10/25/2003
من مدتی منتظر شدم که ببینم آدرس این کليپ تغییر می کند یا نه. چون دوستی که کليپ رو ساخته است گفت احتمال دارد بتواند اگر سرور قوی گیر آورد ، کليپ را آنجا بگذارد.
پدر نداری بسوزه که آدم مجبور می شه از چه سرور هایی استفاده کنه:)
خلاصه، اين هم از کليپ مربوط به جایزه نوبل شيرین عبادی ، بد نشده، به دیدنش می ارزه.گو اینکه تعویض عکسها کند است و آخرش هم که دیگه صدا تعطیل می شود و تنها تصویر حرکت می کند. اما تو ذوق بچه مردم نزنیم. کار اولشه . تشویق کنیم دیگه..چاره چیست.
پدر نداری بسوزه که آدم مجبور می شه از چه سرور هایی استفاده کنه:)
خلاصه، اين هم از کليپ مربوط به جایزه نوبل شيرین عبادی ، بد نشده، به دیدنش می ارزه.گو اینکه تعویض عکسها کند است و آخرش هم که دیگه صدا تعطیل می شود و تنها تصویر حرکت می کند. اما تو ذوق بچه مردم نزنیم. کار اولشه . تشویق کنیم دیگه..چاره چیست.
10/24/2003
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست....
امشب در فستیوال موسیقی ، استکهلم میزبان چندین گروه موسیقی بود ، از آن جمله گروه کامبينیشن که مهاجران هنرمند مقیم نروژ هستند که از کشورهای ایران ، آفريقا ، و هندوستان دور هم جمع شده اند و موزیک مختلط و زیبایی را می نوازند.
اما امشب برای اولین بار در استکهلم گروه زربانگ ، که گروهی از نوازندگان موسیقی اصیل ایرانی هستند به همراه بنفشه صیاد ، (عکس بالا) رقصنده ای بسیار هنرمند که چند نمونه رقص بسیار زیبا اجرا کرد.
هماهنگی گروه زربانگ و رقص بنفشه صیاد هم بسیار زیبا بود. صدای دف که در سالن می پیچید و رقص شوریده بنفشه را که می دیدی..به زحمت می شد بر سر جای نشست.
به همین دلیل بود که وقتی دوستان گفتند که بنفشه فرداworkshop خواهد داشت ، درنگ چندانی برای ثبت نام نکردم. کلاس دو روزه بنفشه فردا و پس فردا خواهد بود
من همیشه به رقص علاقه داشته ام و هر وقت که موزیک و جایی برای رقص به دست بیاورم راحت نخواهم نشست. و مسلما از استادی چون بنفشه بسیار می شود آموخت.
سایت بنفشه صیاد و گروه رقص او ، نما
اسم فیلم : داگ ویل Dogville
کارگردان : لارش فون تریر
آدرس وبسایت رسمی
از لارش فون تریر قبلا هم فیلمهای " رقصنده ای در تاريکی " و " احمق ها " و دگماهای مختلف را دیده ایم و حقيقتا این کارگردان هرگز از متعجب کردن تماشاچی اش دست نمی کشد.
اما بلایی که سر تو به عنوان تماشاچی فیلم داگ ویل می آید چیزی فراتر از تعجب است. سردرگمی، گیجي و شک .
اولين چيزی که تو را متعجب می کند صحنه است. صحنه ای که نه تنها با شيوه صحنه يک فیلم متفاوت است بلکه حتی در تاتر هم ، شاید تاتری است در صحنه.
