زنانه ها

فروغ:" گفتم که بانگ هستی خود باشم, اما دريغ و درد که زن بودم..."

8/23/2003

باز بعد از ظهر شنبه شد و قیافه و مادر مرده مايکل جکسون روی صفحه تلویزیون افتاد. اين موجود مرا به شدت عصبانی می کند. هر انسانی که تا به اين حد ترحم گدایی کند مرا به شدت عصبانی می کند. با آن همه دم زدن از کودکان حتی یک حرکت خیریه برای کودکان انجام نداده است و یک قدم مفید در زندگی اش برای کسی برنداشته است و همه اش دادش بلند است که آی........................ بياييد و برای من دل بسوزانيد. با آنهمه پولی او صرف تعويض مدل دماغش از کوفته ای به خوکی کرده است می شد زندگی صدها کودک قحطی زده و بسیاری از جنگل های طبيعی را از مرگ نجات داد.
نمی دانم از کی تا به حال دوست داشتن کودکان به ادای کودکان را در آوردن و با بچه های 10 /12 ساله دوست شدن و پيژاما پارتی ترتيب دادن محدود شده است. مشاوران تبليغاتی و شبکه های تلويزيونی هم که سنگ تمام می گذارند تا از او مسيحای مظلوم و حامی کودکان بسازند. به راستی که در غرب همه چيز را به راحتی می توان خريد ، و راحت تر از همه چيز افکار عمومی .

در مورد کتاب سهم من بحثهای بسیار جذابی در قسمت پيام گير متن در جریان بوده و هست. چون من به عنوان منتقد ادبی هيچ استعدادی ندارم و از این رو ادعایی هم ندارم از چند تن از دست به قلم های نازنينمان خواستم تا نظر خود را در مورد کتاب بیان کنند که منيرو روانی پور به درخواست من جواب مثبت داد. دیدگاه منیرو بسیار جالب است و من خواندن نظر او را به شما توصیه می کنم.
کليک کنيد لطفا


پيانيست فيلمی است از رومان پولانسکی محصول سال 2003 که در رقابت اسکار امسال 3 تا اسکار را به خود اختصاص داد.
پيانيست ، ماجرای زندگی و زنده ماندن کامپوزيتور و پيانيست مشهور لهستانی، ولاديسلاو اشپيلمن در سالهای جنگ جهانی دوم در لهستان است. ولاديسلاو جوان که نوازنده پيانو در راديو ورشاور است بعد از هجوم نازی ها به ورشاور مجبور به ترک خانه و زندگی در گتو و پشت ديوارهای بلندی که يهودی ها را از مردم غير يهود جدا کرده است می شود. در حمل و نقل یهوديان به سمت اردوگاه های کار ، او که به همراه خانواده اش قصد سوار شدن به قطاری را داشت توسط يکی از افراد خودفروخته از صف جدا شده ونجات پيدا می کند. اين آغاز مبارزه ولاديسلاو برای زنده ماندن است. زندگی در گتو، در پشت ديوارهای بلند ، در پشت سيم های خاردار. از دست دادن تمام اعضا خانواده ، شاهد زندگی دهشتناک و رفتار حيوانی انسانها بودن، همجون حيوانی برای سير کردن شکم به دنبال تکه ای نان گشتن،تحقير شدن، غارت شدن و تن به غارت کردن ندادن ، و تنها هنر زنده ماندن را آموختن. اين زندگی ولاديسلاو اشپلمن ( اشپلمن به زبان آلمانی معنی نوازنده را می دهد ) است که قهرمان نبود ، سلاح به دست نگرفت و به کسی شليک نکرد. تنها ياد گرفت که زنده بماند.
فيلم صحنه های بيرحمانه ای دارد که هر لحظه تو را در صندلی ات نکان می دهد.
زندگی ولادیساو در طول سالهای جنگ در ورشاور ، زندگی انسانی است که شاهد است، شاهدتعدادی از بی رحمانه ترين و فجيع ترين تجربه هايی که هيچ رنگی از انسانيت ندارند.
من در فکرم که چگونه می توان با تجربه چنين مشاهداتی به زندگی ادامه داد. چه نيرويی از حيات و نياز به زندگی انسان را به تحمل و پشت سر گذاشتن چنين تجربياتی ، ناچار می کند. نيازی که هيچ علمی به تنهايی نمی تواند پاسخگوي منطق آن شود.
فيلمهای مربوط به جنگ جهانی دوم بسيار ديده ايم. در مورد کشتار ها و جنايات، اردوگاه های مرگ و قهرمانی ها. فيلم پيانيست اما قهرمان ترين انسان ها را برجسته می کند. انسانی را که هنر زنده ماندن در پست ترين شرايط و غير انسانی ترين شرايط را ياد گرفته است. ميل به زندگی چنان در او می جوشد که مرگ را پس می زند.

