زنانه ها

فروغ:" گفتم که بانگ هستی خود باشم, اما دريغ و درد که زن بودم..."

8/02/2003

همراه با دوستانم به کنسرت ريکارد ولف رفتيم. ريکارد ولف يکی از خوانندگان بسيار دوست داشتنی سوئدی است که همجنس گراست. صدا و خصوصيات اخلاقی ، رقص او روی سن ، و محبوبيتش در بين زنان مرا بی اختيار به ياد فريدون فرخزاد می اندازد. ساعتی را که با صدا و سيمای ريکارد ولف گذرانديم ساعت شاد و پر عشقی بود. ترانه های ريکارد ولف مملو از عشق و نياز است. ريکارد با ترانه هايش که همه به زبان سوئدی است به تو ياد آور می شود که عاشق شدن و عاشق بودن بهترين شانس در زندگی انسان است. به تو ياد می دهد که عاشق شدن به زندگی ارزش می دهد و عشق زندگی است.
روی نت گشتم تا يکی از زيباترين آهنگ هايش ، که از ملاقاتش با اديت پياف و اولين تجربه همجنسگرايی در زندگی اش سخن می گويد پيدا کنم اما تنها اين صفحه را پيدا کردم ، که در آن چند تا از آهنگهايش را گذاشته است. وقتی صفحه باز شود صدای يکی از آهنگها را می شنويد و می شود آهنگها را عوض کرد. اينجا را کليک کنيد.
همانطور که گفتم ساعت 3 شنبه بعد از ظهر تظاهرات /کارناوال بسيار باشکوه همجنسگرايان در استکهلم است. با مينا اسدی تماس داشتم و مثل هر سال ، امسال هم اين شاعر انسان دوست و آزاده ميهنمان در اين تظاهرات شرکت خواهد کرد. امسال مريم هوله مهمان شهر استکهلم است و در صحبتی که با ايشان داشتم گفت که در تظاهرات شرکت خواهد کرد.

اين روزها ميل ها و کامنت های مختلفی داشتم. بعضی از افراد مرا همجنس گرا خطاب کرده اند و خواسته اند با اين کلمه به من توهين کنند. برای من همجنسگرا بودن بار منفی ندارد و توهين نيست. من همجنس گرا نيستم اما اگر کسی مرا همجنس گرا خطاب کند به همان اندازه به من بر می خورد که اگر به من دکتر يا مهندس بگويد. چرا که هيچ کدام از اينها نيستم ، ولی از آنجا که هيچکدام از اين کلمات را منفی نمی دانم از شنيدن آنان توهينی حس نخواهم کرد.
بعضی دليل من را برای شرکت در جنبش همجنس گرايان و دفاع از حقوق هم جنس گرايان پرسيده اند و گفته اند که اگر همجنس گرا نيستم چرا در اين جنبش شرکت می کنم .
دليل من همان است که در هر جنبش ديگری که آن را بر حق می دانم شرکت می کنم. من کودک نيستم اما در جنبش دفاع از حقوق کودکان شرکت می کنم. گياه نيستم اما در جنبش محيط زيست شرکت می کنم.
دفاع از حقوق همجنسگرايان برای من دفاع از حق" ديگری" نيست. من از حق انسانی ضعيف و ناتوان دفاع نمی کنم ، تا به اين وسيله خودم را هم مترقی و روشنفکر نشان دهم. دفاع از حقوق همجنسگرايان برای من دفاع از حقوق بشر است. من هم بشر هستم. و در دفاع از حقوق همجنس گرايان از حقوق انسانها، از حقوق خودم دفاع می کنم.از حق اينکه هر انسانی بايد حق داشته باشد در جامعه انسانی از حقوق يکسان با انسانهای ديگر بر خوردار شود. اين حق من است. حق توست ، حق تمام آهاد بشر است که از حق همجنسگرايان دفاع کند.نه دليلی بر روشنفکر بودن است و نه قصد اثبات بهتر بودن را در بر دارد. از حق خورشيد برای تابيدن در روز، از حق ماه برای حضور در شب، و از حق انسان برای صادقانه زندگی کردن دفاع کنيم.