در شهر کوچک داگ ویل زندگی به شکل عادی خود جريان دارد تا شبی صدای شليک دو گلوله روال عادی زندگی را بر هم می زند. گريس Grace، زن جوانی به شهر پناه می آورد و مردمان ساده و مهربان شهر بعد از در نظر گرفتن خطرات موجود در صورت حمله گانگستران ، گريس را با آغوشی باز می پذیرند. گريس در ازای این محبت به آنها پيشنهاد می کند که برايشان کار کند اما کسی به کار او نیاز ندارد. مردم زندگی ساده ای دارند و برای خودشان هم کار به اندازه ای که سرگرمشان کند موجود نیست. اما در این میانه ای که هيچ کسی به گريس احتیاج ندارد ، به هرحال کارهایی برای او پیدا می شود. تنها برای اینکه سرش را گرم کند. و این کارها به تدریج آنقدر زیاد می شوند که او تقریبا فقط کار می کند. و البته در مقابل کارش مبلغی نیز پول می گیرد
با حضور پلیس در شهر و اعلام جرم بر علیه گريس، جرمی که مردم می دانند صحت ندارد. زندگی گريس سخت تر می شود. گريس پناهنده ای بی پناه است. انسانی که از آنها حمایت می طلبد. و این حمایت خود قیمتی دارد. ساعت کار گریس بیشتر می شود و مزد او کمتر. مردم با او مثل عضوی اضافی، غیر خودی ، دیگری ، برخورد می کنند. مورد تجاوز قرار می گیرد. زندانی می شود. مورد سوء استفاده جنسی و کاری قرار می گیرد. از او به عنوان برده ای کار می کشند و انتظار دارند که خود را متشکر و مدیون بداند.
فون تریر از صحنه تاتری استفاده کرده است. ساکنان شهر تعداد اندکی هستند که در یک بازی تاتر می شود دید.
داگ ویل یک جامعه انسانی است. جامعه ای با حضور تمام عناصر اجتماعی موجود. روشنفکر، کارگر، پیشه ور، متخصص ، معلول ، سنین متفاوت ، و خلاصه از هر قشری که بگویی می توانی نماینده اش را در این شهر بیابی.
و این شهر زندگی ساکت و آرام خود را از بدو ورود غریبه ای به شهر از دست می دهد. غریبه ای که به خوبی "ما" و " او" را معنی می دهد. غریبه ای که در جمع نمی گنجد، جمع او را از خود نمی داند و مردم این شهر او را به موجودی ضعیف و بی پناه می بینند ، این بی پناهی او مورد سوء استفاده تمام مردم قرار می گیرد.
مردم خوب شهر ، از هر قشر و گروه وقتی که امکان استفاده از انسان دیگری را می یابند از این امکان به شدت استفاده می کنند. وقتی که امکان زورگویی و ارعاب پیدا می کنند این امکان را به کار می گیرند. انسان خوب وجود ندارد. انسان تنها زمانی خوب است که امکان بد بودن را نداشته باشد.
فون تریر را گروهی بیمار روانی و گروهی نابغه سینما می خوانند. من فون تریر را سردرگم راز هستی یافتم.سردرگم یافتن جوابی برای شناختن روح ناشناخته انسان، سردرگمی که در فیلمهای مختلف این همه را از زوایای مختلف بررسی می کند.
داگ ویل نمونه یک جامعه انسانی است. و به راحتی می تواند هر جامعه ای را نمایندگی کند.
فیلم به مدت دو ساعت و چهل دقیقه تو را بر صندلی ات می نشاند و سر آخر گنگ و مبهوت از سینما بیرون می زنی..طوقی که بر گردن گریس نشانده بودند در گردن تو سنگینی می کند وآخرین جمله گريس را در ذهنت تکرار می کنی. اگر قدرتی داشته باشم باید از این قدرت در جهت بهتر شدن دنیا استفاده کنم. دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است.
آیا دنیا بدون جامعه انسانی جای بهتری برای زندگی است ؟
گردنت از طوق سنگینی که بر گردن گریس نشانده اند زخم شده است ، و رد سرخی به درون ذهنت راه می جوید.
اگر سینما برایتان یک جنبه تفریحی دارد فیلم داگ ویل را از برنامه سینمای خود حذف کنید. داگ ویل برای تفریح ساخته نشده است. اما اگر بر آنید که چیز بی نظیری ببینید ، این فیلم را تجربه کنید.
