زنانه ها

فروغ:" گفتم که بانگ هستی خود باشم, اما دريغ و درد که زن بودم..."

4/17/2004

حتما تا به حال متوجه شده اید که یکی از علائق و تفریحات من در زندگی فیلم است.
(چند وقت پیش به یکی از بچه ها گفتم : خوب ما که تفریح دیگری نداریم ، گفت : خبه خبه ، این قیافه رو به خودت نگیر ، " ما که تفریح دیگه ای نداریم " نه خیر ، جز مطالعه و موسیقی و فیلم و تاتر و رقص و سفرو ورزش و نقاشی و کنسرت و ...تفریح دیگه ای نداری ، اروا خودت ، خیلی هم داری لردی زندگی می کنی ، اصلا هم دلم برات نمی سوزه ، حالا مثلا بقیه چی کار می کنن که تو نمی کنی ؟ دیدم نه بابا خیلی هم راست می گه ، واسه همین دیگه هیچی نگفتم)

خلاصه ، از اول
یکی از گیر های من هم این است که حتما فیلمهای بزرگ و مطرح را بروم و در سینما ببینم. منظورم از فیلمهای بزرگ و مطرح مسلما فیلمهایی مثل تایتانیک و افسانه حلقه و ماتریکس ( اونو تو ویدئو می بینم همیشه ؛ کلی باحاله ) نیست . خلاصه در مورد فیلم مصائب مسیح The Passion Of the Christ از مل گیبسون ماندم بر سر دو راهی .
بالاخره تصمیمم را گرفتم.
من برای دیدن این فیلم هیچ علاقه ای در خودم حس نمی کنم.
نقد هایی که در مورد فیلم خوانده ام، صحنه هایی که از آن دیده ام ، برایم هر علاقه ای را به دیدن این فیلم از بین برده است. آخر چه فایده دارد که بروی پول بدهی و دو ساعت و خورده ای در روی یک صندلی بنشینی و شاهد پلیدی و خشونت انسانها و زجر کشیدن یک انسان آنهم با جزئیات بشوی ؟
فیلم مصائب مسیح ساعت های آخر زندگی مسیح را نشان می دهد ، با جزئیات ، نامردمی های مردم، خباثت و پلیدی ، بخل و کینه ها و اینکه انسانها تا به چه حد می توانند مرزهای اجتماعی و انسانی را در زجر دادن یک انسان و یا یک گروه از انسانهای دیگرکه همچون آنان نیستند بشکنند . اما این فیلم تحلیلی نیست، این فیلم فکری را تقویت نمی کند و فقط احساسات را بر می انگیزد. با خون و زخم و درد و شکنجه و سادیسم و دیگر آزاری. دیدن این ها چه چیزی به اطلاعات من اضافه می کند ؟ بارها شاهد اینگونه برخوردها ، کم یا بیش ، در ابعادی دیگر ، در زندگی اجتماعی و یا در همین محیط مجازی بوده ایم . باز دیدن این مسائل بدون اینکه تفکری را بیانگیزد چه فایده ای دارد ؟
این فیلم با مخارجی که مصرفش شده است و در آمدی که داشته است به نظرمن ابدا قصد( و یا توان ) بررسی علمی مسئله شکنجه و دیگر آزاری را ندارد و صرفا به تحریک و بر انگیختن احساسات منفی یا مثبت در مورد پدیده ای بسنده می کند.
دیدن این فیلم را برای خودم بسیار غیر ضروری دیدم. به خصوص که آخر فیلم را هم به خوبی می دانم.

راستی ، دوستان مقیم استکهلم و حوالی ، فیلم دیوانه ای که از قفس پرید با شرکت عزت اله انتظامی ، در هفته اول ماه مه در سینما پارک در استکهلم نمایش عمومی دارد. این فیلم را از دست ندهیم.
امشب ، شنبه 17 آپریل ، در شبکه دوم تلویزیون سراسری سوئدهم دو فیلم در رابطه با ایران نمایش داده می شود.
اولی فیلمی مستند در رابطه با فیلمسازان زن در ایران است که در ساعت 9 و 40 دقیقه پخش می شود و دومی فیلم روزی که زن شدم از مرضیه مشکینی که درست بعد از فیلم مستند نمایش داده میشود.