دو دوست همجنسگرا از ايران تماس گرفتند که تماس ايشان و ابراز شعف ايشان از خواندن مطالب اين دو سه روزه به تمام فحش هايی که در ميل های ديگر داشتم می ارزد.از من خواستند که جايشان را در تظاهرات فردا خالی کنم ، و چنين است. جای شما در تظاهرات فردا ، و جای چنين تظاهراتی در ايران ما خالی .
* در آغاز سخن نام فريدون فرخزاد آورده شد. حيف است که در پايان نامی از او نياورم . مردی که آزاده زيست و به دليل آزادگی خود جان باخت. مردی که به دليل همجنس گرايی بار توهين و تحقير را تحمل کرد اما عقب ننشست و همچنان انسان و آزاده زندگی کرد و خواند و خانه هايمان را مملو از آوازهای زيبا و شاد خود کرد. فريدون فرخزاد به عنوان اولين سفير يونيسف ـ سازمان دفاع از حقوق کودکان ـ در ايران، موجبات جدا سازی بند های پسران خردسال از مردان بزهکار در زندان های ايران را به وجود آورد.
به دو تا از ترانه های فريدون گوش کنيم و يادش را عزيز بداريم
حرف من و آوازه خوان ( روی نام آهنگ ها کليک کنيد )
يکی از دوستان در کامنت ها به شوخی يا جدی پيشنهاد کرد که پلاکادی با نوشته ای به پيشنهاد او در دست بگيرم. من همان پلاکاد هميشگی ام را در دست می گيرم ، رويش نوشته است :
همجنسگرايان در ايران اعدام می شوند

8/01/2003

دقيقا نمی فهمم چه خبر شده است. يا ويروس گرفته ام. و يا اينکه ميل آدرسم حک شده است چون از آدرس خودم برای خودم هم ويروس می فرستند.
خلاصه اگر ميلی از من دريافت کرديد که محتوی اتچمنت بود باز نکنيد. من به کسی فايل نمی فرستم.

7/31/2003

هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد :
آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟
من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند.
من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد.
اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه!
2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها.
و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب.

جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است :
بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:)
صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.

همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است.
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند)
دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟
بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت.
جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟
سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟
اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد.
من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند.
مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است:
من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه.
پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.

آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم.
اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد.
جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست.
اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند
1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد.
2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود
3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود.
يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم.
در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟
در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟
در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود.
صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی
در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند:
!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم
هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد :
آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟
من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند.
من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد.
اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه!
2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها.
و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب.

جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است :
بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:)
صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.

همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است.
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند)
دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟
بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت.
جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟
سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟
اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد.
من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند.
مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است:
من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه.
پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.

آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم.
اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد.
جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست.
اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند
1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد.
2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود
3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود.
يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم.
در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟
در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟
در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود.
صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی
در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند:
!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم
در ضمن چند فيلم خوب در سالهای اخير به بازار آمده است که سعی می کنم در آينده آنها را معرفی کنم .