پ.ن. ديروز با دوستان بحث سر اين بود كه آيا اين فيلم جامعه انساني و انسان را به طور كل , موضوع قرار داده است يا سمبل جامعه خاصي است. نظر من اين بود كه داگ ويل سمبل جامعه انساني است..اما اين نظر نمي تواند درست باشد. كساني كه مي مانند چه جامعه اي را نمايندگي مي كنند ؟
تمام ديشب تا صبح و تمام امروز را با اين فيلم سر و كله مي زنم. و به ياد آوردم كه فون ترير قرار بود ( يا هست ) كه اين فيلم را به صورت تريلوگي ( سه فيلم با تماي مشخص ) بسازد. و نام اين تريلوگي اش را تريلوگي آمريكا گذاشته است. آيا داگ ويل جامعه آمريكا را نمايندگي مي كند؟ و در اين صورت تكليف تو با جمله اي كه گريس در صحنه هاي آخر به زبان مي آورد : دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است. ... چيست ؟
10/23/2003
سلام..تولدت مبارك
مي داني كه دوستت دارم. مي داني كه تمام افراد اين جمع كوچك را دوست دارم و ديدن شما تمام انرژي را كه در گوشه و كنار مصرف مي كنم به من باز مي گرداند.
مي دانم كه مي داني ولي فكر مي كنم باز هم بايد به هم بگوييم كه چقدر همديگر را دوست مي داريم و چقدر براي هم ارزش قائليم.
ما به شكل فاميل هم در آمده ايم. در اين سوي دنيا و مشكلات مهاجرت و كنار آمدن با روزمره گي ها , ما همديگر را يافته ايم كه هميشه هر جا كه باشيم موجب آرامش و شادي يكديگر هستيم.
ما متفاوت هستيم..بسيار متفاوت..هر 4-5 نفرمان. و بتدريج مي آموزيم كه با تفاوت هاي همديگر كنار بياييم. جمع زنانه كوچكي كه با وجود تفاوت ها و تضادهاي موجود , به هم اعتماد و اعتقاد دارد. و هر چيز كه پيش آيد , به حسن نيت همديگر باور دارد.
مي خواستم اين را باز تكرار كنم..براي همه مان..كه از اينكه شما را پيدا كردم شادم. تو را. ا را. م را و پ را. از اينكه در زندگي ام وجود داريد خوشحالم و اينكه كساني را دارم كه تجربيات و دردها و شادي هايم را با آنها قسمت كنم هميشه به من احساس شادي و خوشبختي داده است.
وقتي به دور و بر نگاه مي كنم , آدمهايي را مي بينم كه بسيار تنها هستند. با همسر و خانواده زندگي مي كنند اما تنها هستند. با شريك و همزيست زندگي مي كنند ولي تنها هستند. در جمعي 40-50 نفره پر جوش و خروشند..ولي وقتي با آنها صحبت مي كنم مي بينم كه براي لحظات تنهايي زندگي شان..آنجا كه تنها رنگهاي سياه وجود دارد هيچ شريكي ندارند و تنها هستند.
و من به ياد شما مي افتم..و مي دانم كه تنها نيستم.
متشكرم كه هستيد. و متشكرم كه دوستان من هستيد.
اين آهنگ هم براي تو..و براي اين جمع كوچك مان
مي داني كه دوستت دارم. مي داني كه تمام افراد اين جمع كوچك را دوست دارم و ديدن شما تمام انرژي را كه در گوشه و كنار مصرف مي كنم به من باز مي گرداند.
مي دانم كه مي داني ولي فكر مي كنم باز هم بايد به هم بگوييم كه چقدر همديگر را دوست مي داريم و چقدر براي هم ارزش قائليم.