عکسی از خود اشپيلمن تولد 1911 ، مرگ سال 2000
سايتی مربوط به بيوگرافی اشپيلمن
سايت مربوط به فيلم و تعدادی از عکس ها

8/21/2003

كسي مي داند چاره اين ويروس جديد چيست؟ من دائما در ميل آدرسم خبر بازگشت ميل هايي را مي گيرم كه هرگز نفرستاده ام. اين ميل ها محتوي فايلي هستند با پسوند پيف. يعني پي آي اف. هيچ كدام از اسكانر ها رويش كار نمي كند و حتي هات ميل هم آن را به عنوان يك ويروس شناسايي نمي كند. چه كار مي شود كرد؟ كسي هست كه بداند؟
در ضمن. اگر از من ميلي برايتان آمد كه حاوي فايل بود. من بي تقصيرم. باز نكنيد بعد بياييد به من فحش بديد ها...
******************
حالا كه تا اينجا آمديد بياييد به يك روزه امام حسين به زبان انگليسي گوش كنيد. من كه كلي خنديدم. نمي دانم كسي هست كه گريه اش بگيرد يا نه . كليك كنيد

8/19/2003

گذاشتمش زمين. يک نفس خواندم و گذاشتم زمين و اکنون ، بغضی است در گلو که راه نفس را گرفته است و بر صفحات مونيتور نقش می بندد، می دانم که نوشته طولانی است. صبوری کنيد با من