.....انسانم آرزوست

7/30/2003



امروز در استکهلم فستيوال همجنسگرايان که همه ساله در همين تاريخ بر گزار می شود آغاز به کار کرد. اين فستيوال که قبلا هفته آزاد سازی نام داشت اکنون با نام فستيوال غرور هر ساله استکهلم را پر از رنگ و آوازهای شاد و صحنه های تعجب آور می کند. در اين هفته هموسکسوئل ها، بای سکسوئل ها ، ترانس سکسوئل ها ، ترانسوسيت ها وانسانها با ديگر گرايش های انسانی ـ جنسی آزادانه و با لباس های رنگارنگ در شهر در تجمعات مختلف شرکت می کنند. چندين سينما به نمايش فيلمهای همجنس گرايانه مبادرت می کند و همجنس گرايان به طور بسيار علنی تر در اجتماع ظاهر می شوند.
در کشور من عشق ممنوع است . در کشوری " که دهانت را می بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم " ، سخن از عشق گفتن ، گزافه است و به خاطر دوستی و عشق مجازاتی چون سنگسار و شلاق انتظار انسانها را می کشد. در اين ميان سخن از عشق همجنس، و حق انسانها برای انتخاب همراهشان گفتن بسيار دور از واقعيت به نظر می آيد. ولی اين به آن معنی نيست داشتن گرايش های مختلف جنسی در کشورهای اروپايی به سادگی پذيرفته شده است.
در اوايل دهه هشتاد ميلادی پديده همجنس گرايی از ليست سياه بيمارهای روانی خط خورد. آنچه قبل از آن بيماری روانی خوانده می شد و مبتلای به آن آنچنان با شک های الکتريکی و داروهای شيميايي تحت درمان قرار می گرفت که از نظر جسمی و روحی در هم شکسته و تخريب می شد، ديگر به عنوان بيماری روانی مطرح نشد و تنها به عنوان يک شيوه زندگی شناخته شد. از آن زمان تا امروز جنبش همو سکسوئل ها راه بسيار زيادی را برای شناساندن حق همجنسگرايان به عنوان انسان به مردم طی کرده است.
يکی از اين راه ها استفاده از شوخی های بسيار تحقير کننده ای است که در تمام زبانها و فرهنگ ها بر عليه همجنسگرايان وجود دارد ، لغت "کونی" ، يا "بچه کونی " که در تمام زبانها به عنوان مترادف وجود دارد توسط کمدين های همجنسگرا به چالش گرفته شد. در سوئد که اين لغت به عنوان يک فحش بسيار بد استفاده ميشد توسط چند کمدين معروف همجنسگرا استفاده شد. آنان با اين بيان که ما با به کار بردن اين کلمات از بار توهين و تحقير آن کم خواهيم کرد به روی صحنه رفتند و يا در نوشته ها يشان خود را کونی" و" بچه کونی" خوانند. اين برخورد که با شک شديد مردم در مطبوعات مواجه شد به تدريج توانست بار اين لغت را کم کند. امروز استفاده از اين کلمه توسط خود همجنسکرايان معمول است و هيچ بار منفی هم به دوش ندارد. ساده تر بنگريم معمولا برای "تحقير کسی از لغتی که او در معرفی خود به کار می برد هم استفاده نمی کنيد ، اين طور نيست ؟
زنان لزبين هميشه با برخوردهای دوگانه ای روبرو شده اند . لزبينی و رابطه جنسی دو زن همواره به عنوان بازی يا حتی پيش برنامه فيلمهای پرنو استفاده می شد ، که راه خوبی هم برای تحريک مردان به حساب می آمد. اما در انتهای کار مردی وارد ماجرا می شود و به بازی کودکانه دو زن خاتمه می دهد. و اثبات می کند که وجود مرد در رابطه اصل اساسی است و رابطه بدون وجود او ناقص است.
زنان لزبين وجود و حضور هميشگی مردان در زندگی زنان را به چالش گرفتند و شيوه ای نوين را به عنوان شيوه ای از زندگی به نمايش گذاشتند.
جنبش همجنسگرايی همواره در مقابل جامعه پدر سالار ايستاده است و همواره با سرکوبات شديدی از طرف جامعه پدر سالار روبرو شده است.جامعه پدر سالار همواره شيوه زندگی و ارتباط جنسی انسان همجنس گرا را به عنوان انحراف جنسی و اخلاقی قلمداد کرده است و اين گروه را همواره تحت فشار قرار داده. از بدو شروع حرکت های حق طلبانه جنبش زنان ، همجنس گرايان در کنار اين جنبش قرار گرفتند و اين جنبش را جنبش خود دانستند. مردان و زنان همجنس گرا که هميشه تحت فشارهای اجتماعی قرار داشتند خود را به راحتی در ميان فمينيست ها پذيرفته شده می ديدند .اين مسئله مشخصا مورد استفاده تفکر مرد سالارانه مسلط به جامعه قرار گرفت و با بيان اينکه زنان فمينست همه لزبين هستند و به خاطر نفرتی که از مردان دارند به سوی همجنسان خود رو می آورند سعی در مخدوش کردن جنبش های اجتماعی و جنسی داشتند.
در ايران هنوز صحبت از همجنسگرايی تابو است و معرفی هم جنس گرايی به عنوان جرمی که مجازاتی برابر با مرگ دارد به حضور فعال اين تابو در جامعه دامن می زند. دوستی از فعالان جنبش زنان در ايران که مدتی پيش سفری به خارج از کشورداشته است در گفت و گويی مطرح کرده بود که من بسيار مايل هستم که مسئله حقوق همجنسگرايان را مطرح کنم اما می بينم که با اين حرکت خودم را زير سئوال بيشتری ميبرم و جانم را به خطر می اندازم.اما آنچه برای من جذاب بود زمزمه های شناسايی اين حق در گوشه و کنار جنبش زنان در ايران بود.
برنامه فستيوال همجنسگرايان در استکهلم بعد از چند روز فيلم و موزيک و سخنرانی و با ز هم موزيک با رژه کارناوالی بزرگی در روز شنبه خاتمه پيدا می کند. اين رژه که سالانه بين 30 تا 40 هزار نفر در آن شرکت می کنند برنامه ای مملو از شادی و رنگ و موزيک است. مردان و زنان با لباسهای زيبا و اغراق شده خود در آن شرکت می کنند و با رقص و پايکوبی خيابانهای استکهلم را پشت سر می گذارند. يکی از رنگهای بسيار زيبای اين کارناوال پرچم های رنگين کمان است که اکنون 25 سال است به عنوان سمبل همجنسگرايی استفاده می شود. رنگين کمان با رنگهای مختلف خود از چند گونه بودن و در عين حال ارزشی واحد داشتن سخن می گويد . پرچم رنگين کمان امروز نمايش علنی همجنس گرايان است. نمايشی زيبا که تحمل يکديگر و زندگی در کنار يکديگر با عقايد و انديشه های مختلف و گرايش های مختلف را نويد می دهد.
اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد.
اين مصاحبه به نظر من بسيار جالب آمد و پيشنهاد می کنم دوستانی که به آلترناتيوی برای دولت های توتاليتر علاقه مند هستند به آن نگاهی بيندازند.
جنبش جهانی