ما به شكل فاميل هم در آمده ايم. در اين سوي دنيا و مشكلات مهاجرت و كنار آمدن با روزمره گي ها , ما همديگر را يافته ايم كه هميشه هر جا كه باشيم موجب آرامش و شادي يكديگر هستيم.
ما متفاوت هستيم..بسيار متفاوت..هر 4-5 نفرمان. و بتدريج مي آموزيم كه با تفاوت هاي همديگر كنار بياييم. جمع زنانه كوچكي كه با وجود تفاوت ها و تضادهاي موجود , به هم اعتماد و اعتقاد دارد. و هر چيز كه پيش آيد , به حسن نيت همديگر باور دارد.
مي خواستم اين را باز تكرار كنم..براي همه مان..كه از اينكه شما را پيدا كردم شادم. تو را. ا را. م را و پ را. از اينكه در زندگي ام وجود داريد خوشحالم و اينكه كساني را دارم كه تجربيات و دردها و شادي هايم را با آنها قسمت كنم هميشه به من احساس شادي و خوشبختي داده است.
وقتي به دور و بر نگاه مي كنم , آدمهايي را مي بينم كه بسيار تنها هستند. با همسر و خانواده زندگي مي كنند اما تنها هستند. با شريك و همزيست زندگي مي كنند ولي تنها هستند. در جمعي 40-50 نفره پر جوش و خروشند..ولي وقتي با آنها صحبت مي كنم مي بينم كه براي لحظات تنهايي زندگي شان..آنجا كه تنها رنگهاي سياه وجود دارد هيچ شريكي ندارند و تنها هستند.
و من به ياد شما مي افتم..و مي دانم كه تنها نيستم.
متشكرم كه هستيد. و متشكرم كه دوستان من هستيد.
اين آهنگ هم براي تو..و براي اين جمع كوچك مان
10/22/2003
اینها نکاتی از پرونده افسانه است که من امیدوار بودم روزی بیرون بزند.
ماجرای طلاها..ماجراهای آقای مقدم. فقر و....
در سرزمینی که زن بودن جرم بزرگی است و وقتی زنی فقیر باشی طعمه ای هستی که هر کسی برای دندان زدن به آن خود را آماده می کند.
خودتان بخوانید.
10/21/2003
شنيدین اون لطیفه رو که يکی زنگ می زنه به خونه رفیقش که یه خورده هم عادت های بد بد داشته و به جای اینکه کسی تلفن را برداره ، می افته روی دستگاه پیامگير و می شنوه :
هشتم، ولی خشته ام :)
حالا جریان ماست.
چند روزی است کارم زیاد است، طبق معمول هم مشقام مونده ، خلاصه شرمنده.
در وبلاگ شبح هم این اعضای حزب ، باز کولیگری راه انداختند و عبادی را ول کردند دارند و به نقد اینجانب پرداخته اند.
انگار از کمیته مرکزی براشون دستور آمده که : مارادونا را ول کنید ، غضنفر رو بچسبید :)
**************************
امروز سر کار یه خانمی مراجعه کرده بود ، سوئدی را به زحمت صحبت می کرد. کُرد بود ، پرسيد : ایرانی هستی ؟ گفتم : بله . گفت : شیرین عبادی، می شناسیش ؟ گفتم : بله و از این مطلب خوشحال هستم ، گفت شیرین اسم کُردی است، خبر داری کرد است یا نه ؟ خندیدم و گفتم : انگار کمی هم کُرد باشد. خندید و چندین بچه اش را که دور و برش بالا و پایین می رفتند جمع و جور کرد و رفت. گفته بود که 15 سال است در سوئد است.