4/16/2004

و گذری در گلستان ترانه ها ی ایرانی

کوه رو می زارم رو دوشم ، داریوش
ـ چشم ماه رو در می یارم .
(ـ (هوم ...چه جوری ؟
ـ یه نوردبوم می آرم .
(خوب ؟ حالا روشن شد؟ مشکلت فقط همین بود ؟ یعنی فقط اینجاشو نفهمیده بودی ؟ باقیش روشن بود ؟)

خانم گل ، ابی
خانم گل آی خانم گل ، برام سخته تحمل ، بیا به اینور پل .
(آخه عوضی..اینقدر هی می گی برات تحمل سخته ، بعد همتش رو نداری پاشی خودت بری اونور پل ؟ )

زن ، شهره
زنی که در مثال همتای ماهم ، چرا خود بی کس و بی تکیه گاهم
( الهی مادرت برات بمیره ننه )
وقتی خدا زن آفرید ، از برگ گل تن آفرید ،
( یعنی ؟ )

هیشکی مثل ایرونی نمی شه ، قمیشی
هیشکی مثل ایرونی نمی شه ، هیشکی مثل ایرونی نمی شه
(واله پلیس سوئد هم همینو می گه ، همش هم لعنت می کنه ایرونی رو که هروئین دود کردن رو به سوئد آورد)
روزگارمون پاییز می شه ، اما هیچوقت زمستون نمی شه
( کجاشو دیدی ، می گن ن...اشی شب درازه )

فرامرز آصف .
( هوم..از چیش بگم ؟ این همون بود که فوتبال بازی می کرد ؟ بعد چی شد که دیگه بازی نکرد ؟)

هوار هوار ، فتانه
هوار هوار بردن ، دار و ندار ما رو ،
( اوخ جون )
من به یاد عشق تو ، جاودانه می خوانم
( این یکی رو جون من بی خیال شو)

خواب ، هلن
دیروز هم گذشت و پریروز هم گذشت ، دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت
( حالا لابد منتظری ببینی من چی می گم ؟ ها ؟)

قسم به تو ،لیلا فروهر
قسم به تو که عشق من یه عشق بی زبونه
( یعنی عشق بقیه زبون داره ؟ یا زبون درازه ؟)
بکش به زنجیرم ، که بی تو می میرم ، اسیر تقدیرم ، فنا پذیرم ، همیشه غمگینم ، غم تو تسکینم ، بیا به بالینم ، نزار بمیرم
( تو به این می گی زندگی ؟ مرگ به این زندگی سگی شرف داره )

دارم میام ، نوش آفرین
تموم کوچه رو چراغونی کن ، به جای من هزار تا قربونی کن
(می خوام نیای، با این ارد دادن هات ، انگار نوبرشو آورده )

هوم ....کی بود می گفت چرا پاپ ایرانی گوش نمی دی ؟
شهلا با یک دنیا شادی خبر کشف داروی موثری برای معالجه بیماری اش را در وبلاگش نوشته است. شهلا جان، حقیقتا در شادی ات ما را هم شریک بدان

فلوانسی وبلاگی است که جدیدا کشفش کردم. یعنی خودش با پای خودش آمد اینجا و از من خواست بهش لینک بدهم، رفتم و بعد از خواندن وبلاگش احساس کردم که وبلاگستان بدون فلوانسی چیزی کم داشت. خوش آمدی عزیز.
رفته بودم وبلاگ نوشي . از نوشته آخرش كلي خنديدم. ديدم نشستم سر كار و دارم مثل خل و چل ها مي خندم , براي همين زنگ زدم به دوستم و گفتم ببين نوشي چي نوشته و برايش خواندم. او هم كلي خنديد. بعد برايم اين جريان را تعريف كرد:
يك روز خواهرم و بچه هايش آمده بودند خانه ما مهماني . مادرم رفته بود مثل هميشه در آشپزخانه كه براي آنها تدارك غذا ببيند . دختر خواهرم بعد از مدتي كه ديد از مادرم خبري نشد دويد رفت توي آشپز خانه و گفت : ماماني , ماماني ...الهي تو بميري از دست ما راحت بشي. از بس كه ما تو را زحمتت مي ديم . بيا با ما كمي بازي كن.
_____________________________________