سهم من
نوشته : پرينوش صنيعی
انتشارات روزبهان، چاپ اول بهار 81، چاپ سوم بهار 82
تعداد صفحات 525
کتاب با اين جملات آغاز می شود :
هميشه از کارهای پروانه تعجب می کردم. اصلا به فکر آبروی آقا جونش نبود. توی خيابون بلند حرف می زد، به ويترين مغازه ها نگاه می کرد، گاهی می ايستاد و يک چيزهايی را به من نشون می داد. هر چی می گفتم زشته ، بيا بريم، محل نمی ذاشت....
معصومه ، راوی داستان ، دختری جوان است که همراه با خانواده اش ، پدر و مادر و سه برادر و خواهرش در شهر قم زندگی می کرده است. خانواده او بسيار مذهبی ـ سنتی است و بعد از سبک سنگين کردن های بسيار زياد و قول و قول و قرار ها و تهديد های لازم به معصومه به تهران اسباب کشی می کنند. زمان حدود اواخر دهه 40 شمسی است و معصومه که بر خلاف برادرهايش درسخوان و در امور مدرسه کوشا است با اصرار زياد اجازه می گيرد که به تحصيل خود ادامه دهد. خانواده که تحصيل دختر را بی فايده می داند او را مناسب ياد گيری خياطی و يا چيزی که در خانه شوهر بدرد بخورد می داند اما معصومه هر بار با التماس و افتادن به پای پدر، هر سال با نمره های خوب به کلاس بالاتر می رود. پدر حتی در مقابل برادرهای غيرتی می ايستد و او را بعد از سيکل به دبيرستان می فرستد و معصومه حق شناسانه درس می خواند و در مدرسه موفق است. دوستی او با پروانه که دختری تهرانی و از خانواده ای اصيل ولی غير متعصب است ، کم کم معصومه را با دنيایی ديگر آشنا می کند. در راه خانه به مدرسه معصومه عاشق می شود و اين عشق بر ملا می شود و منجر به کتک خوردن معصومه و ممنوعيت او از تحصيل می شود. سعيد ، جوان دانشجویی که عاشق معصومه شده بود به دست برادر عرق خور معصوم چاقو می خورد و از تهران متواری می گردد. خانواده تصميم می گيرد که معصوم را به سرعت شوهر دهد تا ننگ عاشق شدن معصوم بيش از اين دامن خانواده را لکه دار نکند. پروين خانم ، زنی که به قول افراد محله " پالانش هم کج است " و با احمد ، برادر عرق خور معصومه سر و سری دارد از ازدواج معصومه با دوست احمد که مرد عياش و کريه ای است جلوگيری می کند و خانواده ای را به عنوان خواستگار به خانه معصومه می فرستد. معصومه در عرض يک هفته به زور به خانه شوهری فرستاده می شود که حتی يک بار هم او را نديده است.
حميد ، شوهر معصومه ، مردی است تقريبا سی ساله ،تحصيل کرده ، چپ و فعال سياسی و به خواست مادرش، که از دست فعاليت های سياسی او عاصی است و فکر می کند زن گرفتن او موجب می شود که از فعاليت دست بردارد و سر خانه و زندگی بماند ، نيز آنسوی ديگر اين ازدواج تحميلی است و به معصومه می گويد که آزاد است که درس بخواند و هر آنچه دوست دارد بکند. قراردادی نانوشته بين حميد و معصومه شکل مي گيرد. معصومه از کتک ها و لعن و نفرين های اعضاء خانواده مصون می ماند و امکان تحصيل و مطالعه می يابد. و حميد هم آزادانه به فعاليت سياسی می پردازد. پروانه به دليل آبرو ريزی های برادران معصومه ، همراه خانواده از محل می رود. و معصومه ارتباطش را با او که تنها دوستش است از دست می دهد.
معصومه شروع به درس خواندن می کند. هيچ سوالی از حميد نمی کند و در مهمانی که برای آشنايی با دوستان سازمانی حميد که چپ هستند ترتيب می دهد به دليل پوشش و رفتارو سادگی و باور های مذهبی اش مورد تحقير قرار می گيرد. معصومه زندگی مستقل ولی بسيار تنهايی دارد. بچه دار می شود و در بدنيا آمدن بچه حميد حتی حضور ندارد. بار زندگی بر دوش معصوم است و حميد تنها مخارج را تامين می کند. وقتی که معصومه برای بار دوم حامله می شود ، حميد به او پرخاش می کند و او را عامی و ماشين جوجه کشی می نامد. و به او می گويد که هيچ تعهدی ندارد. مادر و خانواده حميد اميدوارند که وجود زن و بچه ها حميد را از زندگی سياسی باز دارد. بعد از چند عمليات مسلح حميد دستگير می شود. و معصومه که مايل به دراز کردن دست در مقابل خانواده شوهر نيست کاری می يابد. پروين خانم، زنی که " پالانش کج " است تنها مونس معصوم است و او با کمک گرفتن از پروين خانم در نگهداری بچه ها ، سعی می کند گليم خود و فرزندان را از آب بکشد. در محيط کار تعداد محدودی از زندانی بودن حميد خبر دارند و به او به عنوان همسر زندانی سياسی احترام می گذارند. خانواده معصوم، برادرانش ، دامادشان را ملعون می دانند و مسحق اعدام. و معصوم به دلیل برخوردهای تحقير آميزشان رابطه اش را با برادرانش به کلی قطع می کند. در اين ميان پدر معصومه حامی اوست و به او سر می زند و کمک می کند.
با گذشت زمان ، بچه ها بزرگ می شوند و با رسيدن سالهای انقلاب حميد از زندان آزاد شده و به خانه باز می گردد. معصوم که با وجود دو بچه وارد دانشگاه شده است و کار هم می کند زنی قوی است که بايد بار نا بسامانی های روحی همسر را هم به دوش بکشد. حميد به تدريج حالش بهتر می شود و معصوم برای اولين بار در زندگی اش از لذت داشتن همراه در زندگی ، و پدری بالای سر بچه ها برخوردار می شود. برادران معصوم مذهبيون مزوری هستند که نان را به نرخ روز می خورند. و در جريان انقلاب به کميته ها و سپاه می پيوندند.
معصوم دخترش را به دنيا می آورد و حميد باز به دنبال فعاليت های سياسی اش خانواده را به حال خود می گذارد. حميد دستگير و به سرعت اعدام می شود.و با شنيدن خبر اعدام حميد پدر او نيز سکته می کند. پدر خود معصوم هم مدتها پيش مرده بود و معصوم می ماند و سه بچه ، به دليل اينکه همسر اعدامی است از کار بيکار می شود و با خياطی و ويراستاری در خانه زندگی بچه ها را تامين می کند.سيامک پسر بزرگش توسط برادرش، دایی سيامک ، لو می رود و دستگير می شود، بعد از مدتها سرگردانی و آزاد شدنش از زندان ، معصوم او را به خارج می فرستد. معصوم با فاصله چند واحد از فارغ التحصيلی از دانشگاه اخراج می شود و مسعود نيز به خاطر اعدام پدر و زندانی بودن برادر از ادامه تحصيل محروم می شود. به سربازی می رود و در جنگ مفقود الاثر می شود و.....
زندگی معصوم زندگی مملو از حوادث است. حوادثی واقعی که برای ما غريب نيست وهمه يا تعدادی از آنان در زندگی هر کدام ما به وقوع پيوسته است.
تنهايی معصوم ،تنهايی زنی است که يک تنه در مقابل دنيايی غارتگر ايستاده است،زنی که تنها همواره به خاطر باور های مردان زندگيش تحت فشار قرار می گيرد و هر لحظه بهای گناه بزرگش "زن بودن" را می پردازد.
با همه آنچه پيش آمده معصوم زنی قوی و مصمم است. انسان دوست است و با ديدی نسبتا باز و بدون وابستگی به غوغا های جامعه به پيرامون خود می نگرد ، جایی به سيامک که الان ديگر بزرگ شده و صاحب فرزند است و از او می خواهد که به خاطر احترام به خاطره پدر که مردی بزرگ بود از ازدواج مجدد صرف نظر کند می گويد :
....عزيزم چشماتو باز کن ، مردم عاشق قهرمان پروری هستند ، يک نفر را بزرگ می کنند تا بتونن پشتش قايم بشن ، حرفاشونو اون بزنه و اگر خطری هم هست اون سپر بلا بشه و مجازات ها رو تحمل کنه ، تا خودشون فرصت فرار داشته باشن. با پدرتم همين کار را کردند ، انداختنش جلو..براش سينه زدن..وقتی به زندان افتاد همه فرار کردند. وقتی کشته شد همه ارتباطشون رو با اون انکار کردند..
...نه پسرم تو به قهرمان نياز نداری. ..نه لازمه قهرمان بشی و نه پيرو قهرمان باشی ، روی پای خودت بايست و به افکار و شعور و مطالعات خودت تکيه کن، هر راهی رو که به نظرت درست رسيد انتخاب کن و به محض اينکه ديدی داره خطا می ره رای خودتو ازش پس بگير....