همکار سوئدی ام بعد از رفتن آنها پرسید : مگر این خانم عبادی شما کرد است ؟ گفتم چه فرقی می کند ؟ اگر کمی سبزه تر از این بود ، حتما به آن خانم سوماليایی قبلی هم می گفتم که کمی هم سوماليایی است. چه فرقی می کند که از کجا باشد؟ چه دین و مسلکی داشته باشد؟ مهم این است که انسان است و برای آرمانهای انسانی تلاش می کند. اگر زنی مسلمان از جایزه نوبل او خوشحال است، برای من یکی بسیار زيباتر است که او چهره ای به زن مسلمان ببخشد به جای چهره همیشگی زن مسلمان که در غرب نقش می شد ( یک مرد عرب دستار به سر و چهار تا زن بسته بندی شده که به دنبال او و با فاصله راه می روند)همین مسئله در مورد چهره ای که از زن جهان سوم ارائه شده است صدق می کند ( زنی تو سری خور و فرمانبر) چهره ای که توسط او به دنیا عرضه می شود با آنچه دنیا از زن در کشوری مسلمان و جهان سوم در نظر داشت بسيار متفاوت است. چهره زنی که آگاهانه در راه آزادی زنان گام بر می دارد. و براستی که ما از این زنان در جهان سوم چه بسیار داریم.
شيرين عبادی قهرمان نیست، ناجی نیست ، یکی از هزاران زن آگاه ایرانی است که برای احقاق حقوق خود و دیگران تلاش کرده است و می کند.
فرهنگ نادرست هر کس که با ما نیست ، بر ماست. و هرکس که آنچه من می گویم ، نمی گوید ، پس با زبان دشمن صحبت می کند ، را باید روزی کنار گذاشت. راهی شروع شده است، سالهاست . این راه را شیرين عبادی شروع نکرده است ، او تنها يکی از هزاران رهرو این راه است. دریافت این جایزه این راه و رهروان این راه را در انظار جهانی مشخص تر کرده است.
*************************
فکر کردم شما را به یک آهنگ مهمان کنم
به دور از هیاهوی جایزه نوبل. به دور از کولی گری های حزب ، و به دور از تمام غوغای دنیا.
با من بیا...
گلدانی باش، گلزار اگر نه ای
دلبندی باش، دلدار اگر نه ای
سبزینه باش ، با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش، تا بوی تو بگیرم
و این جا...
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بونش ، ولو می شد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های منو می دید.
یه آوازه یه آوازه یه آوازه ، یه آوازه که تو سینه ام شده انبار...
هشتم، ولی خشته ام :)
حالا جریان ماست.
چند روزی است کارم زیاد است، طبق معمول هم مشقام مونده ، خلاصه شرمنده.
در وبلاگ شبح هم این اعضای حزب ، باز کولیگری راه انداختند و عبادی را ول کردند دارند و به نقد اینجانب پرداخته اند.
انگار از کمیته مرکزی براشون دستور آمده که : مارادونا را ول کنید ، غضنفر رو بچسبید :)
**************************
امروز سر کار یه خانمی مراجعه کرده بود ، سوئدی را به زحمت صحبت می کرد. کُرد بود ، پرسيد : ایرانی هستی ؟ گفتم : بله . گفت : شیرین عبادی، می شناسیش ؟ گفتم : بله و از این مطلب خوشحال هستم ، گفت شیرین اسم کُردی است، خبر داری کرد است یا نه ؟ خندیدم و گفتم : انگار کمی هم کُرد باشد. خندید و چندین بچه اش را که دور و برش بالا و پایین می رفتند جمع و جور کرد و رفت. گفته بود که 15 سال است در سوئد است.