به حق چيزهاي نشنيده : دين باوران لائيك , خدا باوران لائيك , حيف كه دمكراتم :) وگرنه همان ديشب يه چيزي بهش مي گفتم ها ...
اما همش يه طرف..اين لائيسيته شون منو كوشته .
__________________________________
ديشب دوست ٍ دخترم از يوتبوري آمد خانه ما. من اين پسر را خيلي دوستش دارم. گي است و خيلي بامزه و ناز هم هست. همه اش هم از آرايش من و طرز لباس پوشيدنم ايراد مي گيرد كه اين كه پوشيدي اصلا به اون نمي ياد و اين رنگ را براي ماتيكت انتخاب كني بيشتر به پوستت مي ياد و اينا . من واقعا خيلي دوستش دارم. اما مثل زلزله مي مونه . مياد خونه ما , دو روز مي مونه , زندگي رو زير و رو مي كنه و ميره . وقتي رفت همه حوله ها را بايد بريزم بشورم . چون پدرسوخته با خودش اينقدر لباس مي ياره كه هميشه مي گه جا براي حوله نموند :)
ديشب كه از در اومدن پاي كامپيوتر بودم و جلسه اي داشتيم. با وجود اينكه هنوز كمي كلاستر فوبيا دارم ( وحشت از محيط هاي در بسته كوچك ) در اتاقم را بستم و كله ام را از اتاق آوردم بيرون و به دخترم و مارتين به سوئدي گفتم كه من اينجا جلسه دارم. بعدا مي يام پيشتون. مارتين كه داشت با ديدن من داد و بيداد ( مثلا به جاي سلام عليك :) مي كرد صداشو آورد پايين و گفت: ببخشيد. بعد پرسيد :چند نفرين . گفتم : زياد نيستيم. يه 15 نفري مي شيم .
گفت : اوي اوي..اوكي.
در اتاق را بستم .
بعد از مدتي ديدم در مي زنند. مارتين بود. كله اش را كرد تو و گفت : فقط مي خواستم ببينم چه جوري تو اين اتاق فسقلي تو 15 نفر جا مي شن؟
گفتم : بابا جلسه آن لاين است. اين همه آدم كه اينجا نيستند. از سوئد فقط منم . بقيه در كشورهاي ديگر هستند.
گفت : جل الخالق ...مگر از كامپيوتر و اينترنت بجز دوست پسر پيدا كردن استفاده ديگري هم مي شه كرد ؟
يكي زدم پس كله اش و گفتم : من استفاده هاي ديگرش را بلدم. اما اين يكي را يادم بنداز بعدا ازت ياد بگيرم :) حالا برو بيرون جلسه جدي است .
بدو بدو رفت بيرون . صدايش مي آمد: مامانت همچنان داره سعي مي كنه دنيا رو عوض كنه .
زير لبي گفتم : يا شايد هم , همچنان سعي مي كنه دنيا اونو عوض نكنه .
_______________________________________

دیشب یه مسئله بامزه هم اتفاق افتاد ، رفته بودم برای یکی از دوستانم هدیه بخرم ( که یک چیز جالب هم برایش پیدا کردم ، چیزی مثل خودش ، که در دنیا مثل خودش تک باشد ) ، که یکی از عزیزان از پاریس زنگ زد :
ـ کجایی؟ خونه زنگ زدم نبودی که
ـ خوب برای اینکه خونه نیستم دیگه ، برای خرید یک هدیه آمده ام مرکز شهر.
ـ پس جلسه امشب چی ؟
ـ جلسه که ساعت 8 شب است عزیزم. الان ساعت ربع به هفت است.
ـ خوب آره ، اما قراره تو مسئول اتاق باشی
ـ خوب چه فرقی می کنه ؟
ـ خوب باید اتاق رو زودتر باز کنی دیگه
ـ زودتر ؟ یعنی یه ساعت زودتر ؟ چرا ؟
ـ خوب که ترتیب مسائل رو بدی دیگه .
ـ آها ، منظورت اینه که اتاق رو آب و جارو کنم و صندلی ها را بچینم ؟ یا باید پرده های نو هم بدوزم برای اتاق ؟
ـ مهشید.....لوس نشو دیگه
ـ آخه عزیزِ من ، جان ِ من ، خوب یه پنج دقیقه قبلش اتاق را باز کنیم کافیه دیگه ، اتاق مجازی دیجیتال که دیگه مرتب کردن نداره. این هم که مثل سمینار زنان نیست که خیلی مدعوین زیاد باشند و سخنران داشته باشه و کلی ادمین داشته باشیم و هماهنگی لازم داشته باشه و سخنرانها به چک کردن صدا احتیاج داشته باشند.یک جلسه آن لاین است. نگران نباش عزیزم..من سر ربع به هشت خانه هستم. حالا برو ، فکر پول تلفن هم باش، اولا که خارجه، دوما که موبایله .