بعد از بزرگ شدن بچه ها وسر و سامان گرفتن آنها معصوم دوباره سعيد را می يابد. سعيد هم تنهاست و عشق ديرين در دل هردو زنده است. ولی امروز بچه ها هستند که مخالف ازدواج معصوم و سعيد هستند.اگر روزی معصومه دختر جوانی بود و پدر و برادران متعصب او به خاطر از دست دادن آبرو با ازدواج او مخالفت می کردند امروز اين بچه های معصومه هستند که آبروی خود را در خطر می بينند. با ازدواج مادر آبروی مسعود جلوی خانواده همسر و محل کارش خواهد رفت. آبروی شيرين در مقابل خانواده خواستگارش بر باد می رود. و آبروی سيامک در مقابل دوستان و پيروان پدر.
معصوم می گويد :
سهم من از زندگی چی بود ؟ آيا کلا سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ يا جزئی بودم از سهم مردان زندگيم که برای باور ها ، ايده آلها يا هدفهاشون ، هر کدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند، برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من بايد قربانی می شدم . بهای خواستها و ايده آلهای شوهرم ، قهرمان بازيها و وظايف ميهنی پسرانم را من پرداختم، اصلا من کی بودم ؟ همسر يک خرابکار؟ يک خائن وطن فروش ؟ مادر يک منافق؟ زن يک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟ يا مادر فداکار و از جان گذشته يک رزمنده ؟ چند بار منو در زندگی به اوج بردند و بعد با سر به زمين زدند در صورتی که هيچ کدام حق من نبود. من رو نه به دليل شايستگيها و تواناييهای خودم بالا بردند و نه سقوط هايم محصول اشتباهات خودم بود. انگار من وجود نداشتم. کی برای خودم زندگی کردم ؟ کی برای خودم کار کردم ؟ کی حق انتخاب و تصميم گيری داشتم؟ کی از من پرسيدند تو چی می خواهی؟
نويسنده اشاره بسيار دقيقی به نقش گذشت زمان در زندگی زن و سن و سال او دارد. در روزگار ميان سالی معصومه بارها تحت تهاجم لفظی از طرف فرزندانش قرار می گيرد. پروانه دوست نزديکش که روزی از طرف پدر و برادران معصومه جلف و سر به هوا خوانده می شد امروز از طرف فرزندان معصوم به جلف بودن و داشتن رفتاری نا مناسب با سن و سالش متهم می شود.
معصوم در زمان يافتن مجدد سعيد 53 ساله است. اما در هر برخوردی سن و سالش به رخ او کشيده می شود. اينکه او مسن است و ديگر از او گذشته است و می بايد به فکر آخرت خودش باشد و با هوا و هوس، آن دنيای خودش را خراب نکند. به قول خودش : "يه دفه بگين يه قبر بخر و توش بخواب ديگه !!
نويسنده در اينجا اشاره زيبایی به زن و سن او دارد و می گويد :
نوع برخورد اينها با مسائله سن و سال من و طرز فکرشان در مورد زنان در اين سن ، باعث شد بفهم که چرا زنان دوست ندارند سن واقعيشان را فاش کنند. و آن را مانند يک راز سر به مهر پيش خود حفظ می کنند.