همکار سوئدی ام بعد از رفتن آنها پرسید : مگر این خانم عبادی شما کرد است ؟ گفتم چه فرقی می کند ؟ اگر کمی سبزه تر از این بود ، حتما به آن خانم سوماليایی قبلی هم می گفتم که کمی هم سوماليایی است. چه فرقی می کند که از کجا باشد؟ چه دین و مسلکی داشته باشد؟ مهم این است که انسان است و برای آرمانهای انسانی تلاش می کند. اگر زنی مسلمان از جایزه نوبل او خوشحال است، برای من یکی بسیار زيباتر است که او چهره ای به زن مسلمان ببخشد به جای چهره همیشگی زن مسلمان که در غرب نقش می شد ( یک مرد عرب دستار به سر و چهار تا زن بسته بندی شده که به دنبال او و با فاصله راه می روند)همین مسئله در مورد چهره ای که از زن جهان سوم ارائه شده است صدق می کند ( زنی تو سری خور و فرمانبر) چهره ای که توسط او به دنیا عرضه می شود با آنچه دنیا از زن در کشوری مسلمان و جهان سوم در نظر داشت بسيار متفاوت است. چهره زنی که آگاهانه در راه آزادی زنان گام بر می دارد. و براستی که ما از این زنان در جهان سوم چه بسیار داریم.
شيرين عبادی قهرمان نیست، ناجی نیست ، یکی از هزاران زن آگاه ایرانی است که برای احقاق حقوق خود و دیگران تلاش کرده است و می کند.
فرهنگ نادرست هر کس که با ما نیست ، بر ماست. و هرکس که آنچه من می گویم ، نمی گوید ، پس با زبان دشمن صحبت می کند ، را باید روزی کنار گذاشت. راهی شروع شده است، سالهاست . این راه را شیرين عبادی شروع نکرده است ، او تنها يکی از هزاران رهرو این راه است. دریافت این جایزه این راه و رهروان این راه را در انظار جهانی مشخص تر کرده است.
*************************
فکر کردم شما را به یک آهنگ مهمان کنم
به دور از هیاهوی جایزه نوبل. به دور از کولی گری های حزب ، و به دور از تمام غوغای دنیا.
با من بیا...
گلدانی باش، گلزار اگر نه ای
دلبندی باش، دلدار اگر نه ای
سبزینه باش ، با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش، تا بوی تو بگیرم
و این جا...
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بونش ، ولو می شد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های منو می دید.
یه آوازه یه آوازه یه آوازه ، یه آوازه که تو سینه ام شده انبار...
10/19/2003
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی
نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری
نبسته ام
من اما نیمه های شب
ز بامی بر سر بامی
نجسته ام
...
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی ، همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد ِ پست...
جرم این است!
جرم این است!
»قسمتی از شعر بلند کیفر« از احمد شاملو
حتما متوجه بنر کنار صفحه شده اید. امیدوارم این بنر آغاز جنبشی باشد در اینترنت برای طرح درخواست آزادی زندانیان سیاسی. روی بنر که کلیک کنید ، می توانید فرم اعتراضی به حکم احمد باطبی را امضا کنید. وکد های بنر به فارسی و انگلیسی موجود است که می توانید آن را در سایت ها و وبلاگهای خود جای دهید.
پ.ن. یکی از دوستان سوال کرده اند چرا فقط باطبی. خواستم به این سوال جواب بدهم..البته رهگذر ثانی عزیزمان که همه جا او را در کنار داریم نیز جواب درستی داده اند. اما یک مسئله مانده است.
با چند تن از دوستان فکر کردیم این حرکت را شروع کنیم . همه هم با هم به این فکر رسیدیم. رهگذر ثانی. آذر عزیز. شبح.گلکو. آوات. امید . مانی . زیتون. و... دیگر دوستانی که معذرت می خواهم اگر اسمشان را نبرم. تنها فکر من نبود. همه عزیزان همیشه به فکر زندانیان سیاسی بوده اند . اینکه کدهای بنر در وبلاگ من قرار گرفته است به این دلیل است که باید جایی قرار می گرفت و خوب من خارج از کشور هستم .دیگر اینکه بنر در یک کلام آزادی تمام زندانیان سیاسی را خواستار شده است اما پتیشن را برای شخص بخصوصی می بایست نوشت و با بچه ها تصمیم گرفتیم که پتیشن به نام باطبی و حرکت به نام باطبی آغاز شود. عکس باطبی همچنان که موجب جکم اعدام و بعد تخفیف آن به زندان طویل المدت شد ، سمبلی برای بی گناهی تمامی زندانیان سیاسی زمان ما شد. به این دلیل بنر را با عکس باطبی به عنوان سمبل زندانی سیاسی نقش کردیم.
