردانه، از جمله رقصيدن را شکست ـ را در نظر آوريد ، و غمتان برای لحظه ای هم که شده از ياد می رود. يادش شاد.
روی نام آهنگ ها کليک کنيد.
آوازه خان
ياد ايران بخير
اين رو هم نوشی برام لينک داده بود
بوم با با بوم بام.
جهت امضای اعتراضيه به حرکت گسترده رژيم جهت فيلتر گذاری و سانسور وبلاگ ها اينجا را کليک کنيد.
اگر صحيح می دانيد اين آدرس را در وبلاگهای خود انتشار دهيد.
***************************
اين کليپ را هم سياه سپيد درست کرده . آزادی با صدای شهرزاد سپانلو. شعرش از پدرش است، محمد سپانلو. به ديدنش می ارزد. بکليکيد
****************************
راجع به فونت کامنت ها باز دوستان مشکل دارند. برای ديدن کامنت ها بايد کودينگ را عوض کنيد و روی يونيکد قرار دهيد. با رايت کليک/ان کودينگ را انتخاب کنيد و بعد يونی کد را. تو را جان هر کی دوست داريد نيايد بگيد فونت ستينگ کامنت گزار را عوض کنيد .نمی شه. يا من بلد نيستم. ديگه به خوبی خودتان ببخشيد.
اگر صحيح می دانيد اين آدرس را در وبلاگهای خود انتشار دهيد.
***************************
اين کليپ را هم سياه سپيد درست کرده . آزادی با صدای شهرزاد سپانلو. شعرش از پدرش است، محمد سپانلو. به ديدنش می ارزد. بکليکيد
****************************
راجع به فونت کامنت ها باز دوستان مشکل دارند. برای ديدن کامنت ها بايد کودينگ را عوض کنيد و روی يونيکد قرار دهيد. با رايت کليک/ان کودينگ را انتخاب کنيد و بعد يونی کد را. تو را جان هر کی دوست داريد نيايد بگيد فونت ستينگ کامنت گزار را عوض کنيد .نمی شه. يا من بلد نيستم. ديگه به خوبی خودتان ببخشيد.