4/14/2004

فکر کردم چند تا از عکس های سفر را برایتان اینجا بگذارم. سفر دوری نبود. با ماشین یکی از بچه ها رفتیم تا گوتنبرگ، شهری در جنوب سوئد و برگشتیم. عکسها در راه و در خود یوتبوری گرفته شده است. توضیح زیادی لازم ندارند.

خر ما از کره گی دم نداشت. ( دقیقا نمی دانم این ضرب المثل به اینجا می خوره یا نه ، اما یاد گرفتم باید یه جایی به کار ببرم دیگه ) خلاصه که هر چی نشستیم این شرامیشن کارش درست بشه، نشد که نشد، هاله به دادم رسید و عکس ها را با تمام تشکیلات گذاشت تو این صفحه .
حالا می تونید با خیال راحت برید اینجا و ببینید چه عکسهای نابی شده اند. هاله جان باز یکی طلبت ( چوب خط من البته مدتهاست پر شده ها ، ولی هاله به روی خودش نمی یاره )

4/13/2004



تقاضا از دوستان مقیم آمریکا
کبری رحمانپور باز به چوبه دار نزدیک می شود. همسر کبری قبلا با نام علیرضا نیاکانی معرفی شده بود و اکنون نام علیرضا نیاکی را از او می شنویم. این مرد تقاضای قصاص کبری را کرده است. قبلا هم خواهر او تقاضای بخشش کبری را رد کرده بود . تنها راه باقی مانده دو فرزند دیگر مقتول است که در آمریکا زندگی می کنند . تلاشهایی که در جهت یافتن نام یا آدرسی از این دو فرزند او به عمل آمده است تا کنون بدون نتیجه مانده است. آیا کسی هست که بتواند از طریق شرکت تلفن در آمریکا این نام خوانوادگی را چک کند ؟ به نام خانوادگی نیاکی یا نیاکانی ، بلکه بتوانیم با تماس با ایشان درخواست بخشش کبری را عملی کنیم.
متاسفانه از اینکه ایشان در کدام ایالات آمریکا زندگی می کنند نیز بی خبریم.
من فکر دیگری به نظرم نمی رسد . اگر کسی فکر دیگری هم دارد بگوید.
( البته اگر انقلاب کنیم و رژیم را عوض کنیم و این قوانین ددمنشانه را دگرگون کنیم خیلی خوب است. و باور کنید که من هم می دانم که اگر کبری پای چوبه دار ایستاده است تنها و تنها به دلیل قوانین غیر انسانی ج.ا و نیز به دلیل وجود چنین حکومت و دولتی است و در صورت جایگزینی این رژیم با رژیمی که قوانین انسانی و حقوق بشر را رعایت کند حد اقل این سری مشکلات را نخواهیم داشت . اما این برنامه ای طولانی مدت است و فکر می کنم این برنامه به عمر کبری کفاف ندهد ، پس اگر نظری در مورد کمک به نجات جان کبری دارید به هفکری شما واقعا نیاز داریم ، اگر نه ، شعار دادن در جایی که کسی پای چوبه دار ایستاده است درد خاصی از او درمان نخواهد کرد)

پ.ن : نگویید چرا از سفر چیزی نمی نویسم. باور کنید می خواستم بنویسم . اما شاید وقتی دیگر ، وقتی که دختری ، درست همسن دختر من ، تنها به دلیل اینکه در جایی غلط و خانواده ای غلط و تحت تاثیر مناسباتی غلط متولد شده است و رشد کرده است و نیز با قوانین بسیار غیر انسانی محاکمه و مجازات می شود ، پای چوبه دار نایستاده باشد. امروز دستان کبری از همه ما کمک می طلبد . هر کسی از هر طریقی که می تواند ، به ادامه حیات این دختر 23 ساله کمک کنیم.

4/12/2004