کتاب در 525 صفحه با نثری بسيار روان و ساده زندگی زنی را در همچون پرده متحرک سينما از جلو چشمان تو می گذراند. نثر روايتی کتاب بسيار سهل است و ماجراهای کتاب که بسيار واقعی و نزديک اتفاق می افتد خواندن کتاب را سريع می کند. قصد و توان آن را ندارم که تحليل و نقدی ادبی از کتاب ارائه دهم. تنها توان من بررسی کتاب از ديدگاه فمينيستی است.
معصوم قهرمان نيست. زنی معمولی است که در جريان زندگی قرار گرفته است.زنی که نه برای خواست های بزرگ بلکه تنها برای شادی و آرامش فرزندانش تلاش می کند. حق انتخاب معصوم بسيار محدود است و او تنها سعی می کند با استفاده از توانايی های خودش با مشکلات و نابسامانی ها کنار بيايد. راوی حتی رنگی از مذهب را به عنوان اعتقاد اکثريت اجتماع در کتاب حفظ کرده است و قهرمانانه به جنگ هيچ چيز نمی رود جز به جنگ خودِ زندگی
معصوم قهرمان نيست. با قهرمان سازی مخالف است و به انديشيدن و شناختن و انتخاب کردن بها می دهد. ايده هايش و باور هايش را از زندگی گرفته است و روز به روز رشد و تغيير می کند . عرف را زير سئوال می برد و انسانها را بر اساس اعمال و مهربانی هايشان قضاوت می کند و نه بر اساس شايعاتی که در موردشان وجود دارد( و همين است که بهترين مونس و ياور او زنی می شود که " پالانش کج " است و در محله به بدنامی شهره است).معصوم هميشه سعی کرده است که انديشه مستقل را به فرزندان خود بياموزد و آنان را از اطاعت کورکورانهو دنباله روی منع کند. با اين همه معصوم در يک مورد بسيار ناموفق است ، شناساندن حق خودش به فرزندانش ، حق انسانی زنی که مستحق شادی و زندگی است. و راوی بسيار زيبا به اقرار اين نقطه ضعف خودمی نشيند.
در" سهم من " هيچ کس قهرمان نيست، هر کسی به عنوان انسانی دارای چندين وجه معرفی می شود، ه حميد با آنهمه اعتقاد و ايمان و معلومات سياسی و اجتماعی و دعوی نجات خلق ها در ايدئولوژی خود ديکتاتوری است که از کشتن دشمنان ابايی ندارد و درکی از آزادی و دمکراسی ندارد و به کلی در مقابل مسائل و مشکلات خانواده از خود سلب مسئوليت کرده است و عمل خود را با آرمانهای بزرگ و حرفهای بزرگ توجيه می کند.شهرزاد ، زن چريکی که مغز عمليات محصوب می شود از جنسيت زدايی که "در سازمان دچارش شده است بيزار است و در آرزوی لحضاتی است که بتواند به عنوان زنی واقعی زندگی کند،سيامک و مسعود و حاج آقایی که سيامک را از اعدام نجات داد و نه حتی مادری که بار زندگی بر دوشهايش سنگينی می کند، هيچ کس" قهرمان "نيست.بلکه انسانهايی هستند که با تمام وجوه مختلف خود سعی در زنده ماندن و زندگی به شيوه ای که آموخته اند دارند.
در " سهم من " تنها پليدی و سياهی های افکار آدميان ، تعصبات و قضاوت های عجولانه ،زير سئوال می رود و هيچ ايده ای بر ديگری برتری ندارد.
شايد " سهم من " از نظر ادبی نتواند جايزه سال را نصيب خود کند. اما من آن را بهترين کتاب فمينيستی سال می دانم.
وقتی که کتاب را تمام کردم بغضی گلويم را گرفت. بغضی که می دانم تا مدتها رهايم نمی کند. بغضی که مرا واداشت تا اين خطوط را بنويسم و اين خواندن اين کتاب را به همه شما توصيه کنم.
سهم من را بخوانيد ، که سهم من است و سهم تو، سهمی که ما زنان در جامعه ای داريم که با تمام قوانين و عرف و عادتهايش در مقابل ما قد کشيده است.