7/29/2003

اين مطلب را يکی از دوستان در کامنت ها نوشت
يکي از وبلاگنويسان خراسان جديدا پيشنهادي کرده که اگر شما هم آن را قبول داشتيد مي توانيد با لينک کردن آن به جمع ما بپيونديد. با هم مي خوانيم:

چند وقتي است كه از سوي شركت مخابرات عده اي خودسرانه اقدام به ايجاد محدوديتهايي براي وبلاگهاي پرشين بلاگ و بلاگ اسپات ميكنند و هيچ كس نيز در قبال اين اعمال خودسرانه پاسخگو نيست وبلاگها به عنوان پديده اي جديد و رهاورد عصر الكترونيك شناخته مي شوند كه هنوز در كشور ما هيچ پايگاه ومرجعي را براي رسيدگي به مشكلات صنفي خود بوجود نياورده اند لذا به نظر ميرسد كه به جز خود آنها هيچ كس نمي تواند زبان رسايي براي بيان اعتراضات آنها باشد.

لذا من به عنوان يك وبلاگ نويس از همه وبلاگ نويسان ايراني دعوت مي كنم در يك اعتراض صرفا صنفي نا رضايتي خود را از ايجاد محدوديتهاي بدون قاعده اعلام كنيم.همين ابتدا اعلام كنم كه اين اعتراص يك حركت كاملا صنفي براي دفاع از حقوق وبلاگهاست نه بيشتر و نه كمتر. لذا پيشنهاد مي كنم در اعتراض به اين امر همه وبلاگ نويسان روز جمعه 17 مردادماه 82 ( روز خبرنگار ) كه بناست خبرنگاران مطبوعات قلمهاي خود را به زمين گذارند در همراهي آنها از بروز كردن وبلاگ خود خودداري ورزيم.
من چنين می کنم.
اين هم ترانه ای از داريوش که رزای نازنينم برايم در کامنت ها آدرس داده است.
به بچه هامون چی بگيم ؟

7/28/2003

چندي پيش داشتم از ميدان سرگل واقع در مركز شهر استكهلم رد مي شدم اعضا حزب كمونيست كو ليگري جمع كوچكي را در آنجا تشكيل داده بودند و داشتند سرود ملي خود را يعني " سيا سيا هاي خومون، غريبه نياد داخلمون " :)) را مي خواندند و احتمالا نسبت به چيزي اعتراض مي كردند . البته براي استتار كامل مخفي كاري هاي لازم را كرده بودند و تمام پلاكاد ها را به زبان سليس فارسي نوشته بودند تا اين اجنبي ها نفهمن از كجا خوردن :) و چيزي که موجب می شد متوجه نشويم که آيا اين عزيزان !!! برای اعتراض آمده اند و يا صرفا پيک نيک خانوادگی است آن بود که من شخصا هيچ مهماتی در آن نزديکی نديدم . دريغ از يک شانه تخم مرغ :) . ديروز كه با دوستانم جمع بوديم سئوال كرده بودم آيا كسي مي دانست اعتراض آن روز به چه بوده است و يكي از بچه ها گفت كه اطمينان ندارد ولي چون سالروز مرگ حكمتيسم بوده است شايد در همان رابطه باشد. ناگهان به فكر غيبت كبراي آقاي بكتاش افتادم . و اينكه مدتي است خبري از ايشان نيست. به شدت دلم برای فحش ها و خرده فرمايشاتشان تنگ شد و به شدت نگران شدم. نكند كه از غم فراوان، بر سرو سينه کوبان و سرو جان فداي رهبر گويان، با کله به درياچه ای پريده اند و بعد يادشان آمده است كه شنا بلد نيستند..خلاصه در همين فكر ها بودم كه به ياد آوردم غيبت كبري ايشان مصادف شده است با افشاي لمپن درونشان در وبلاگ من (به زبان ساده تر از وقتي كه به من فحش داده است رفت و ديگه نه اينجا و نه در وبلاگ هاي ديگر پيدايش نشد) . خوب من خودم معمولا فحاشي نمي كنم و اگر هم كردم آنقدر بالغ هستم كه پاي اشتباهم بايستم و عذر خواهي كنم. ايشان انگار از خجالت غيبش مي زند و به اميد اينكه آب ها از آسياب بيافتد آفتابي نمي شود. آخ كه همين شرم و حياش ما را كشته ...

7/27/2003

راديو پژواک برنامه ويژه ای در رابطه با سالروز جاودانگی شاملو تهيه کرده است که در آن قسمتی از مصاحبه ای که در سال 94 در سفر شاملو به سوئد تهيه شده بود پخش کرده است. اين برنامه و به خصوص اين مصاحبه بسيار جالب است . برای شنيدن آن اينجا را کليک کنيد.