اسم فیلم : شهر خدا
نام اصلی : Cidade de deus
کارگردان :Fernando Meirelles
محصول: برزیل
فیلم با صحنه ای از یک مهمانی و کباب مرغ و موزیک شروع می شود. یکی از مرغ ها فرار می کند و همه به دنبال مرغ و برای دستگیری او خیابانهای شهر خدا را به هم می ریزند. کودکان از هر سو به دنبال مرغ می دوند و وقتی می بینند که مرغ بیچاره از آنها سریعتر می دود از جیب و شلوار هر کدام اسلحه ای بدر می آید و بی دریغ به سمت مرغ شلیک می شود. مرغ باز هم موفق به فرار می شود و در خیابانی بزرگ وسط خیابان می ایستد. جمعیتی که مرغ را تعقیب می کرد تا به دندان مسلح به وسط خیابان میریزد و پسر جوان عکاسی در مقابل آنها و بین آنها و پلیس قرار می گیرد.و فیلم با بیان خاطرات پسر جوان صحنه ای دیگر به خود می گیرد..
شهر خدا یکی از شهرک های خارج از محدوده در کناره ریودوژانیرو است. مخروبه ای که هرگز در کارت پستال های زیبایی که از شهر به دستتان می رسد مشاهده نمی شود. جایی که خدا هرگز پایش را نمی گذارد. در این شهر خشونت یکی از روزمرگی های ساده کودکان است. زندگی خشن کودکان آنان را به دزدی و پادویی گانگسترها می کشاند و برای اثبات مرد بودن خود هم سالان خود را به قتل می رسانند. کسانی که از این بازی همه گانی کناره گیری می کنند نیز ناخوداگاه به میان کشیده می شوند و اقامتشان در شهرک مجبورشان می کند که جبهه بگیرند.
در تمام مدت فیلم به خودت می گویی که این تنها یک فیلم است، هیچ کودکی این زندگی را تجربه نمی کند. هیچ کودکی در این دنیا نمی یابی که در جایگاهی قرار بگیرد که مجبور باشد برای دعوایی که به راه انداخته است و شکلاتی که دزدیده است ، انتخاب کند که گلوله ای در دستش بزنند یا پایش..وقتی کودک 6ـ 7 ساله را می بینی که با گریه دستش را بالا می آورد و آن را به عنوان انتخاب خود نشان می دهد و مرد باز گلوله را در پای او می نشاند اشکهایت را پاک می کنی و می گویی صحت ندارد. وقتی کودک دیگری برای اینکه مردی خود را اثبات کند مجبور است او و دوست دیگرش را نشانه بگیرد و انتخاب کند که کدام یک از آنها حق دارند زنده بمانند و ماشه را می چکاند به خودت می گویی صحت ندارد. و تمام فیلم به خودت می گویی صحت ندارد و هیچ جای این دنیا قرار نیست کودکان اینگونه زندگی کنند و مردان یکدیگر را بدرند و زنان بگریند.
و در انتهای فیلم جمله ای خواب آشفته تو را آشفته تر می کند و به تو می گوید بیدار شو...این فیلم بر اساس ماجرای واقعی در شهرک واقعی خدا ساخته شده..شهرکی که نه خدا و نه شیطان پای به آن نمی گذارند.
فیلم شهرک خدا برای کسانی که تحمل خشونت را ندارند توصیه نمی شود. صحنه های وحشیانه فیلم نفس را در سینه ات حبس می کند. و تو می دانی که در جایی از این دنیا، کودکان خیابان ، زندگی این چنینی را تجربه می کنند. انتخابی بین گلوله ای در دست های کوچکت یا پاهای لرزانت..این است زندگی.