کودتای بيست و هشت مرداد
“من تاج و تخت خود را، به خدا، مردم كشورم، ارتشم و شخص شما مديون هستم“
«از سخنان محمدرضاشاه پهلوي خطاب به كرميت روزولت»
اينجا را كليك كنيد

8/18/2003

8/17/2003

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز. به زمين و زمان فخر می فروشد و دنيا را به هيچ خود هم نمی خواند. از بدو ورود به زندگی شما فکر کرده است که با موجودی کودن وعقب افتاده به نام زن آشنا شده است که تمام زندگی اش را منتظر ورود او بوده است تا بيايد و به او سر و سامانی بدهد. حتی به سير مطالعاتی شما هم کار داشته باشد و کتابهايی را که می خوانيد مفيد تشخيص ندهد و به قصد تغيير بنيادی در سرشت و روحيه و ذات شما وارد شروع به انتقاد و پيشنهادات "سازنده " کند.هر آنچه " تو " هستی مملو از اشتباه و اشکال است و لازم به تغيير. بحث را بی فايده تشخيص می دهی و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز.هر چه می گوييد تائيد می کند و کلام اول را که از دهان شما بيرون می آيد دنبالش را گرفته و در همان مسير تا ثريا می رود . بدون هيچ عقيده و نظری شخصی با هر آنچه هستی موافق است و تمام آنچه را که می گويی قبول دارد.هيچ چيزی ياد نمی گيری. هيچ به تو افزوده نمی شود. آنقدر در بحث موافق توست که بحث را بی فايده تشخيص می دهی.و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

حالا فکر کن که تمام مردانی که تا کنون در زندگی ات وارد و خارج شده اند ، کما بيش به يکی از اين دو گروه تعلق داشته باشند. باز هم از من می پرسی که چرا تنهايی ؟؟